تبليغاتX
به وقت سنگسر

چهارشنبه 16 دی1388

خبری که در هیاهوی زمانه به گوش نرسید !

 

  اخلاق دقت طبع ، وقوفی ز خط ، خوبی دست ، طاقت محنت و اسباب کتابت = همه چیز 

 

در چند ماه اخیر ، تنور جریان ها و خبرهای سیاسی آنقدر داغ بود که ازخبرهای اطرافمان غافل شدیم . یکی از خبرهای خوشحال کننده و مسرت بخش ، که البته بد جوری تحت الشعاع ماجراهای سیاسی  قرار گرفت این بود :

               کیوان مصباحی هنرمند خوشنویس مهدیشهری به درجه استادی رسید .

 خبربازتاب شایسته ای نداشت و متاسفانه در جریان های سیاسی چند ماه اخیر گم شد . کسی هم آنچنان که باید ، مقام برجسته هنری استاد را ارج ننهاد . اما ، دست يابي به مقام استادي و پیمودن راهی چنین دشوار، کارستانی است که از عهده کمتر کسی برمی آيد.  

      شاعر می گوید :  

      پنج چـیز است که تا جمع نگردد با هم         هست خطاط شدن نزد خرد امر محال

     دقت طبع و وقوفی ز خط و خوبی دست         طاقت محنت و اسباب کتابت به کمال       

استاد مصباحی پنج ویژگی مورد نظر را با یک ویژگی ذاتی در هم آمیخت و به ستاره ای در آسمان هنر خوشنویسی استان سمنان بدل شد . این ویژگی همان اخلاق نیک است .  آنهایی که استاد را از نزدیک می شناسند ، قبل از آنکه مسحور قلم معجزه گر و هنر خیره کننده اش شوند ، شیفته ی اخلاق محمدی اش می شوند . محمد(ص) عشق اوست و زیباترین آثارش با نام معلم بزرگ اخلاق ، حضرت محمد (ص) آراستگی یافته است . او در عین حال به حافظ نیز عشق می ورزد .

   کیوان مصباحی کیست ؟  استاد کیوان مصباحی  

استاد کیوان مصباحی در سال ۱۳۳۶ در مهدیشهر متولد شد . در همان دوران کودکی به همراه خانواده اش به گنبد کاووس رفت . از سن ۱۰ سالگی با هنر خوشنویسی آشنا شد و گام در بحر بی کرانه ی عشق نهاد . او از سال ۱۳۵۵ به طور غیر حضوری از خطوط استادان برجسته ای همچون مرحوم سید حسین و سید حسن میر خانی بهره برد.

در سال ۱۳۵۹ به انجمن خوشنویسان ایران راه یافت و در محضر خوشنویسان طراز اول کشور همچون استاد  عبدا.. فرهادی ، استاد غلامحسین امیر خانی و  استاد یدا... کابلی خوانساری خطوط نستعلیق و شکسته نستعلیق را فرا گرفت . کیوان مصباحی در سال ۱۳۶۳ دوره ممتاز خوشنویسی را به پایان رساند و سپس به تحقیق و بررسی در شیوه ی میر عماد سیفی قزوینی خوشنویس دوره صفویه ، میرزا محمدرضا کلهر ، عمادالکتاب و میرزا غلامرضا اصفهانی ، خوشنویسان دوره قاجاریه پرداخت . او در سال 1371 دوره فوق ممتاز را پشت سر نهاد و در تداوم راه ، پیروی از مکتب میرزا محمدرضا کلهر را در پیش گرفت .

وی البته ، تنها به هنر خوشنویسی بسنده نکرد . شاید برایتان جالب باشد که بدانید او دستی هم در آواز دارد و در محضر استاد بی بدیل آواز ایران ، محمد رضا شجریان شاگردی کرده است .

استاد کیوان مصباحی ، شیوه ی جدیدی در تراش قلم را ابداع کرده و آن را  "تراش مایل " نامیده است . او این روش را با هدف سرعت بخشیدن به روند فراگیری نوآموزان خوشنویسی عرضه کرده ، اما نگران است که نکند خوشنویسان نوپا ، ابداع چنین روشی را به بر هم زدن شالوده و اساس هنر کهن خوشنویسی حمل کنند . او برای پیشگیری از چنین برداشتی می گوید ، با حفظ تمام جوانب و با احتیاط کامل ، اقدام به پیمودن راه جدید نموده است . * (۱)

                                                                ***

.... و آن خبر مسرت بخش :

سرانجام در نیمه دوم سال ۱۳۸۸ خبر رسید که انجمن خوشنویسان ایران برای نخستین بار پس از انقلاب اسلامی ، صد و یک نفر از خوشنویسان کشور را شایسته کسب درجه ی استادی دانسته و گواهی نامه آنان را به تایید و امضای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی رسانده است . سهم استان سمنان در این لیست صد و یک نفره ، تنها یک نفر است و او استاد کیوان مصباحی سنگسری است .

این موفقیت را به دوست و استاد گرانقدرم تبریک می گویم . 

                                                                      ناصر طاهرکرد ۱۱/۱۰/۱۳۸۸

                                                                 ****

 * (۱) برای کسب آگاهی بیشتر در باره " تراش مایل " به وبلاگ " تالار خوشنویسی" مراجعه کنید . 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 9:27 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 8 دی1388

سردلبــــران

 

    تراژدی کـــــــربلا

 

توماس کارلايل معتقد است بهترين درسي که از تراژدي کربلا مي گيريم اين است که حسين و يارانش به خدا ايمان استوار داشتند .
آنها با عمل خود روشن کردند که برتري عددي ، در جايي که حق با باطل روبرو مي شود ، اهميتي ندارد . پيروزي حسين با وجود اقليتي که داشت باعث شگفتي من است .

                                                                                          

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 7:36 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

شنبه 5 دی1388

خانه کیپور

 

          میراث کهن       

اگر گذارتان به خیابان ملت مهدیشهر افتاده باشد ، حتما عمارت قدیمی کیپور را دیده اید .

بگذارید ماجرایی را برایتان تعریف کنم . برای نخستین بار ، در سخانه ناصر کیپورال ۱۳۶۷ بود که فرصتی دست داد تا قسمت های داخلی این عمارت را به طور کامل تماشا کنم . به یاد دارم در آن سال داریوش مودبیان ( کارگردان و بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون) به اتفاق همسرش ( رحیمه صباحی)دختر صمدصباحی معروف برای ساخت فیلمی به نام " روز باشکوه " در جستجوی لوکیشن های کویری بود . * (۱)

گویا هنرمندان سمنان تحویلشان نگرفته بودند ، به همین خاطر ، راهشان را به سمت مهدیشهر کج کردند تا شاید بتوانند ، هم لوکیشن های بهتری پیدا کنند و هم این ســــــــفر را به نفع " هدایت فیلم "( شرکت سازنده فیلم ) مفت تمام کنند . خب ، شهرستانی ها مهمان نوازند . مخصوصا اگر طرف حسابشان یک بازیگر نسبتا مطرح سینما و تلویزیون باشد ، آنوقت برایش سنگ تمام می گذارند .

یادم می آید ، محل اقامت جناب مودبیان و همسرش  منزل یکی از معتمدین شهر به نام" جناب آقای حاج هوشنگ بهادر " بود و من و دوستان هنرمندم برای کسب نوبت میزبانی از این فیلم ساز، سر و دست می شکستیم . اتفاقا جایتان خالی ، یک شب هم ضیافت شامی به افتخار ایخانه ناصر کیپورشان و سایر دوستان ترتیب دادم.البته این ضیافت ها دوره ای بود ، و هر شب نوبت یکی از دوستان بود که ایشان و سایرین را دعوت کند .* (۲) ....... بگذریم .

با اوصافی که از خانه کیپور شنیده بودم ، به داریوش مودبیان پیشنهاد کردم ، برویم و این خانه را هم ببینیم ، و او نیز پذیرفت .  از هنگام ورود به این خانه تا هنگام خروج ، مسحور معماری هنرمندانه آن شدم . گویی من نبودم که می رفتم ، بلکه اتاق ها و تالارهای متعدد عمارت بودند که مرا به سمت خود می کشیدند . عمارتی از خشت و گل ، با تالارهای پر رمز و راز ، شاه نشین و پنج دری و سه دری و بیرونی و اندرونی ، در دو بخش مجزای تابستانه و زمستانه ، که تاریخ حکاکی شده بر تیرک چوبی سقف ، قدمت آن را ( در آن سال ، یعنی ۱۳۶۷)  ۱۶۰ سال ذکر می کرد .

داریوش خان یک دل نه صد دل ، شیفته ی خانه شد ، اما وقتی به چند و چون اجاره رسید ، عقب کشید . گویا صاحب خانه پیشنهاد سنگینی داده بود . شاید هم اینگونه نبود ، و داریوش خان که از مهدیشهری ها این همه دست و دلبازی و مهمان نوازی دیده بود ، می خواست رایگان تمام کند . به هر حال هر چه بود ، آنها به توافق نرسیدند و این دانش آموخته کارگردانی تلویزیونی دانشگاه های فرانسه ، به اتفاق همسر مکرمه ، دست از پا دراز تر به تهران بازگشت .  

                                                                ********

                                                           از آن تاریخ ۲۱ سال می گذرد . ناصر کیپور

خدا رحمت کند ناصر کیپور را .  این روزها جایش در دستجات عزاداری ، بویژه دسته علی علی خالی ست .

عمرش کفاف نداد تا خانه ی مشهورش را در فهرست آثار ملی ایران ببیند . کمی پس از مرگش ، نامه ی فریبرز دولت آبادی ، معاون میراث فرهنگی کشـــــــــــــــور ( به شماره ۳۷۱/۵۰/۸۸۲ و تاریخ ۲۱/۲/۱۳۸۸) به دست علی عبداللهی (استاندار وقت سمنان ) رسید تا خبر دهد ، خانه ناصر کیپور یک اثر ارزشمند تاریخـــــــــــی ـ فرهنگی است و از تاریخ ۱۸/۹/۱۳۸۷ تحت نظارت ، مراقبت و حمایت سازمان میراث فرهنگی قرار گرفته است .

به این ترتیب به موجب ماده یک قانون تشکیل سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ، و بند ۶ ماده ۳ قانون اساسنامه میراث فرهنگی کشور ، خانه ناصر کیپور در فهرست آثار ملی ایران قرار گرفته و تخریب آن ممنوع ، و مرمت و باز سازی آن نیز صرفا با تایید و نظارت سازمان فوق انجام خواهد شد .

     " از دوست هنرمندم یدالله مصمم به سبب تهیه عکس های این پست متشکرم . "

 

                                                                  *******

پی نوشت ها :

* (۱) ـ ساخت فیلم روز باشکوه به کیانوش عیاری سپرده شد . داریوش مودبیان کمی پس از آن سفر ، از گروه سازنده کناره گرفت .

* (۲) ـ چند سال پیش در یکی از ماموریت هایم ، داریوش مودبیان را در محوطه جام جم دیدم . با اشتیاق به طرفش رفتم و به گرمی سلام کردم . سپس پرسیدم : آیا مرا به یاد می آورید ؟ لبخند سردی زد و در جوابم گفت مرا به جا نمی آورد ! تعجب کردم . آن سال که به مهدیشهر آمده بود دست کم ده روز در جوارش بودم . چطور ممکن است مرا به جا نیاورد ؟ تا خواستم بگویم : سال ۱۳۶۷ مهدیشهر ..... ، عذر خواهی کرد و از من دور شد ، آخر ضبط برنامه اش دیر شده بود !! 

 

                                                                                        ناصر طاهرکرد ۵/۱۰/۱۳۸۸

                 

نوشته شده توسط ناصر در 9:53 بعد از ظهر | موضوع: خاطرات
• لينک ثابت   • 

جمعه 4 دی1388

نخل گردانی " مفه گردانی " در مهدیشهر

  

 نخل حسینیه اعظم مهدیشهر :  با رازی ششصد و شصت و دو ساله

                                       نخل گردانی ( مفه گردانی) در مهدیشهر

مقدمه :

نخل گردانی از آیین های دیرپای عزاداری محرم ، نزد مردم مهدیشهر است . در باب فلسفه وجودی نخل فرضیات متعددی بیان شده است ، اما بدون شک می توان گفت ، نخل نماد و نشانه تابوت است . چه آنکه در فرهنگ فارسی عمید آمده است : " نخل در فارسی به معنی تابوت و عماری و آرایش تابوت مرده هم گفته می شود . " بنا بر این می توان نخل را تمثیل و نشانه ای از تابوت شهدای واقعه ی خونین عاشورا دانست .

نخل در باور مردم مهدیشهر از احترام و قداست خاصی برخوردار است . در ایام عزاداری دهه ی نخست محرم ، حاجتمندان بر روی نخل روان مفه گردانی، سکه و اسکناس می پاشند و اعتقاد ژرف دارند که چنانچه کسی این سکه ها را برداشته و نزد خود نگاهدارد، موجب گشایش کار و وسعت رزق خواهد بود . ونیز مادران ، نوزادان شیرخوار خود را از زیر نخل عبور می دهند و باور دارند این کار سلامت جسم و روان نوزاد را به برکت نام امام حسین (ع) تضمین می کند . حتی برخی از مردم ،به شفابخشی نخل نیز معتقدند .

مهدیشهری ها به نخل " مفه " می گویند و آداب ویژه ای برای " مفه گردانی "دارند . نخل حسینیه اعظم مهدیشهر از دیرپاترین نخل های کشور است ، که با عمری نزدیک به هفت قرن ، همچنان استوار و مستحکم مانده است . این نخل در روزهای هفتم ، هشتم ، نهم و دهم محرم بر دوش عزاداران به حرکت در آمده و خاطره ی غمبار عاشورای حسینی را زنده می سازد .    

                                                                ******

    گزارش

یکی دیگر از سلسله نشست های موزه عشایری ایل سنگسر با همکاری دیدبانان میراث ایل سنگسر عصر پنج شنبه ( ۳/۱۰/۱۳۸۸) در تالار سینما فجر مهدیشهر برگزار شد .

آنچه در پی می آید ، گزارشی از سخنرانی عباس مصباحیان ، محقق و پژوهشگر سنگسری در باب مفه گردانی در مهدیشهر است .

عباس مصباحیان با برشمردن ویژگی های منحصر به فرد آیین " نخل گردانی در مهدیشهر " نخل حسینیه اعظم را یکی از گرانبهاترین و پرقدمت ترین نخل های کشور معرفی و عباس مصباحیاناضافه کرد : این نخل به لحاظ کهنگی و قدمت ، یکی از جاذبه های گردشگری و دارای ارزش ملی و مذهبی است . وی سپس با اشاره به تحقیقاتی که در کتابخانه  آیت الله مرعشی نجفی به عمل آمده ، قدمت این نخل را بیش از ۶۶۰ سال اعلام کرد و گفت : بر اساس اسنادی که در کتابخانه آیت الله مرعشی موجود است ،قدمت بنای اصلی حسینیه اعظم مهدیشهر به سال ۷۶۹ هجری قمری باز می گردد و با استناد به این اسناد ، عمر نخل این حسینیه که ساخت آن همزمان با ساخت بنای حسینیه صورت گرفته ، به ۶۶۲ سال می رسد . در حالیکه تا پیش از این ۴۰۰ سال تخمین زده می شد . او سپس دلایل دیگری را برای اثبات دیرینگی " مفه مهدیشهر " برشمرد .

این پژوهشگر که مطالعات گسترده ای در باب آیین نخل گردانی در نقاط مختلف کشور انجام داده است ، این آیین را مخصوص استان های کویری نظیر سمنان ، یزد و اصفهان دانست و افزود : مهدیشهر اگر چه رنگ کویری ندارد ، اما از دیر باز به این آیین توجه داشته و در حفظ آن کوشیده است .

مصباحیان ، آنگاه به مقایسه آیین نخل گردانی در دو شهر یزد و مهدیشهر پرداخت و گفت : نوع پوشش و چگونگی تزیینات نخل مهدیشهر و نخل ( به قول یزدی ها ، نقل ) امیرچخماق یزد شباهت هایی دارد ، اما نخل مهدیشهر به دلیل استفاده از چوب اورس ( سرو کوهی ) دوام و استحکام فوق العاده ای داشته و اصالت خود را در طول قرن ها حفظ کرده است ، در حالی که نخل یزد از آغاز پیدایش آیین نخل گردانی تاکنون ، بارها باز سازی شده است .

او در بخش دیگری از سخنان خود دو پوشش گرانبهای نخل مهدیشهر ، به نام های " پوش ذوالفقارخان " و "پوش آقا محمد خان دایی" را معرفی و به ذکر خصوصیات آن پرداخت . پوش تاریخی ذوالفقارخان سنگسری  ( از سرداران فتحعلی شاه قاجار ) توسط این سردار در سال ۱۲۳۳ هجری قمری و پوش " آقا محمد خان دایی " ( از نزدیکان دربار ناصرالدین شاه و سرسلسله طایفه "داییان" امروزی ) در سال ۱۲۷۰ هجری قمری به حسینیه اعظم اهدا شده و تاریخ بافت و وقف نامه آن نیز موجود است .

عباس مصباحیان با نگاهی اجتماعی به موضوع نخل گردانی ، این آیین را یک کار گروهی و اجتماعی ، و آمیخته با جلوه های هنری دانست . از نگاه او سازه نخل ، تزیین نخل و جلوه بخشیدن به آن ، یک کار هنری مفه گردانیاست و اثر آن ایجاد وفاق و همدلی در بین مردم ، بویژه ارادتمندان آستان امام حسین (ع) است . او اضافه کرد : تزیین نخل با حضور بزرگان شهر، ریش سفیدان و معتمدان شهر ، که اغلب از طایفه مستخدمین حسینی ، سقاییان ،  علمداری ، متولیان و .... هستند ، بیش از سه ساعت به طول می انجامد . برای تزیین نخل از شال کشمیر ، ترمه ، ابریشم ، مخمل و ابزار و آلات متنوع به همراه دو پوشش سنگین و گرانبها ، که ذکر آن رفت ، استفاده می شود .

در روزهای عزاداری ، ۵۰ مرد بلند قامت و قوی بنیه ، در اطراف " مفه " حضور دارند و با صلاحدید پیشکسوتان ، به نوبت شانه های خود را با چوب سنگین و صیقلی "مفه" آشنا می کنند . رسم مفه گردانی با نوعی سینه زنی همراه است که هیچگاه متوقف نمی شود . سینه زنان در پیشاپیش نخل ، دو صف موازی را تشکیل داده و روبروی هم می ایستند و با نوای موزون علی علی ، حسین حسین ، حیدر حیدر و ..... به عزاداری می پردازند .

دسته سینه زنی علی علی ( حَلی حَلی ) از دیرپاترین دستجات عزاداری مهدیشهر است . در مفه گردانی با آیین دیگری به نام " حیدری " مواجه می شویم . اطرافیان " مفه " به هنگام برگزاری آیین حیدری ، با تشکیل چهار زنجیره انسانی طولانی ، دست به دست هم داده و نخل سنگین را به بلندای قله ای می رسانند ، که امروزه به آن قله ی تاسوعا می گویند . در عصر تاسوعا ، زیارت مخصوصی با حضور انبوه عزاداران در کنار این نماد مقدس برگزار می شود .

      * استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است .

                                                                                نگارش : ناصر طاهرکرد ۴/۱۰/۱۳۸۸

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:41 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

جمعه 27 آذر1388

دیگر بار ، محــــــــــــــرم

 

     آیا فریادرسی نیست که به فریاد ما برسد ؟
 
 
امام نگاهی به ظاهر کرد و نظری در باطن، و گفت: «غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت که عُزیز را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه که او را یکی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده‌اند...» و همچنان که محاسن خویش را در دست داشت گفت: «والله آنان را در آنچه می‌خواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده‌باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود: «آیا فریادرسی نیست که به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر کسی نیست که ما را یاری کند؟ کجاست آنکه از حرم رسول خدا دفاع کند؟»... و صدای گریه از خیمه‌ی آل‌الله برخاست.

دهر خجل شد و اگر صبر، خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می‌یافت و خورشید چهره از شرم می‌پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می‌خشکاند و ... سالهای دریغ فرا می‌رسید.

  آن شوربختان خجل نشدند اما آب و خاک و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به    امانت گرفتند و از آن پس، هر جا که آب چشمی فرو ریخت و خاکْ سجاده‌ی نمازی شد و آتش دلی    سوخت و باد آهی شد و از سینه‌ای برآمد، این سخن تکرار شد. از خاکی که طینت تو را با آن آفریده‌اند    بازپرس؛ از آبی که با آن خاک آمیخته‌اند، از آتشی که در آن زده‌اند و از نفخه‌ی روحی که در آن دمیده‌اند    باز پرس، تا دریابی که چه امانتداران صادقی هستند. تاریخ امانتدار فریاد «هل مِن ناصر» حسین است    وفطرت گنجینه‌دار آن... و از آن پس، کدام دلی است که با یاد او نتپد ؟ مردگان را رها کن، سخن از    زندگان عشق می‌گویم .
 
 
 
فتح خون ، اثر شهید سید مرتضی آوینی       
 
                                                             ******
 
      روزهاي غمبار محرم را به پویندگان تشیع سرخ علوی تسلیت می گویم .
 
     اجرتان با حسین (ع) و سوگواری هاتان مقبول .
 
 
 

نوشته شده توسط ناصر در 8:48 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 9 آذر1388

صدای پای اسب و باقی قضایا

 

ذهنیات یک مسافر

صبح زود ـ داخلی ـ هتل

صدای نوازشگر باران به گوش می رسد . میان خواب و بیداری ، به نوای باران گوش می سپاری و غرق  لذت می شوی . امروز آخرین روز اقامتت در گرگان است . بعد از چند روز گلستان گردی ، حالا دیگر باید شال و کلاه کنی و به همراه خانواده ات به مهدیشهر برگردی . اما مگر می شود از صدای باران دل کند ؟

در همان حال ،صدای چک چک باران با افکت دیگری در هم می آمیزد : صدای پای اسب .

صدایی شبیه برخورد موزون سم اسب با سطح آسفالت . چیزی شبیه یورتمه . در همین حال هیبت و اقتدار گلادیاتورهای روم باستان را در ذهنت مجسم می کنی که چگونه کلاهخود برسر و زره بردوش، با اسبان تیزتک خود بر سنگفرش کوچه ها می کوبند ، تا لرزه بر دل ها بیافکنند !   

لحظات به همین منوال می گذرد و صدای پای اسب ، همچنان گوش تو را می نوازد . اما از یکنواختی صدا شگفت زده می شوی ! صدا ، خالی از عمق و پرسپکتیو است . اصلا بعد ندارد . دور و نزدیک نمی شود ! یعنی چه ؟ مگر اسب عصاری ست ؟  عصاری ؟ آنهم در این صبح بارانی ؟

هرچند حل این معما بسیار لذت بخش است ، اما ترجیح می دهی به جای اندیشیدن در باره  این سوالات ، به محصول مشترک نعل و آسفالت گوش بسپاری !

شاید نیم ساعتی در همان حال می مانی و حسی غریب ،تو را در بر می گیرد ! انگار کاسه ای زیر نیم کاسه است !

به زحمت بر می خیزی و خودت را به پنجره می رسانی تا از آن سو  و از ورای قطرات باران ، اسب و سوارکار خوش ذوقش را تماشا کنی . لحظاتی بعد در کنار پنجره ای ، اما از مشاهده ی آنچه که دیده ای میخکوب می شوی . باور کردنی نیست !

همه ی ذهنیاتت نقش بر آب می شود و به خود و خلاقیت ذهنی ات می خندی ! عجب تصوری !

آنچه را که صدای پای اسب پنداشته ای ، حاصل فرود  قطرات باران ، از فراز شیروانی هتل بر روی لیوان ها و ظروف یک بار مصرفی است که در حیاط خلوت ساختمان انباشته شده اند ! 

 محصول مشترک آب باران و لیوان های یکبار مصرف !

 

                                                             ناصر طاهرکرد

                                                             تاریخ نگارش : دوازده فروردین ۱۳۸۸              

                                                             

      

نوشته شده توسط ناصر در 9:21 بعد از ظهر | موضوع: خاطرات
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 1 آذر1388

یک خاطره از دوران شیرین خبرنگاری ام

    

     انگار همین دیروز بود

    اگر وزن دام های موجود ......

به کجا چنین شتابان .... این شعر معروف استاد شفیعی کدکنی بیش از هر چیز ، مرا یاد عبور شتابناک زمان و گذر ناگزیر عمر می اندازد . چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود . با هم به سال ۱۳۶۸ بازگردیم . می خواهم خاطره ای از آن سال را برایتان تعریف کنم .

آن سال خبرنگار واحد مرکزی خبر سمنان بودم و خبرهای مهدیشهر را پوشش می دادم . من بودم و یک موتوسیکلت و یک قلم و کاغذ ! 

در آن روزها خبرنگاری چندان رونقی نداشت و خبرنگاران ، جایگاهی مانند امروز نداشتند . به یاد دارم  بسیاری از خبرنگاران سمنان خبرهای خود را از بخش خبری ساعت ۱۶ رادیو سمنان تامین می کردند ! یعنی کافی بود تنها ۱۵ دقیقه پای رادیو بنشینند و کلی خبر بنویسند و به نام خخبرنگاریود ، برای روزنامه های شان بفرستند !  آن روز ها خبری از باشگاه خبرنگاران جوان و ایسنا و ایرنا و ایکنا و ایلنا و از این قبیل نبود و من هم نمی دانستم قرار است در آینده ای نه چندان دور، پایه گذار باشگاه خبرنگاران جوان سمنان باشم و کلی خبرنگار زبر و زرنگ تربیت کنم !

 آن روزها از خبرنگاری چیز زیادی بلد نبودم .  سبک نمی دانستم چیست . فقط یک شیوه را می شناختم که بعدها فهمیدم هرم وارونه بوده است ! مثل نوازنده هایی بودم که چیزهایی را از راه گوش یاد گرفته اند ، ولی از نت و نت نویسی هیچ نمی دانند ! ( یکی نیست بپرسد ، مگر آزار داشتی رفتی دنبال خبرنگاری ؟) خب علاقه است دیگر . بهتر است بیشتر از این ، حاشیه پردازی نکنم و بروم سر اصل مطلب .

در تابستان آن سال خبر رسید که قرار است رییس سازمان امور عشایر کشور( دکتر قنبری ) به استان سمنان بیاید و در یکی از ییلاق های مهدیشهر برای عشایر سخنرانی کند . خود را به سرعت به محل ییلاق مورد نظر رساندم و با ابزارهای ساده ای که در اختیار داشتم ، خبری را نگارش کردم که سرنوشت جالبی پیدا کرد . در تمام مدتی که دکتر قنبری صحبت می کرد ، در کمین یک جمله بودم ، جمله ای که قابلیت تیتر داشته باشد . ( در دنیای خبرنگاری ، تیتر حتی از نان شب هم واجب تر است !) خوشبختانه تیتر مورد نظرم را فی المجلس از لابلای حرف های جناب دکتر استخراج کردم :

  اگر وزن دام های موجود کشور دو برابر شود ، از واردات گوشت بی نیاز خواهیخبرنگاریم شد . 

به سرعت خبر را تنظیم و به صورت تلفنی ارسال کردم . خبر با صدای خودم در بخش خبری ساعت ۱۶ رادیو پخش شد . حاصل کار، شیرین و دلچسب و غرورآفرین بود . اما ادامه ی ماجرا را بخوانید !

 

دو روزبعد ، همان خبر را با همان تیتر در روزنامه جمهوری اسلامی دیدم ! و طولی نکشید که روزنامه اطلاعات هم خبر مرا با همان تیتر چاپ کرد ! و دست آخر نوبت مجله ی گل آقا بود که تیتر مرا در اختیار احمد عربانی بگذارد ، تا از آن برای پشت جلد مجله کاریکاتور بکشد . کاریکاتور عربانی را هیچوقت از یاد نمی برم . انگار همین دیروز بود .

        

نوشته شده توسط ناصر در 7:6 بعد از ظهر | موضوع: خاطرات
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 22 مهر1388

شکیلا

 

   یک اتفاق مبارک

 

مجموعه شعر " شکیلا " سروده ی زنده نام " کیانوش حیدریه " به همت برادر ارجمندش به بازار کتاب آمد . این مجموعه ، ۱۷۵ سروده از انواع شعر فارسی ، از جمله غزل ، شعر نو ، مثنوی و دوبیتی های شاعر را در بر دارد .

علاوه بر وزانت و فخامت اشعار شاعر ، آنچه به این کتاب اعتباری مضاعف بخشــــــیده ، مقدمه ی اســتاد " مشفق کاشانی " است .  مشفق کاشانی در بخشی از دیباچه شکیلاکتاب چنین می نویسد :

 " رویهمرفته زنده یاد کیانوش حیدریه را می توان در این آشفته بازار ادبیات ، از چهره های موفق و درخشان شعر امروز به شمار آورد . طبع وقّاد و ذهن و زبان شورانگیز و ضمیر روشن و خلاق او در جای جای آثارش موج می زند .... زنده یاد کیانوش حیدریه از انواع شعر فارسی به قالب غزل بیشتر توجه دارد و سبک و سیاق او در این راستا ، غزل های دلنشینی است نزدیک به سبک عراقی و گه گاه آمیزه ای از سبک عراقی ـ هندی یا اصفهانی ، و نیز سایر قالب های رایج از انواع رباعی ، دوبیتی ، ترانه های محلی و غیره : که ذوق های مختلف را به وجد می آورد .

 مجموعه شعر " شکیلا " (۱)  را انتشارات پل با همکاری نشر خلاق ، در شمارگان هزار نسخه به چاپ رسانده است .

 با نگاهی گذرا به کتاب ، به نکته ای تعجب برانگیز بر می خوریم : از اشعار و ترانه های محلی شاعر ، در کتاب شکیلا خبری نیست !  

دوستداران کیانوش می دانند که او عشقی وافر به  گویش سنگسری (۲) داشت . اشعار زیبا و روح بخش او به گویش سترگ و کهن سنگسری ، هنوز هم زمزمه ی فرهنگ دوستان این خطه است .

 خوشبختانه پرس و جــــوی بیشتر در این مورد ، امید های تازه ای را در دلمان زنده می کند ، چون شنیده های موثق حاکی است ،  مجموعه شعر دیگری از زنده نام کیانوش حیــــدریه  که اشعار و ترانه های محلی سنگسری او را در بر دارد ،به زودی روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار خواهد گرفت .

                                                               ****

   از کتاب شکیلا ، شعر " سنگسری " را گلچین کرده ام .

کیانوش به مدد قریحه ی سرشارش ، با بیانی مالامال ازحسرت و افسوس ، گذشته و حال ایل سنگسر را چنین به تصویر می کشد  :

    سنگـسری کیست ؟ هنرمند عشق               قبله ی او چیست ؟ دماوند عشق

   کوچ نشــــــــــینی که قرارش نبود               ماندن و مــــــرداب شعارش نبود

   سنگـــــــسری تاب حقارت نداشت               آینه ای بود ، نهـــــــــایت نداشت

   خاطـــــــره ها ماند از آن سال ها                قصه بسی مانده و تمـــــــثال ها

   نیست خبر هیچ از آن شور و شر               آه چه آمد به سر سنگــــــــــسر؟

                                                                  ***

شرح کوتاهی از زندگانی کوتاه کیانوش :زنده یاد کیانوش حیدریه

زنده نام کیانوش حیدریه در سال ۱۳۴۷ در سنگسر ( مهدیشهر ) دیده به جهان گشود . آموزش های ابتدایی تا دبیرستان را در این شهر پشت سر نهاد و سپس به تبریز رفت و در رشته علوم تغذیه دانشگاه پزشکی تبریز به ادامه تحصیل پرداخت . او شاعری توانا ، نویسنده ای وطن دوست ، منتقدی دلسوز و عنصری فعال در عرصه های فرهنگی و اجتماعی بود و از آن هنگام که قلم به دست گرفت ، تا آن هنگام که آن میمان ناخوانده ( سرطان خون ) در وجود نازکش لانه کرد ، لحظه ای از تلاش باز نایستاد .

این شاعر درد آشنا در بیست و هشتم تیر ماه ۱۳۸۵ در میان بهت و ناباوری دوستدارانش ، پس از ۳۸ سال زندگی پر تلاش ، راهی به جزایر مرگ گشود و در جوار امام زاده قاسم سنگسر آرام گرفت .

یاد و نامش زنده و پاینده .  

                                                             ****

(۱) - شکیلا در گویش سنگسری به معنی " زن زیبا روی " است .

(۲) ـ  گویش سنگسری یکی ازپنج گویش مهم جزیره لهجه ها است.دکتر منوچهر ستوده 

         محدوده ی جغرافیایی دو شهرستان مهدیشهر و سمنان را جزیره ی لهجه ها نامیده است .

         (چهار گویش دیگر عبارتند از سمنانی ، سرخه ای ، شهمیرزادی و لاسجردی )

 

                                                                                  ناصر طاهرکرد - ۲۲ مهر ۸۸

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 2:45 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 19 مهر1388

حضور غایبانه

 

    پیشکش به یک دوست  

 پست حضور غایبانه  را به نشانه ی ارادت ، به همبلاگ عزیز قاصدک تقدیم می کنم . او که با زلال اندیشه اش ، پنجره های تازه ای از زیبایی معنوی را به روی من گشود.او که گفتارش ترجمان صادقانه  کلام سهراب است :  چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . انتظار

به او قول داده بودم از دغدغه های مشترک بنویسم .  

     صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینـه دارد

     بی تو حتی مهربانی حالتـــی از کینــــــه دارد

     بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی

     عشق اما کی خبر از شــــنبه و آدینـه دارد!

 مهدی عزیز ، ای صادق تر از صبح !

 حضور غایبانه تو آخرین معجزه آسمان است و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد ، از حضور غایبانه ات سرشار است .

شگفتا ! این چه غیبتی ست که همه حاضران را به جویی نمی خرد و خرمنی از شاهدان را به خوشه ای بر نمی گیرد !  غیبت بهانه ای ست برای انتظار ، و انتظار قیمتی است که با آن می توان مقیم بهشت شد .

حضور تو که هرگز غایب نمی شود ، حضور غایبانه تو همان ظهور است ، بی نمک انتظار .                       و ما حضور ملیح تو را ، که بهانه آن انتظار عاشقانه ماست ، بیش از آن احساس می کنیم که  آسمان ستاره را .انتظار

ای پاک تر از نسیم !

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشــریف تو بر بالای کس کــوتاه نیست

..... و غفلت ما از غیبت تو تلخ تر است . آمدنت ، مثل شعری ناگهانی ست ، مثل گریه ، با خود هزار عاطفه می آورد ، مثل تحویل سال است ، پر از خنده و دیدار .

 

       ..... و آمدنت دور نیست .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 3:57 بعد از ظهر | موضوع: انتظار
• لينک ثابت   • 

جمعه 17 مهر1388

شبی به یاد ماندنی

 

اولين شب کنسرت موسيقي گروه " آواي کهن " به خوانندگي حسين پوراسکندريان ، ديشب در تالار سينما فجر مهدیشهر طنين افکند و مشتاقان اين هنر را به وجد آورد . لاجوردي پوشان گروه ، در فضايي کاملا آشنا به اجراي برنامه  پرداختند . فضايي که هر گوشه اش ، تماشاگر سنگسري را به ياد پيشينه ي ديرين فرهنگي و هنري اش مي انداخت . در پس زمينه ي صحنه ،  سه تابلوی عمودي به چشم مي خورد که هريک ، نمادي از هنر زنان سنگسري را در خود داشت :

ساخته مکنه (sakhte- makene) یا " مقنعه ی سنتی زنان سنگسری"  ، سگيرا (sagira) یا " چادر سنتی زنان سنگسری "  و گليم .

یک ردیف گلدان آبی شمعداني نیز بر لبه ي صحنه ، روي گليم هاي رنگارنگ چيده شده بود ،که فضايي کاملا سنتي و در عين حال نوستالژيک را در برابر چشمان تماشاگر شيدا به نمایش می گذاشت .

آنچه در پی می آید ، گزارشی است از کنسرت دیشب .                                                  

                                                       ************

  کنسرت مفلسان عشق

بخش اول برنامه ، با تنظيم و آهنگ سازي محمود سلطانيان ، با پيش درآمد شور آغاز مي شود  .
تصنيفي با نام حکايت دل و سپس ساز و آواز در درآمد شور و گوشه هاي سلمک و قرچه ( همراهي تحرير و آواز ) گروه را به سمت اجراي تصنيف زيبا و خوش ساخت " گروه موسیقی آوای کهن سنگسرمفلسان عشق " ( با شعر حضرت حافظ ) هدايت مي کند . ساز و آواز در حالي ادامه مي يابد که جمعيت مشتاق ، از اجراي هنرمندانه ي کنسرت به وجد آمده است .

بخش دوم کنسرت با قطعه ضربي رضوي ، اثر استاد فرامرز پايور آغاز مي شود و با آواز رضوي ادامه مي يابد .
اين بخش با " بم تار " اسماعيل رضايي ، " کمانچه " عباس مستخدمين حسيني و " سنتور " محمود سلطانيان به همراه آواز پراحساس حسین پوراسکندريان گوش نوازتر به نظر مي رسد .  ضمن اينکه نقش پر رنگ "  ني " و چيرگي مجيد آقاجاني در نواختن آن ، نقشي انکار ناشدني است . البته " تنبک " ميثم سلوکي و " دف " امير کوچ پي ده ( که رو در روي هم قرار گرفته اند ) حضور موثر سازهاي کوبه اي را ياد آور مي شود . اين دو نفر، نقش اساسي خود را در تمام گروه نوازي ها ، به خوبي و با تسلط ايفا مي کنند .

قسمت بعدي کنسرت ، با مقدمه ي حسيني آغاز شده و به قطعه ي ضربي حسيني پيوند مي خورد .  اين بخش با سنتور نوازی هنرمندانه ي محمود سلطانيان آغاز مي شود .
نواي سنتور سرپرست گروه که به علت غفلت صدابردار ، در همنوازي ها به سختي شنيده مي شد ، اين بار به دليل يکه تازي سلطانيان ، به خوبي به گوش مي رسد . سلطانيان که تنظيم و ساخت قطعات اين کنسرت را نيز بر عهده دارد ، مهارت و چيره دستي خود در نواختن سنتور را به رخ همگان مي کشد و تحسين حاضران را بر مي انگيزد .
اين بخش ، با همخواني مژگان سيه ، بر گرفته از گوشه ي دوبيتي و الهام از رديف موسيقي ملي به انتها مي رسد تا يک بار ديگر صداي تشويق جمعيت ، تالار را به لرزه در آورد .

در کارگه کوزه گري رفتم دوش .......
حالا نوبت حسين پوراسکندريان است که صداي زيباي خود را در فضاي تالار رها کند .

تصنيف"سروش کوزه " تورا به عالمي ديگر مي برد ، و نوعي حس همذات پنداري با خاک کوزه گري را در وجودت زنده مي کند . دير يا زود خاک گل کوزه گران خواهي شد ....
و دست آخر ، واپسین بخش برنامه ، رنگ زيباي " ديده و دل " است که با شعر بابا طاهر عريان اجرا مي شود.
........ اگر دستم رسد خونت بريزم اي دل  اي دل  اي دگروه موسیقی آوای کهن سنگسرل ......

 

اتمام کنسرت با تشويق ممتد و طولاني تماشاگران همراه مي شود . گروه  براي چند دقيقه به احترام جمعيت مي ايستد و به احساسات حاضران پاسخ مي گويد . اما اين پايان ماجرا نيست . کافي است مجري برنامه نويد اجراي ،  يک قطعه ي محلي سنگسري را نيز بدهد ، تا  بار ديگر جمعيت از جا کنده شود .

 پوراسکندريان که با تشويق هاي حضار نيروي تازه اي گرفته است ، ترانه اي سنگسري را پيشکش مي کند :

ايي ک سنگسري           اني سر زنده دري 

ayi  ke  sangesari       ani  sar zende  dari
من يک سنگسري ام       هنوز هستم ، سرزنده و بانشاط.....
.... و به اين ترتيب شبي به ياد ماندني و خاطره انگيز رقم مي خورد .

                                                 ***************

در مجموع ،  ضعف صدابرداري در برخي از بخشها ، و نا آشنايي مجري جوان برنامه با اقتضائات اجراي يک کنسرت ( علیرغم ذوق سرشارش ) ، از کاستي هاي اين برنامه بود ، که مي توان آن را ناديده گرفت و از کنارش به آسانی گذشت .
اين امر چيزي از ارزش هاي گروه کم نمي کند .

آیا باز هم کنسرت دیگری از این گروه را به تماشا خواهیم نشست ؟  

                                                                                            ناصر طاهرکرد - ۱۷ مهر

 

 توضیح : سراینده ترانه " ايي ک سنگسري " زنده نام کیانوش حیدریه است . این نکته را دوست همبلاگم " چالژ " تذکر داد . من نیز از باب وظیفه درج کردم .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:15 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   •