تبليغاتX
به وقت سنگسر

جمعه 26 مرداد1386

در رکاب قائم

گزيده اي از کتاب بر محمل بال ملائک (اثر سيد مهدي شجاعي )
توجه :  اين مطلب تاريخ مصرف ندارد .
پروانه ، آن زمان که راه در امتداد نور مي پويد ، پروانه ايست و آنگاه که بي خويش خاکسترش را بر گرد نور طواف مي دهد ، فرزانه اي ديگر .
آدمي  کجا آنگونه که خود را براي جنگيدن گرم مي کند ، مي جنگد ؟
ميدان تير کجا و صحنه ي کارزار فرا گير کجا ؟
باري ، اين که دشمن را اينچنين به خاک ذلت افکنده است هنوز جنگ ما نيست ; سماع عارفانه ماست .
اين که از چشمه ي لبها و دهان ما مي جوشد و چنگ بر قلب دشمن مي زند ، هنوز رجز جنگ نيست ، ترنم عاشقانه ماست .
آنچه اکنون زمين را به لرزه دراورده است ، جست و خيز و يورش جنگجويانه ما نيست ; نرمش سالکانه ماست .
خواهد رسيد ، هنگامه ي نبرد !
ما کنون تمرين شهادت مي کنيم .
نوشته شده توسط ناصر در 11:7 قبل از ظهر | موضوع: انتظار
• لينک ثابت   • 

جمعه 26 مرداد1386

بر محمل بال ملائک

يادي از يک دوست
سال 67 بود . (درست 19 سال پيش )
در بين پايگاه هاي فعال بسيج مهديشهر ، پايگاه مسجد شيخ محمود جايگاه ويژه اي يافته بود . تقريبا تمامي اعضاي اين پايگاه را به خوبي مي شناختم و با بعضيها رفاقت نزديک داشتم . از جمله احمد مختاري . احمد دانشجو و اهل مطالعه بود . به شدت به فعاليت هاي فرهنگي علاقه نشان مي داد . او همان قدر متواضع و فروتن بود که شجاع و خستگي ناشناس . حساسيت بهاره داشت و هر سال بهار که ميشد چشمهايش مثل لبو سرخ مي شد.بارها به او گفته بودم مثل کسي مي ماني که مدتها در زير آب با چشم باز شناکرده باشد . احمد يکي از سه ضلع مثلث پيمان اخوت بود .

                                                                                               دو ضلع ديگر اين مثلث شهيد مجتبي سعيدي و شهيد احمد سراج بودند . اين سه با پيمان خود يکي از زيباترين و بياد ماندني ترين جلوه هاي وفا داري را به نمايش گذاشتند .هم پيمان شده بودند که چنانچه يکي از آنها بشهادت برسد ، از بقيه شفاعت کند . آن سال سعيدي و سراج شربت شهادت نوشيدند و احمد را تنها گذاشتند . حالات و روحيات احمد با گذشته فرق کرده بود . ديگر از آن سرزندگي سابق اثري نبود . او به سان کسي که از قافله عقب مانده باشد منتظر فرصتي بود تا به هم پيمانانش ملحق شود و اين فرصت همان سال و در عمليات مرصاد فراهم شد .احمد مختاري آخرين فرد از قافله شهداي مهديشهر در دفاع مقدس بود که عاقبت در کنار ياران آرام گرفت . رهبر معظم انقلاب حضرت ایه الله خامنه ای نیز در سخنرانی خود در جمع خانواده های ایثار گران استان سمنان ، از این واقعه با شگفتی یاد کردند . شهید احمد مختاری کمي پيش از شهادتش کتابي را به من معرفي کرد که هنوز هم دوستش دارم و از تورقش لذت مي برم . اين کتاب ، بر محمل بال ملائک نام دارد و اثر سيد مهدي شجاعي است . 

     یادش گرامی                                                   

نوشته شده توسط ناصر در 10:50 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

جمعه 26 مرداد1386

جمعه ي انتظار


مي دانم که اگر سيصد وسيزده قطره اشک ، خالصانه و با عشق ريخته شود ، فردايش همان روز موعود است . همان روزي که سبز پوشي مسيحا نفس مي آيد و با خود رايحه ي جانبخش بهار مي آورد . همان روزي که راه عبورش پر از عطر اقاقيا مي شود و ياسهاي عاشق براي جوانه زدن در زير گامهايش  با هم رقابت مي کنند .  روزي که دوستداران واقعيش مي توانند خاک رهش را ببوسند و طوطياي چشم کنند .آن روز خواهد آمد .

نوشته شده توسط ناصر در 10:35 قبل از ظهر | موضوع: انتظار
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مرداد1386

هفت کليد خوشبختي

 

به زودي شما را به يک نظر سنجي درباره ي کليد خوشبختي فرا   مي خوانيم  .  

                                             لطفا آماده باشيد .           
                                                  

نوشته شده توسط ناصر در 11:29 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مرداد1386

براي امام حسين (ع) 2

توماس کارلايل معتقد است بهترين درسي که از تراژدي کربلا مي گيريم ، اين است که حسين و يارانش به خدا ايمان استوار داشتند .
آنها با عمل خود روشن کردند که برتري عددي ، در جايي که حق با باطل روبرو مي شود ، اهميتي ندارد . پيروزي حسين با وجود اقليتي که داشت باعث شگفتي من است .

                                                                             

نوشته شده توسط ناصر در 11:21 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مرداد1386

براي امام حسين (ع) 1

گاندي مي گويد : من براي مردم هند چيز تازه اي نياورده ام . فقط نتيجه اي را که از مطالعات و تحقيقات درباره ي زندگي قهرمان کربلا به دست آورده بودم ، ارمغان ملت هند کردم .
اگر بخواهيم هند را نجات بدهيم ، واجب است همان راهي را برويم که حسين بن علي (ع) پيمود . 
                                                                  

  

نوشته شده توسط ناصر در 11:9 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مرداد1386

جنگ بدون مرز

                                                       
. اهداف اصلي : ايجاد سلطه در جوامع بشري ، مانع تراشي در مسيراستقلال ملتها و غارت ذخاير ملي کشورهاي مورد تهاجم .
. اهداف فرعي : فروپاشي نظام خانواده ، ترويج بي بندو باري ، رواج بزهکاري و جنايت ، تبديل سرمايه هاي انساني به نيرو هاي سربار و فاقد بهره دهي ، تحميل خسارت هاي مالي و کسب سود هاي افسانه اي
. فرمانده عمليات : استکبار جهاني
. شيوه عمل : کمين
. نام عمليات : تجارت مسموم
. نيروهاي عملياتي : سر سپردگان مافياي جهاني
. مهمات : مواد مخدر از نوع صنعتي و سنتي
. مناطق عملياتي موفق : هر جا که از نور معنويت و پايبندي به ارزش ها بي بهره بوده و در آن نسيمي از عاطفه ، محبت و صميميت نوزيده است
. مجروحين اصلي در ايران : نزديک به 1.5 ميليون معتاد .(آمارهاي غير رسمي فراتر از اين رقم است )
. تعداد آوارگان : اگر هر معتاد داراي شش نفر بستگان درجه يک نظير همسر ، پدر ، مادر ، فرزند ، خواهر و برادر باشد ، نزديک به نه ميليون نفر
. خسارت هاي اقتصادي ناشي از اين جنگ در ايران : برابر با بودجه ساخت 9000 مدرسه و فراهم ساختن شرايط تحصيل 3000000 دانش آموز در هر سال .
البته در اين براورد خسارتهاي ناشي از شهادت نيروهاي فداکار انتظامي و از دست دادن سرمايه هاي انساني که از نظر مادي غير قابل محاسبه است ، لحاظ نشده .
موثرترين پاتک در برابر دشمن : 1-ارتقاء آگاهي در بين جوانان ، رشد عواطف انساني ، پرهيز از برخورد هاي تحقير آميز با جوانان و نوجوانان ، تقويت قدرت اعتماد به نفس در بين جوانان ، دوستي با فرزندان و ايجاد محيطي امن و جاذب براي تربيت صحيح آنان .

نوشته شده توسط ناصر در 11:1 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 24 مرداد1386

از پندار تا سرنوشت


در پندارت دقت کن که گفتار مي شود .
در گفتارت دقيق باش که رفتار مي شود .
در رفتارت دقيق باش که عادت مي شود .
در عادتت دقت کن چون  سرنوشتت را مي سازد .
از مولاي متقيان امام علي (ع)

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:53 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 21 مرداد1386

شرح حال (قسمت اول )

 اهل ایران زمینم .

 در سال ۱۳۴۱در یک شهر زیبا به نام علی آباد  و در یک خانواده کاملا مذهبی ...... (تعارفات معمول)  به دنیا آمده ام .

۴۷ بهار را به چشم خود دیده ام و نمی دانم چه میزان از کارت عمرم باقی مانده است .
در رشته مهندسی متافیزیک !! (یا همان الهیات ) تحصیل کرده و این رشته را تا مقطع کارشناسی به پایان رسانده ام .

به هنر علاقه وافری دارم . خوشنویسی , نگارگری , هنرهای مربوط به رسانه های دیداری و شنیداری و غیره ، علاقه مندی های روزمره ام را تشکیل می دهند .

 

حرفه ام صداپیشگی است . به سینما نیز علاقمندم ، بویژه سینمای وسترن .

اهل طنز نیز هستم ، مخصوصا از نوع نمکینش .

                                                                                                               

نوشته شده توسط ناصر در 9:58 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

جمعه 19 مرداد1386

در جستجوی مخاطب

‍ وقتي ديروزديدم چند نفر درباره ي يکي از مطالب وبلاگ من نظر داده اند ، گل از گلم شکفت .
دليلش هم اين بود که احساس کردم دست نوشته هايم بي مخاطب رها نشده اند .
نياز به مخاطب براي هر صاحب سخني يک ضرورت است . مثلا اهالي تاتر آنقدر براي مخاطب
ارزش قائلند ، که در بينشان معروف است ، حتي اگر يک نفر در سالن باشد به احترام او بايد
نمايش را روي صحنه برد .
نگارگران نيز آنقدر مخاطبانشان را دوست دارند که حاضرند ساعت ها در کنار تابلويشان
بايستند و درباره ي پيچيدگي هاي هنري آن حرف بزنند تا براي مخاطبشان نکته ي ابهامي
باقي نماند . اين مثال درباره ي صنعت فلک زده ي سينماي کشورمان هم صادق است .
سينماگران نيز در گرما گرم بازار داغ سي دي هاي قاچاق ، تلاش مي کنند مخاطبشان
را نگه دارند ، چه تلاش مذبوحانه اي ...!
بشر از دير باز به دنبال راهي بوده است که بتواند مکنونات قلبي خود را در قالب هنر ، چه
از نوع نوشتاري و چه ازنوع تجسمي يا نمايشي و يا حجمي ، به ديگران انتقال دهد و
عکس العمل مخاطبش را ببيند . عمل هنرمند و عکس العمل مخاطب ،کنش و واکنشي
است که با خود رشد ، پويايي ، خلاقيت و نوزايي انديشه را به دنبال دارد .
به هر حال از اين که ديدم انديشه من نيز مخاطباني يافته است ، خوشحال شدم .
نوشته شده توسط ناصر در 9:41 قبل از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

جمعه 19 مرداد1386

به بهانه برگزاري يادواره شهداي طالب آباد مهديشهر

 

86-5-18
بيا سکوت سرد قلم را بشکنيم وبا جوهر صداقت درسطر سطر دفتر خاطرات بي سرمشقمان بنويسيم : سوگند به قلم وما يسطرون.
بيا سنجاقک خيال را در سراشيبي ارتفاعات قلاويزان مهران رها سازيم.
پاي سخن بلنداي صخره سنگي 1904 کانيمانگا بنشينيم و خاطرات هشت سال دفاع مقدس را زمزمه کنيم .
بيا کبوتر دل را در هواي خوب آزادي پرواز دهيم و سرپناهي از جنس بلور پيشکش او کنيم که همه چيز را شفاف ، چون شهادت ببيند .
بيا دمي بر رملهاي داغي که هنوز نفس مي کشند و قصه ي عروج مظلومانه ي حماسه آفرينان و گمنامي ها و في سبيل اللهي ها را در گوش زمان زمزمه مي کنند قدم بگذاريم و با چشم دلمان جان دادن آن برادر عزيزي را ببينيم که تنها ، بي jهيچ همراهي به لقاء الله پيوست .
بيا از يادمان نرود که کيستيم و براي چه آمده ايم .
مي گفت :از نسل امروز مي ترسم ، مي ترسم سيد مرتضي را فراموش کند.
او که روايت فتح را عاشقانه به تصوير کشيد . او که جبهه را با همه ي لحظه هايش برايمان نوشت .
مي ترسم نسل فردا زين الدين ها ، همت ها ، باکري ها و باقري ها را نشناسد .
مي ترسم که روزي صداي حاج صادق به گوشمان نرسد .
اما چشمانم را باز نگه مي دارم تا مبادا فراموشم شود کدام خانه شهيد داده است
و کدام مادر پاره ي جگرش را به انتظار نشسته .
چشمهايم را باز نگه مي دارم تا ساقه هاي سبز گلهاي لاله را آبياري کنم .
مي دانم که مي دانيد چه مي گويم . راستي سري به ساقه هاي سبز مي زنيد ؟
آيا گلهاي لاله را يادي مي کنيد ؟ از دشتستان گمنام پرور چه خبر ؟
بيا به ياد بياوريم هشت سال دفاع مقدس را که هنوز در کوچه هاي شهرمان لانه کرده است .
بياد بياوريم که بسيجي با خون وضو مي ساخت و با بوي باروت افطار مي کرد و غبار پوتين هاي
رزم خودرا با اشکهاي وقت حمله مي شست .
به ياد بياوريم حجله هاي سرخ را . چهره هاي زرد مادران تکيده اما شجاع را .
و فراموش نکنيم شهيدان ...زنده اند .

نوشته شده توسط ناصر در 0:36 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 18 مرداد1386

طنز مديريتي


در يکي از خيابانهاي اصلي شهر چاله اي بود که باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان ميشد .
مديران شهر طي جلسه اي برآن شدند که مشکل را حل کنند . مدير اول گفت :بايد آمبولانسي
هميشه در کنار چاله آماده باشد تا مصدومان را به بيمارستان برساند . مدير بالاتر گفت :نه ،وقت
تلف مي شود . بهتر است در کنار چاله يک بيمارستان احداث کنيم . مدير ارشد گفت :. نه نه نه،
بهترين کار آن است که اين چاله را پر کنيم و به فکر احداث چاله اي مشابه در نزديکي بيمارستان
شهر باشيم !!!
نوشته شده توسط ناصر در 5:6 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 15 مرداد1386

مبحث عشق

شعري از سهيل محمودي

بايد از من به گل پيام رساند
که فلاني تو را سلام رساند

بايد امروز ، چون نسيم بهار
باغها را به فيض عام رساند

بايد آگاه شد ز مبحث عشق
بايد احساس را به کام رساند

بايد از راه دور ، با زحمت
دست خود را به دست جام رساند

بايد از ارتفاع پله گذشت
خويشتن را به پشت بام رساند
نوشته شده توسط ناصر در 8:40 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 15 مرداد1386

پنجره اي رو به زيبايي

پيامبران و امامان همه زيبا ، خوش چهره و خوش آوا بوده اند . شايد شنيده اي که داوود پيامبر
چنان زيبا و شور آفرين زبور مي خواند که همه ي پرندگان و موجودات با او هم آوا مي شدند .
پيامبر ما نيز چنان خوش آوا بود که هر کس آهنگ سخنان او را مي شنيد شيفته ي او مي شد
و چون قرآن مي خواند قلبها را تسخير مي کرد .
امام سجاد نيز چنان نيز چنان زيبا قرآن مي خواند که عابران مي ايستادند و به نغمه ي زيبا و
بهشتي او گوش فرا مي دادند .
حال تو هم برخيز سينه ات را صاف کن . دل به دريا بزن و با همه ي خوبان همنوا شو !
تو هم قرآن بخوان .
نوشته شده توسط ناصر در 8:39 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 15 مرداد1386

آن روزها

خاطره اي ازشهيد حاج حسين خرازي فرمانده لشکر امام حسين
به قلم سيد علي بني لوحي
حاج حسين اهل ورزش بود و مارا تشويق ميکرد که ورزش کنيم
درلشگر بيش از ده زمين فوتبال با توپ وتور وخط کشي درست وحسابي داشتيم.خود او هم بازي ميکرد.
دوران دبيرستان کشتي ميگرفت وبدن آماده اي داشت ودر فن کمر استاد بود.حريف او کريم نصر بود.
وقتي به هم ميپيچيدند تا از سروکله شان عرق سرازير نميشد ول کن نبودند.به طور کلي اگر او را به حال
خود مي گذاشتند ترجيح مي داد يک بسيجي ساده باشد . عمليات مهمي را در غرب تدارک ديده بوديم .
گردانها را جمع کرديم تا حاج حسين آنها را براي کار مهمي که در پيش داشتند توجيه کند . ظهر شد و
همه ي رزمندگان براي نماز جماعت صف بستند . حسين از عقب صف رفت جلو ،ميکروفن را از بچه هاي
تبليغات گرفت و مکبر نماز شد . شما بوديد صفا نميکرديد ؟
نوشته شده توسط ناصر در 8:38 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

شنبه 6 مرداد1386

شادمانی

امروز درتاریخ مهدیشهر یک روز استثنایی محسوب میشه .
سالروز ولادت مولای عارفان،حضرت علی ع باخبر خوش شهرستان شدن مهدیشهر همراه شد واین اتفاق، جوانها رو به خیابونها کشوند .اونها که سر از پا نمیشناختن کارناوال شادی براه انداختند .
داشتم باخودم فکر میکردم این اتفاق مبارک میتونست سالها پیش بیفته .ماخیلی پیش از اینها میتونستیم مهدیشهر رو در حد واندازه های واقعیش ببینیم وحقیقت رو فدای مصلحت نکنیم.
اما فرق حالا با خیلی وقت پیش اینه که حالا کسی مثل دکتر احمدی نژاد رییس جمهور ماست.
احمدی نژاد نشون داد که در دولت عدالت، حق هیچ مردمی پایمال نمیشه.
زنده باد عدالت و زنده باد شادمانی مردم.
نوشته شده توسط ناصر در 4:29 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

شنبه 6 مرداد1386

خواب مرگ

براي امير هاشمياني
سوم مرداد 86
جاده مهديشهر-سمنان
سحرگاه شوم
گرگ وميش هوا . اتومبيل پرايد به سرعت از پيچ کارخانه کاشي ميگذرد وراه سمنان را در پيش ميگيرد.مردي خسته پشت رل نشسته است .به سختي چشمهايش راباز نگهداشته .شب گذشته را يکسره بيدار بوده وحالا رسيدن به خانه وچند ساعت استراحت ،براي او لذت بخشترين لحظاتي است که يک مرد خسته انتظارش راميکشد.
ازايستگاه درجزين ميگذرد، در سرازيري منتهي به پيچ معروفي پلکهايش سنگين ميشود .حتي براي چند لحظه خواب شيرين به سراغش ميآيد.او اعتنايي نميکند. اين اولين بار نيست که با تني خسته رانندگي ميکند، به خودش نهيب ميزند :داش امير چيزي نمونده، يه کم طاقت بياري ، رسيدي سمنان .
لحظاتي بعد به ايستگاه چهل تن ميرسد .اتومبيلش بخشي از مسافت را زيگزاگ ميرود .اين خواب مرگ است که اورا در بر گرفته .تورا خدا داش امير گوشه اي نگهدار! مهم نيست کمي ديرتر برسي ، مهم اين است که سالم برسي. اما داش امير به سوي تقدير ميرود وهيچکس را از تقدير گريزي نيست.درميان خواب وبيداري به کوچولوي سه ماهه اش مي انديشد.سفينه مرگ از استخرپرورش ماهي ميگذرد .داش امير باسرسختي دربرابر خواب مرگ مقاومت ميکند .حالا به پيچ مرگ رسيده است .اتومبيلي از پشت سر به او نزديک ميشود، از حرکت زيگزاگ پرايد درميابد که راننده اش خواب است ، به سرعتش مي افزايد تا شايد به او برسد واورا از خطري که تهديدش ميکند آگاه سازد.اما..... ديگر دير شده است .داش امير تا چند لحظه ديگر آسماني ميشود.....لحظاتي بعد امير هاشمياني ، آن جوان صبورودوست داشتني ،براي هميشه آرام گرفت . يادش جاودان.
نوشته شده توسط ناصر در 4:28 بعد از ظهر | موضوع: دل نوشته ها
• لينک ثابت   • 

شنبه 6 مرداد1386

داستان بنزین

يه وقت خيال نکنين ۵/۳ ليتربنزين براي من که هر روز بايد مسير مهديشهر به سمنان رو برم و برگردم کفايت ميکنه ؛ نه ... ميدونم که دير يا زود بايد خودمو به فرهنگ صحيح مصرف عادت بدم، وگرنه دچار دردسر مي شم . اما خودمونيم ها ، تا حالا ازخودتون پرسيدين علت مصرف بي رويه و سرسام آور بنزين توي مملکت ما چيه ؟ خودم بهتون ميگم . علتش اينه که توي کشورما بنزين از آب هم ارزونتره ! تعجب نکنيد ، با يه حساب سر انگشتی بهتون ثابت ميکنم . همين حالا پاشيد بريد بقالي محل وازش يه قوطي آب معدني بخريد . چقدر ازجيب مبارک ميپردازين ؟ ۳۰۰ تومان. خب حالا يه قوطي خالي آب معدني بردارين و تشريف ببرين پمپ بنزين واز ايشون بخواهيد براتون پر از بنزين کنه . چقدر ميشه قربان؟
ميشه ۱۵۰ تومان!!!!

نگفتم ؟

نوشته شده توسط ناصر در 4:27 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   •