دوشنبه 30 مهر1386
زندگي و دوچرخه
آلبرت انيشتن میگه :
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .. واسه ی حفظ تعادلت ، هميشه بايد در حركت باشي .
دوشنبه 30 مهر1386
سنگسر کجاست ؟
احتمالا بعضي از دوستان سنگسري من خرده خواهند گرفت که اسم این وبلاگ " به وقت سنگسر " است اما دريغ از مطلبي درباره ي سنگسر و سنگسري ها .
در پاسخ به اين احتمال ، مطلبي دارم درباره ي ايل سنگسري :
عشاير ايل سنگسري مهمترين گروه کوچنده ي دامنه هاي جنوبي
البرز ، در استان سمنان هستند . اين ايل با نزديک به هشتصد خانوار و 3200 نفر جمعيت ، چهل و ششمين ايل کشور از لحاظ جمعيت است .
اما به لحاظ ثروت در رده هاي بالاي جدول قرار دارد .
شهرستان مهديشهر در 15 کيلومتري شمال سمنان پايگاه ايل عشاير سنگسري و محل استقرار قشلاقي خانوارهاي عشاير نيز محسوب مي شود .
در دوره ييلاقي عشاير سنگسري در مناطق شمالي استان سمنان ، استان تهران ( فيروزکوه ، دماوند طالقان ) و
مازندران ( لاريجان ، پلور و بلده ) مستقر مي شوند .
سياه چادر زيبا و بزرگ عشاير سنگسري گوت (got ) نام دارد .
گوت به لحاظ معماري و خصوصيات دروني ، در بين سياه چادرهاي عشاير کشور منحصر به فرد است .
توليد انواع فرآورده هاي لبني ، فنون دامداري سنتي ، صنايع دستي متنوع ، گويش ، آداب و سنن باستاني ، پوشاک و انواع غذاهاي سنتي ، مهمترين جاذبه هاي گردشگري عشاير سنگسر به شمار مي رود .
گویش
عشایر این شهرستان به گویش سنگسری صحبت می کنند . در این زبان از قدیمی ترین و اصیل ترین کلمات و اصطلاحات زبان فارسی قدیم ، استفاده می شود . از وبژگی های مهم گویش سنگسری دستور زبان کلاسیک و قابل تجزیه و ترکیب آن و به کار بردن ضمایر متفاوت برای مذکر و مونث است . افعال زبان سنگسری نیز در نوع خود کم نظیر است . زنده یاد پروفسور چراغعلی اعظمی واژه نامه ی کاملی از لغات سنگسری به یادگار گذاشته است که می تواند شما را با این گویش و گویشوران آن آشنا کند .
در فرصت های بعدی باز هم از سنگسر خواهم نوشت .
شنبه 28 مهر1386
ما کودکان غربت کشيده ي توايم
قطره هاي باران
بوسه بر خاک مي زدند
و زمزمه مي کردند
مادر ! ما کودکان غربت کشيده ي توايم
که از آسمان به آغوش تو بازگشته ايم
شعري از رابيند رانات تاگور
جمعه 27 مهر1386
حرمت سالن تاریک - حرمت نمازخانه
امروز بيشتر وقتم به مطالعه گذشت . داشتم ماهنامه فيلم (مهر ماه ) رو مي خوندم ، رسيدم به مطلب جالبي از محسن بيگ آقا .
آقا محسن نقد جالبي داشت با عنوان " حرمت سالن تاريك " . بيگ آقا دل پري
داشت از بعضي ها كه حتي در سالن سينما هم موبايل خودشون رو خاموش نمي كنند و مزاحم ديگران مي شن. ايشون حركت جالب سامر مربي مشهور آلماني رو در حاشيه ي مسابقه ي چند هفته ي پيش آلمان و انگلستان مثال زد و نوشت : " بازي كه تمام شد ، سامر از جايش بلند شد ، موبايلش را روشن كرد و شماره اي گرفت . اين حركت او به قدري عجيب بود كه نگارنده را تحت تاثير قرار داد . اينكه شخصي در آن شلوغي ورزشگاه به حرمت بازي فوتبال كه مثل يك مراسم آييني در حال برگزاري است ، به خودش اجازه ندهد از موبايل استفاده كند ، جدا قابل احترام است . "
مثال محسن بيگ آقا منو ياد يه ماجراي جالبتر انداخت ، ماجرايي كه قبح روشن نگه داشتن موبايل توي سالن سينما ، در برابرش خيلي ناچيزه .
يكي از آخرين روزهاي ماه مبارك رمضان ( امسال ) بود ، توي نمازخونه ي اداره نشسته بوديم و بين دو نماز ، به خطابه ي امام جماعت گوش مي داديم . موضوع بحث ، يك درس اخلاقي جذاب و شيرين بود . همه ي ما سراپا گوش بوديم و صدا از كسي در نمي اومد .اما چشمتون روز بد نبينه یه دفعه زنگ تلفن يكي از همكاران خيلي خوش ذوق به صدا در اومد ! اونم چه صدايي !! بيشتر شبيه يه نواهنگ بود . تركيبي از يه موسيقي پر تحرك غربي و صداي بع بع گوسفندان كه انگار با ريتم و ضرب آهنگ موسيقي سينك شده و هارموني جالبي رو ايجاد كرده بود . البته گاهي هم ميشد صداي ظريف يه بزغاله رو در بين صداها تشخيص داد ! يه دفعه ياد موبايل خودم افتادم ، يادم اومد كه اون روز
هم (مثل هر روز ) قبل از ورود به نماز خونه خاموشش كردم . بگذریم .. .حالا فكر مي كنيد عكس العمل صاحب موبايل چي بود ؟
هيچي !! تا اومد تلفن رو خاموش كنه ،به نظرم سي ثانيه اي گذشت .
توي اين سي ثانيه بعضي ها يه شكم سير خنديدند ،بعضي ها بهتبسم اكتفا كردند و خيلي ها هم متاسف شدند . اما صاحب موبايل نه دستپاچه شد ، نه رنگ به رنگ ، نه شرمنده و نه .......
فكر مي كنم بهتر باشه اين مطلب رو با اين جمله تموم كنم :
وقتي سالن سينما تا اين اندازه حرمت داره ، حرمت نماز خونه ؟ ........ الله اكبر .
ارادتمند: ناصر طاهرکرد
جمعه 27 مهر1386
سالروز عمليات بزرگ والفجر 4
عمليات والفجر ۴ يكي از عزيزترين كسانم رو ازم گرفت .
اون عزیز برادرم جمشيدبود كه تا حد پرستش ، دوستش داشتم.هنوز هم باورم نميشه كه جسمش در ميان مانيست .اما بدون شك روح بلندش حاضر و ناظره.
"بيست و چهار سال پيش در تاريخ ۲۷ مهر۶۲ ،عمليات بزرگ والفجر۴با رمز مقدس يا الله ، يا الله ، يا الله در منطقه عملياتي غرب و دره ي شيلر در شمال مريوان و پنجوين در وسعتي حدود ۶۰۰ كيلو متر مربع انجام
گرفت . هدف اين عمليات قطع ارتباط نيروهاي ضد انقلاب با رژيم بعث عراق ، آزاد سازي بخشي از ميهن اسلامي و ارتفاعات مهم منطقه، خارج كردن شهر مريوان از زير ديد و تير دشمن ، فراهم سازي مقدمات عمليات در استان سليمانيه عراق و وارد كردن ضربات اساسي بر ماشين جنگي دشمن بود .
اين عمليات در ۳ مرحله صورت گرفت و تا اواخر آبان ماه ۱۳۶۲ به طول انجاميد .دراين عمليات هجده هزار نفراز نيروهاي دشمن كشته و زخمي و هزار نفر اسير شدند."..........
چه زود گذشت این همه سال ! ولی انگار همین دیروز بود . وقتي داشت ميرفت انگار داشت پر ميكشيد. قامت رشيدش رو تماشا ميكردم و از تماشاي قد وبالاي يگانه برادرم لذت ميبردم.هر چند به فاصله ي كوتاهي بعد از اون، من هم راهي جبهه هاي جنوب شدم ، اما فكر نميكردم اين ديدار ، آخرين ديدارما باشه . به هر تقدير در سحرگاه ۲۹ آبان ۶۲ بر اثر شلیک راکت بالگرد دشمن دو روح خدايي در يك آن به سوي ملكوت الهي پرواز كردند : شهيد جمشيد طاهركرد و شهيد سياوش داشمحمدي، دو يار ديرينه .
يادشان بخير
جاويد باد يادوخاطره ي شهداي ارجمند والفجر4
پنجشنبه 26 مهر1386
برگي از خاطرات جانبازي كه به قافله ي شهدا پيوست
خاطرات سوخته !
در سالن انتظار بيمارستان نشسته ام كه يكي از بچه هاي شيميايي با ماسك وارد مي شود . او را پيش از اين ديده ام ولي سلام و عليك نداريم .به سراغ پذيرش مي رود . مردي آنجا سيگار ميكشد .ريه
هاي جانباز تحريك مي شود و درحالي كه سرفه هايش شروع شده به مرد اشاره مي كند تا سيگارش را خاموش كند . مرد نگاه سنگيني به سر تا پايش مي اندازد و با چند پك عميق ، سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش مي كند . سرفه هاي بنده ي خدا امانش را بريده .
با چهره اي سرخ شده و چشمان خيس و سرفه هاي عميق از بيمارستان بيرون ميرود .
يك خانوم و آقاي آنچناني كنارم نشسته اند . مي شنوم كه مرد مي گويد : بيمار مسلول آمده اينجا ، همه را آلوده كند . صاحب ندارد اين بيمارستان !!
نویسنده ی این خاطره اکنون در میان ما نیست . او نیز پرکشیده است .
پنجشنبه 26 مهر1386
شاعر معاصر دهان دوخته
آزادی گوهر گرانبهادردوران كودكي كتابي داشتم كه شرح ماجراهاي يك ماهي كوچك بود كه ازمادرش مي خواست دريا را به او نشان دهد !
حكايت آدمهايي است كه در فضاي آزاد اين كشور نفس مي كشند ، زندگي مي كنند ، گهگاه نق مي زنند و هرحرفي را كه خواستند بر زبان مي رانند ، اماسراغ آزادي را مي گيرند !!
ديروز سالروز قتل "محمد فرخي يزدي" شاعر و روزنامه نگار مخالف استبداد در دوران رضاخان بود .
حتما مي دانيد كه حاكم يزد دستور داد با سوزن و نخ دهان فرخي يزدي را بدوزند تا ديگر نتواند نطق كند ! شرح ماجرا را بخوانيد :
فرخي پس از پيوستن به گروه آزادي خواهان در اوايل دوران مشروطه ، در نوروز 1289 شعري خطاب به حاكم يزد نوشت و او را مورد انتقاد قرار داد . در پي آن به دستور حكمران لبهاي او را با نخ و سوزن دوختند و او را روانه زندان كردند .
او يكي دو ماه بعد به تهران گريخت و به صف مبارزان ملي پيوست . سپس مبارزاتش را در خارج از كشور پي گرفت .
فرخي يزدي پس از سالها مبارزه عاقبت در 25 مهر 1318 در سن 51 سالگي پس از بازگشت به کشور به قتل رسيد . وي روزنامه نگار و شاعري توانا ، ملي و سياسي بود كه خود را عاشق آزادي مي ناميد و در تمام اشعار خود از اين عشق مقدس دفاع ميكرد .
ياد و نامش گرامي باد .
چهارشنبه 25 مهر1386
درد زايمان انديشه !!
اصولا هر زايشي با درد توام است .
مگر مي شود زايشي اتفاق بيفتد، و دردي در كار نباشد ؟
حال اين زايش،ميخواهد زايش يك نوزاد باشد يازايش يك انديشه ي ناب . بيراه نمي گويم كه درد زايمان انديشه ، اگر بيشتر از دردهاي ديگر نباشد ، كمتر نيست و جالب است كه بنجامين فرانكلين ( همان آقايي كه گفت : انسان ، حيوان ابزار ساز است ) مي گويد : آدم مي تواند دو دقيقه بدون هوا ، دو هفته بدون نوشيدن آب ، سه هفته بدون غذا و يك عمر بدون پول زندگي كند ، ولي نمي تواند يك لحظه بدون انديشه زنده بماند .
خب ... پس معلوم مي شود زندگي بدون درد زايمان انديشه ممكن نيست !
دردي كه همواره بايد همراه آدمي باشد .
زندگي با زايش انديشه هاي نو تداوم مي يابد
و انديشه هاي نو نيز زندگي را مي سازند .
چهارشنبه 25 مهر1386
حل مسئله يا حذف مسئله يا . . . ؟
1 - دسته ي اول كساني هستند كه به محض مواجه شدن با مشكل يا مسئله ،جوانب را مي سنجند ، راههاي مختلف را بررسي مي كنند و در نهايت بهترين راه حل را انتخاب مي كنند . اين دسته ، روش
حل مسئله را اتخاذ مي كنند .
2 - دسته ي دوم كساني هستند كه به مجرد مواجه شدن با مشكل يا مسئله ، خيلي به فكر خود فشار نمي آورند و به دنبال راه حل نمي گردند . اين دسته روش حذف مسئله را اتخاذ مي كنند .
3 - دسته ي سوم كساني هستند كه نه به دنبال راه حل مسئله اند و نه به دنبال راهي براي حذف مسئله . آنها طراح مسئله را حذف مي كنند !!!
نتيجه گيري اخلاقي 1 : رياضي درس شيريني است !
نتيجه گيري اخلاقي 2 : بعضي از مغزها بيش از حد دست نخورده باقي مانده است!
سه شنبه 24 مهر1386
پوتین در تهران - حتما بخوانید
سه شنبه 24 مهر1386
درگذشت استاد مرتضي حنانه آهنگساز معاصر ايراني (1368 شمسي )

مرتضي حنانه فرزند مهندس محمد حنانه پس از طي دوران ابتدايي و ورود به هنرستان موسيقي ، از طرف هنرستان به چكسلواكي رفت تا آموزشهاي لازم را فرا گيرد .
با شروع جنگ جهاني دوم ، اين هنرستان تعطيل شد ولي مرتضي حنانه با تلاش خودو دوستانش ، پايه ي اركستر سمفونيك تهران را بنا گذاشت . او بعدها براي تكميل تحصيلات خود در موسيقي ، به ايتاليا رفت و پس از بازگشت به ايران به تدريس موسيقي پرداخت .
حنانه پس از مدتي اركستر سمفونيك راديو ايران را با نام فارابي تاسيس كرد و پس از افتتاح تلويزيون ايران ، در سمت مشاور سر پرستي ، كلاسهاي آموزش فني خوانندگان را تشكيل داد .
استاد حنانه كه در سال 1350 موفق به اخذ نشان بهترين آهنگساز براي يك فيلم شده بود ، اولين كسي است كه به ساخت موسيقي فيلم در ايران اقدام كرده است .
گامهاي گمشده ، دروازه هاي متروك و مقاصد الالحان و . . . از جله آثار زنده ياد مرتضي حنانه است .سر انجام در تاريخ 24 مهرماه 1368 شمسي سمفوني پرواز به ملكوت استاد حنانه نواخته شد .
روحش شاد ![]()
سه شنبه 24 مهر1386
صميمانه با خدا
اميداورم غيبت چند روزه ام رو ببخشيد .

خب مشغله هاي زندگي گاهي روي سر آدم آوار مي شه و نمي گذاره آدم به امور مورد علاقه اش بپردازه . . . بگذريم .
نامه اي از يه كودك خوش قلم شيرازي مي خوندم كه خيلي راحت با خدا حرف مي زد .
نامه اش اين طوري شروع ميشد :
سلام به دوست هميشگي !
اين طوري خوبه ! هم اسمت رو گفتم و هم سر صحبت باز ميشه .مي دوني ؟ دلم لك زده بود براي يه هم صحبت كه از تو براش بگم ، فكر كردم خب . . كي بهتر از خودت ؟ قلم و كاغذ رو برداشتم كه بنويسم . ديدم يه مشكل كوچك هست ، آخه من آدرستو ندارم . درسته كه تو همه جا هستي ، ولي هر آدمي تو رو يه جايي مي بينه و يه جوري مي شناسه ؛ يكي تو رو به بزرگي كوهها مي بينه ، يكي تو رو به پهناي دريا ، يكي به روشني آسمون ، يكي به سرخي گلهاي رز ، يكي به عطر گل محمدي ، يكي به شبنم روي گلها و يكي توي آواز قناري ها و چلچله ها ؛ ولي من تو رو توي دستهاي نوازشگر پدر ، توي سخنان پر مهر مادر و توي آواز ياكريم ها حس مي كنم .
مي دوني چرا ؟ چون اگه تو نبودي نه دست نوازش پدر بود و نه مهر مادر و اصلا نه پدري بود و نه مادري ، نه جهاني ، نه آفرينشي و نه ياكريمي كه با صداش عظمت تو رو خبر بده . . . . .
. . . . . . و اين حرفهاي صميمانه همين طور ادامه داشت .
اگه كودك درونتون بيدار شد قلم رو برداريد و ببينيد آيا مي تونيد مثل اين پسر بچه ي شيرازي ، صميمانه هاتون رو بي هيچ تكلفي روي كاغذ بريزيد ؟
سه شنبه 24 مهر1386
نگذاريم همه چيز به وضعيت قبل از ماه رمضان برگردد !!
در خبرهاي پنجشنبه ي هفته قبل ( 19 مهر ) اومده بود :
ساعات كار وزارت خانه ها ، سازمان ها ، نهاد ها ، ادارات و مدارس بعد از عيد فطر به وضعيت قبل ازماه رمضان بازميگردد .
به خودم گفتم :اگر قراره هر چيزي به شرايط قبلي برگرده ، حرفي نيست اما تو رو خدا دور ما يكي رو قلم
بكشيد ! آخه توي اين يه ماهه كلي زحمت كشيديم . شوخي نيست ، يك ماه آزگار زبون داشته باشي اما اون رو با هر حرف ناروايي در كام نچرخوني ، يه جفت چشم داشته باشي اما هر چيزي رو توي كادر نگاهت راه ندي ، يه جفت دست داشته باشي اما اين دستا رو يك ماه به نيكوكاري عادت بدي ، يه جفت پا داشته باشي اما توي اين يك ماه ، جز راه راست نري ، خلاصه تمام تلاشت اين باشه كه از اون آدم قبل از ماه رمضان فاصله بگيري و به معناي واقعي آدم بشي ( خودم رو ميگم !!) .حالا يكي پيدا شه و بگه : برگرديم سر جاي اولمون !
نه برادر من ، ما نيستيم ! اگه هر چيزي بخواد برگرده به شرايط قبل از رمضان ، برگرده ! اما بعد از يك ماه تلاش و تهجد ، حيفه كه دريافت هاي با ارزش اين ماه رو از دست بديم .
رمضاني باشيد .
جمعه 20 مهر1386
عيد فطر ، عيد عبادت و بندگي

در عيد فطر با رمضان خداحافظي مي كنيم و به نشانه ي تعلق خاطر به ماه خودسازي و نزول وحي ، نخست با نماز عيد پيوند خويش را با حضرت حق استوار ساخته و سپس بر سفره ي طعام مي نشينيم و تن را از رزق خداوندي بهره مي دهيم تا در خدمت خداوند قوي شود ، كه نظام خلقت ، همه در خدمت آدمي است و آدمي بايد از اين نعمات به درستي بهره گيرد .
اينك وقت وداع با رمضان است . وداع با رمضان بدرودي از سر شناخت و آگاهي است .
خدا حافظ رمضان
رمضان به ما درس پاكيزگي روح و تن داد و توفيق بخشيد كه در درياي روحانيت او غوطه ور شويم و خواسته هاي دنيوي را از خويش برانيم .
تا رمضاني ديگر به تبعيت از فرمان خداوند از سفره ي رزق او بهره مي گيريم و ابزارهاي شناخت و معرفت خويش را به روزه وا مي داريم تا در معرفت ما نسبت به حق و مخلوقات حق ، كژي راه نيابد و ناراستي منزل نگزيند .
عيد فطر بر همه ي آنهايي كه خداوند را خالصانه عباد ت كردند مبارك و حلاوت آن براي هميشه در كامشان جاودانه .
جمعه 20 مهر1386
سالروز تولد شاعر نامدار ايراني ، حكيم" ابوالقاسم فردوسي " در طوس
حكيم ابوالقاسم فردوسي در سال 313 شمسي مصادف با 329 ه ق برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از ناحيه ي طائران طوس متولد شد .
وي در خانواده اي مرفه و ممتاز رشد كرد و در دوران جواني به تحصيل علوم پرداخت . وي همچنين به ادبيات فارسي ، تاريخ و ساير علوم رايج زمان خود آشنايي كافي داشت .
آنچه كه از متون مختلف او بر مي آيد ، او مسلمان و شيعه بوده و به پيامبر (ص) و اهل بيت ( ع) عشق و علاقه وافر داشته است .
اثر جاويدان فردوسي ، شاهنامه در شمار بهترين آثار حماسي عالم است .

شاهنامه بر اثرنفوذ شديدي كه در ميان طبقات مختلف ايرانيان يافت ، در همه ي ادوار تاريخي بعد از قرن پنجم مورد توجه بود و همه ي شاعران حماسه گوي ايراني تا قرن حاضر از آن تاثير پذيرفته اند .
فردوسي در حفظ جانب امانت به هنگام نقل مطالب ، به كار بردن نهايت مهارت در وصف مناظر طبيعي ، ميدانهاي جنگ و قهرمانان منظومه ي خود و نيز ذكر مواعظ دلپذير كمال توانايي را نشان داده است . حكيم طوس سر انجام در سال 411 ه ق برابر با 1020 ميلادي در 80 سالگي بدرود حيات گفت و در طوس به خاك سپرده شد .
فردوسی در اثر جاودانه ی خود شاهنامه از سنگسر نیز نام برده است .
به ابیات زیر توجه کنید :
بسام نريمان ستاره شمر چنين گفت کاي گرد زرين کمر ...
از اين دو هنرمند پيلي ژيان بيايد ، ببندد بمردي ميان ...
نه سگسار ماند نه مازندران زمين را بشويد بگرز گران
آگاه شدن منوچهر از کار زال و رودابه:
برفتم بدان شهر ديوان نر چه ديوان ، که شيران پرخاشگر
که از تازي اسبان تکاورترند ز گردان ايران دلاورترند
سپاهي که سگسار خوانندشان پلنگان جنگي همانندشان
گفتار اندر زادن رستم:
بشادي ز در آمد ز درگاه کوس بياراست ايران چو چشم عروس
بفرمود آيين ، کران تا کران همه شهر سگسار و مازندران
بر تخت نشستن نوذر:
بترسيد بيدادگر شهريار فرستاد نامه به سام سوار
به سگسار و مازندران بود سام نخست از جهان آفرين کرد نام
آمدن رستم نزد کيکاوس و خشم کاوس بر رستم:
زمصر و زچين و ز هاماوران ز روم و ز سگسار و مازندران
فرستادن خاقان و کاموس بياري توران:
ز سقلاب چون کندر شير مرد چو بيورد کاتي سپهر نبرد
چو غرچه ز سگسار و شنکل ز هند هوا پر درفش و زمين پر پرند
راي زدن تورانيان از جنگ ايران:
ز بز گوش و سگسار و مازندران کس آريم با گرزهاي گران
توجه : سگسار نام قدیم سنگسر ( مهدیشهر فعلی ) در استان سمنان است .
جمعه 20 مهر1386
افتتاح آرامگاه حكيم ابوالقاسم فردوسي در طوس
به پاس تلاش گسترده و وسيع در عرصه ادب پارسي و زنده نگاه داشتن نام فردوسي ، شاعر حماسه سراي ايراني وبه مناسبت هزارمين سالگرد تولد فردوسي طوسي ، آرامگاه اين شاعر شهير با حضور
شرق شناسان و ادب دوستان در بيستم مهر ماه 1313 در طوس افتتاح شد .اين بنا هجده متر ارتفاع دارد و يك ايوان۴۰متري از سنگ ، اين بناي عظيم را در وسط خود گرفته است .
از سمت شرق و غرب ، دو دريچه ي كوچك به داخل اين بنا باز مي شود و سقف اين مقبره با كاشي هاي زيباي مقرنس ساخته شده است .
در وسط اين محوطه ، سنگ مزار فردوسي قرار دارد كه نزديك به يك متر از سطح زمين بلندتر است .
همچنين محوطه داخل بنا داراي نقوش برجسته و مجسمه هاي ديواري است كه بيانگر برخي از داستانه اي حماسي شاهنامه ي فردوسي است .
پنجشنبه 19 مهر1386
آفرين اشكان
تصميم شجاعانه ي اشكان دژاگه در همراهي نكردن ولفسبورگ براي رويارويي با تيم رژيم صهيونيستي مي توانست به قيمت از دست دادن تيمش و يا حتي از دست دادن موفقيتهاي آينده ي ورزشي او در فوتبال آلمان تمام شود . اما اشكان دژاگه اين كار را كرد.او اولين بازيكن ايراني - آلماني در سرزمين ژرمنها بود كه به طور رسمي اعلام كرد نمي خواهد برابر صهيونيست ها حضور پيدا كند .
آفرين اشكان
اقدام ایثارگرانه ی اشكان نه به اين خاطر بود كه ايراني است .
و نه به اين خاطر كه مسلمان است .
اين روزها براي احساس تنفر از رژيم صهيونيستي و انزجار از حملات وحشيانه عليه كودكان بي گناه و انسانهاي بي دفاع ، لازم نيست حتما مسلمان يا پيرو كتاب آسماني ديگر باشي .
كافيست انسان باشي . همين .
پنجشنبه 19 مهر1386
خرمشهر ، پانزده روز تا خونین شهر

27 سال پيش در چنين روزي
پس از پيشروي دشمن به سمت خرمشهر ، عراقي ها تا نوزدهم مهر همچنان در مدخل شهرو حوالي آن درگير بودند .
همچنين عقبه نيروهاي خودي با استفاده از پل خرمشهر باز بود و تردد در آن صورت مي گرفت .
در اين حال گرچه مقاومت در داخل خرمشهر ، نيروهاي عراقي را با تلفات زياد و کندي در پيشروي روبرو ساخت ، ولي در عين حال عدم تقويت نيروهاي خودي و نبود آتش پشتيباني و ... موجب شد که دشمن بدون برخورد با مقاومت جدي ، شهر را در اين روز به محاصره کامل خود در آورد .
از اين پس درگيري مدافعان شهر با متجاوزان عراقي شدت يافت تا پس از خلق حماسه اي جاودانه ، خرمشهر در چهارم آبان سال 1359 ، سي و پنج روز پس از آغاز جنگ ، سقوط کرد .
یاد شهدای خرمشهر گرامی
دوشنبه 16 مهر1386
زنگ تفریح
.......................................
اگه بعضي آدما اصلا دهن نداشتن که بتونن حرف بزنن خيلي از مشکلات حل مي شد .
اگه بعضي آدما چشم نداشتن که بتونن چيزي رو ببينن دنيا ديدني تر مي شد .
اگه بعضي آدما گوش نداشتن که بتونن چيزي رو بشنون عالي مي شد .
اگه بعضي آدما اصلا نبودن ...... که ديگه محشر بود .
.......................................
دوشنبه 16 مهر1386
آخرین جرعه های زلال رمضان
بعد از يک ماه بدنهاي تازه تعمير خود را از تعميرگاه رمضان تحويل بگيريد !
واقعا چه ميکنه اين ماه رمضان ؟!
نه تنها با بدنهاي ما بلکه با روح و جانمون کاري مي کنه که ميشيم عين کودکي که تازه از مادر متولد شده باشه .
خيلي زود ديرشد ! ماه رمضان هم داره تموم ميشه
حسابش رو بکنيد خدا در خونه اش رو کاملا باز کرده بود ، خودش به عنوان ميزبان دم درايستاده بود
قلم خطاپوش به دست گرفته بود و هر لحظه از بنده هاش می خواست که بياييد ! و می گفت : "هر که در اين ماه به خانه ي من بيايد ، من از گذشته هايش مي گذرم ، پيشينه اش را پاک مي کنم و به قدر ظرف و ظرفيت او تحفه هايي به او مي دهم که نه تنها تا ضيافت سال آينده که تا ابد دستش پيش کسي باز و دراز نشود"
به هر حال حالا که داريم به آخر خط طواف برگرد خانه ي دوست نزديک ميشيم ، روي گشاده ي ميزبان رو قدر بدونيم و براي سرنوشت دنيا و آخرتمون طرحي نو در اندازيم .
با نگاهي به مطلب "خواهش خدا" نوشته سيد مهدي شجاعي
یکشنبه 15 مهر1386
دسته گلهایی که به آب افتاد - گافهای گویندگی و مجری گری - بخش دوم
يه بار گوينده اخبار ساعت 2 ميخواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد !! كه سريع درستش كرد. اما معلوم بود اعصابش خیلی خرد شده به همین خاطر چند تا اشتباه ديگه هم مرتکب شد .
:::::::::::::::::::::::::::::::::

بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدند به فنايي براي کارشناسی مسائل داوري و از این قبیل . فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم !!
:::::::::::::::::::::::::::::::::
در برنامه زنده شبکه سوم سيما فرزاد حسني در پايان برنامه از يک خانم دامدار نمونه ياد کرد که چند گوسفند تحويل گرفته و صدها گوسفند تحويل داده .
فرزاد در ادامه گفت: مثلا اگر من فرزاد حسني را تحويل اين خانم بدهید 30 تا فرزاد حسني از او تحويل خواهيد گرفت!
حسني همچنين چندي پيش در يک برنامه راديويي به انتقاد از نوع مواجهه مردم با پديده فيلم هاي خصوصي بازيگران و ورزشکاران پرداخت و در پايان گفت: CD خود ما هم در دست تهيه است!!
ادامه دارد ...
شنبه 14 مهر1386
دسته گلهایی که به آب افتاد - گافهای گویندگی و مجری گری- بخش نخست
توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش ميخواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!!

در برنامهي صبح ايراني شبکه سراسري صدا كه از ساعت 6 و خورده اي صبح شروع ميشه خانم قلع ریز مجری برنامه يه روز گفت: يك خبر جالب ميخوام براتون بخونم، تو اينترنت ميگشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت 50 سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد ادامه داد : شوخي نيست، طرف 5 قرن بالاي درخت بوده !
**********************
تلويزيون چندی پیش تبلیغی رو نشون می داد كه ظاهرا مال يك موسسه آموزشی به اسم " تست قرمز " بود... آقا پسری رو نشون ميداد كه كتاباي این موسسه رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...امافقط يه نكته هست : اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!!
**********************

يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور مشهور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه ميكني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا ميرسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيه شو بخونه !!
**********************
بقیه ش باشه برای یه روز دیگه .
منبع : گوناگون
جمعه 13 مهر1386
ازدواج به سبک کاملا ایرانی - یک ابتکار تازه
یادتون نره ما رو هم دعوت کنید .
باسمه تعالی شانه
با عمل به سنت پیامبر اعظم (ص) مجلس جشن و سروز به مناسبت وصلت میمنت اثر عروس خانوم ملیکا خاتون « نقاش باشی و آکتوریس» صبیه ی آقا محمدرضا خان شریفی نیا و سرکار علیه آزیتا خانوم حاجیان «از مشاهیر تیارت و سینما توقراف» و ماه داماد میرزا امیررضا «مدیر صنایع و طرب» ولد خلف محمودرضا خان طلاچیان از کسبه مومن و محترم بازار طهران و سرکار علیه ایران خانوم سروربخش در منزل شخصی منعقد است.
مدعوین محترم از خواتین مکرمه و رجال معظم در یوم الجمعه به دارالضیافه نزول اجلال بفرمایند که در آن انواع اطعمه و اشربه حلال و حلویات به نحو احسن مهیا میباشد و مراسم به قواعد اسلامی برقرار و مجلس از آلات لهو و لعب از جمله جاز و گیتار و ساکسیفون و ترومپت و دیگر آلات غنا مبرا و منزه بوده و متبرک به صلوات . لکن انواع کف و کل و بشکن و اصوات بلبلی بلااشکال است.
جمعه 13 مهر1386
امان از دست بعضی آدما !
تعجب نکن ! اگر به دنیای اطرافت با دقت نگاه کنی ، از این دست آدما !! زیاد پیدا میشن
منتها باید چشم بصیرت داشته باشی .
از جامعه ی میمون ها عذرخواهی می کنم !
پنجشنبه 12 مهر1386
زير پاهاي غفلت
پاييز آنقدرها هم که مي گويند ، بد نيست .
هر فصلي لطف خودش را دارد ، اما در پاييز حزن زيبا و غم انگيزي نهفته است که آدم را دچار يک آرامش قهوه اي و فراغت نارنجي مي کند .
پاييز ، بي اختيار انسان را به ياد يک رحلت ، يک تحول و يک تجديد حيات مي اندازد .
اين خش خش برگهاي فسرده مرگ در زير پاهاي غفلت و بر گستره خيابانهاي فراموشي ، حداقل خاصيتش اين است که يک سفر ناگزير را تداعي مي کند .
سفري که به دنبال يک برگ ريزان موقت پديد خواهد آمد و بهاري جاودانه را در پي خواهد داشت .
دلهاتان خوش و هر دو جهانتان آباد .
پنجشنبه 12 مهر1386
دست به نقد
سلام
اونايي که تو اين چند روز اخير به وبلاگم سر زدن ، با ديدن ريخت و قيافه و محتواي مطالب ، شايد تصورشون این باشه که با يه وبلاگ سياسي سر و کار دارن اما نه اين طور نيست .
وبلاگ "به وقت سنگسر" يه وبلاگ اجتماعي ، فرهنگي ، هنري و ... هست که سعي داره در مناسبتهاي مختلف رنگ و بوي بيشتري به مطالب مناسبتي بده .
البته قبول دارم که ممکنه از حوصله ي خواننده ها خارج باشه و به همين دليل از اين به بعد سعي مي کنم روش متعادل تري رو در پيش بگيرم .
اجالتا مطالب جديدي رو براتون آماده کردم که اميدوارم خوشتون بياد.

چهارشنبه 11 مهر1386
من فلسطيني ام
از سرزمين خشم و خون و آتش
از سرزميني که بيش از 60 سال در اسارت زيسته است .
سرزميني که سالهاست صداي خنده ي کودکانه ي نو نهالانش را از ياد برده است .
من فلسطيني ام
از ديار پدران و مادراني که خطوط چهره ي دردمندشان از سالها رنج و حرمان حکايت مي کند .
من بغض در گلو مانده ي دير ياسين ، کفر قاسم ، صبرا و شتيلا را با خود دارم
در ديار زخم خورده ي من حاميان دموکراسي به زبان سرب داغ تکلم مي کنند .
از آن هنگام که اشغالگران خلوت عارفانه ي شبهامان را با وحشت ظالمانه ي خود آلودند ، رنج همنشين ما شد
از آن روز که به دامان سرزمينم چنگ زدند ، گويي خورشيد نيز از ما روي برتافت و ستارگان درخشش خود را از ياد بردند
اما من باور دارم که ظلم هرگز نمي پايد
من مي دانم که وعده ي کتاب حق حتمي است .
هنوز هم مغرور و اميدوار ، چشم به فردا دارم و مي دانم که صبح نزديک است .
هنوز هم از ميان آتش و خون،بوي خاک باران خورده را حس مي کنم و صداي موذن را از گلدسته هاي مساجد سرزمينم مي شنوم
من چشم به فردا دارم و گوش به صداي گامهايي که روزي به ياريم خواهند شتافت .
من فلسطيني ام
چهارشنبه 11 مهر1386
روز قدس ، مشتها در اهتزاز
از قصه هاي پر غصه ي ملت مظلوم و در بند فلسطين
از آنان که ديريست در سرزمين خود احساس غربت مي کنند
از آنان که از شهر و ديار خويش رانده شده اند و در اردوگاهها ، آزادي را انتظار مي کشند

تاريخ ! از فلسطين بگو !
آيا فريادهاي فلسطينيان خاموش خواهد شد ؟
نه هرگز !
فلسطين فريادي است که هيچ گاه فرو نخواهد نشست .
مشتي است که همچنان در اهتزاز خواهد بود .
آيا صداي گامهاي فرزندان فلسطيني را مي شنوي ؟
فريادشان را چه ؟
آنان مسلمين جهان را به اتحاد مي خوانند . به وحدت و يکپارچگي و اتفاق دعوت مي کنند .
روز جهاني قدس نزديک است . روز فرياد و روز حماسه
کوبنده باد فرياد هاي " مرگ بر اسرائيل "
سه شنبه 10 مهر1386
شکرگزاری از زاویه ای دیگر
خدا را شکر مي کنم که گاه گاهي بيمار مي شوم
اين يعني اينکه قالبا سلامتم و از تندرستي ام لذت مي برم
خدا را شکر که ماليات مي پردازم
اين يعني اينکه شغل و در آمدي دارم
خدا را شکر که پسرانم صبح تا شب از سروکول هم بالا مي روند و سروصدا به راه مي اندازند
اين يعني اينکه يبشتر وقتشان در خانه مي گذرد و در خيابان ها علاف نيستند .
خدا را شکر می کنم
سه شنبه 10 مهر1386
صاحب سرير ولايت
سوگواره
سلام بر تو اي فرزند کعبه ، اي شگفتي آفرينش
سلام بر تو اي نخستين مومن ، اي برادر خاتم الانبياء
سلام بر تو اي اقيانوس انديشه ، اي دروازه ي علوم ، اي انسان کامل !چگونه بستايمت و به کدامين نام بخوانمت ؟
تو ملکوتي ، تو جبروتي ، تو عين اليقيني
تو شب قدري و شاهد غديري .
تو امين اسرار ليلة الاسرايي ، تو صاحب سریر ولايتي
تو از مشکوة نبوتي ، تو قيامتي ، تو صراطي ، ميزاني ، تو مبدائي .
شرم باد آن زبان را که عزم وصف تو کند و آن زبان را که لب به تعريف تو بازگشايد .
تو را چگونه بناميم و چگونه وصف کنيم ؟ که وصف مقام تو در قالب کلام نگنجد .
تو آن ستيغ بلندي که شاهين انديشه ات را قدرت پرواز تا اوج معرفتت نيست .
تو آن اقيانوس ژرفي که به پهناي ابديت است و بدايتش ناپيداست .
رستگاريت مبارک .
یکشنبه 8 مهر1386
آن شب بي صبح روزگار
وقتي نواي غمزده مرغکي غريب
در گوش خفته هاي شب تيره راه جست
وقتي که بانگ خداگونه اذان زنگ سکوت را از سرا پاي شهر شست
مردي چو آفتاب چون خورشيد عدل وداد از کوچه هاي ساکت کوفه
مي رفت سوي خانه ي پرودگار خويش لبريز از شوق وشور
آنک به داخل مسجد قدم گذاشت 
در راه رسيدن به محراب آن خواب رفته گمراه را تکاند
برخيز! هان ! وقت شقاوت رسيده است
بيدار شد چون دشمن نابکار او ز خواب آهسته بازگشت و به محراب ايستاد
تکبير او سکوت شب تار را شکست
باري نماز بود و سخن از نيازها
در سجده بود سجده ي دوم که ناگهان
شمشير زهر ديده ي نا مرد روزگار از داخل نيام چو ماري برون خزيد
تاريکي هواي دم صبح را شکافت وآنگاه ... با ضربتي شگفت
فرود آمد و خون علي بر صورت و سجاده اش نقش بست
وقتي سپيده دم روز نوزدهم رنگ سياه چهره ي شب را به نور شست
وقتي که نور در دل آن شهر بي سرور جايي براي ماندن آن روز خويش جست
در بستر آن عدالت جاويد خفته بود
یکشنبه 8 مهر1386
يک جرعه غزل
يک جرعه غزل سهم من از هر دو جهان بس
از هر دو جهان عشق مرا نام و نشان بس
يک قطعه ترنم ز لب باد مسافر
يک چشمه تبسم ز لب آب روان بس
يک کوزه پر از خواهش نوشيدن باران
يک سفره پر از خاطره هاي خوش نان بس
يک رکعت مقبول ارادت به گل سرخ
يک باغچه ادراک ز گلبانگ اذان بس
يک قبله دعا در شب عرفاني تقدير
يک جرعه اجابت ز سبوي رمضان بس
لب تشنه ام آبم بدهيد از غزل عشق
يک جرعه غزل سهم من از هر دو جهان بس
شنبه 7 مهر1386
من ايراني ام
با شناسنامه اي از حماسه و افتخار
ايستاده چون کوه 
رو به چشم انداز روشني از آينده
من ايراني ام
از عشيره ي آرش و رستم دشمنان سرزمينم را
نا اميد خواهم کرد
من ايراني ام
اقيانوس چشم به راه من و توست
همه با هم
پيوسته چون رود
گرم و پر شور مثل دريا
توفان خيز و شتابناک
تا روز بزرگ همبستگي
من ايراني ام
شنبه 7 مهر1386
اندر عوالم نويسندگان
نويسنده معروفي نوشته : نمي دانم از کجا شروع کنم ؟ بهتر است از کشورم شروع کنم .
نه ، بهتر است اول از شهرم شروع کنم .
نه ، شايد بهتر باشد اول از محله ام آغاز کنم .
اوه نه نه ، خوب است ابتدا از خانه ام شروع کنم .
اين هم خوب نيست .
اصلا مي داني ، فهميدم ، اول از خودم شروع مي کنم !
********************
از نويسنده اي پرسيدند :
اولين کتابي که نوشتي چه نام داشت ؟
او گفت : اولين کتاب من هرگز به چاپ نرسيد . چون کار چندان جالبي نبود . به همين دليل آن را به ناشر ندادم . اما از نوشتن آن کتاب ياد گرفتم که چطور يک کتاب را تمام کنم !
********************
ارنست همينگوي برنده ي جايزه ادبي نوبل ، براي جاودان ماندن و جاودان بودن اهميت زيادي قائل بود .
براي او بسيار مهم بود که به عنوان يک افسانه در اذهان بماند ، چون ظاهرا افسانه ها زمان ناپذيرند و سينه به سينه تداوم مي يابند .
برخلاف همينگوي ، آنتون چخوف هيچگاه نمي خواست يک افسانه باشد . اما اگر شد ، شايد پاداشي بود بر رنجهاي او و خدمات بي شائبه اش به جهان ادبيات .
شنبه 7 مهر1386
سجاده سعدي و چرکنويس هاي حافظ
و يا يک بار چرکنويس هاي حافظ را مي ديدم ، تا ببينم چقدر خط خوردگي دارد ؟

و تو مي گفتي : من هم خيلي دلم مي خواهد به عنوان هديه ، عينکي براي کودکي رودکي ببرم !
مي گفت : تو فکر مي کني عطار هم داروي مشابه به مشتريانش ميداد ؟
و يا نسخه هاي ابو علي سينا هم بدخط بوده است ؟!
و تو مي گفتي : چقدر دلم براي بتهوون مي سوزد که در آن دنيا نمي تواند بليت ارکستر آهنگهاي آسماني را گير بياورد !
فکر ميکني هنوز هم گوشهايش سنگين است ؟ واز شنيدن سمفوني شماره پنج بال فرشتگان محروم است ؟
و او مي گفت : و تو مي گفتي : ....... همين طور تا صبح .
وام گرفته شده ازدکتر قیصر امین پور
جمعه 6 مهر1386
يک کتاب ، يک نويسنده
نويسنده : سيما طاهرکرد
تصويرگر : مونا ميرزاکوچک خوشنويس
اين کتاب يکي از آثار برگزيده اي است که در نخستين دوره ي مسابقه ي قصه نويسي و تصويرگري براي کودکان پديد آمده است .در اين مسابقه که با حضور بيش از 700 قصه نويس و 150 تصويرگر برگزار شد ، چهارده اثر برگزيده شدند .
آشنايي با نويسنده کتاب :
سيما طاهرکرد متولد 1339 مهديشهر، بيش از سي سال است که در اصفهان سکونت دارد .
فعاليتهاي او چه در زمينه ي شغلي و چه در زمينه ي ادبي ، هر دو با قلم سر و کار دارد .
نويسنده ي شبکه ي استاني صداي مرکز اصفهان است و در برنامه هاي هنري ، فرهنگي ، اجتماعي ، معارفي و طنز قلم مي زند .
فعالیتهای ادبی :
سالهاست در جلسات ادبي حوزه هنري اصفهان به عنوان عضو اصلي انجمن نويسندگان و نيز منتقد انجمن شرکت مي کند .
او درباره ي طيف مخاطبان خود مي گويد : مخاطبهاي خود را در سنين مختلف جستجو مي کنم . هم براي کودکان و نوجوانان مي نويسم وهم داستانهاي کوتاهي براي بزرگسالان دارم .
در کنار داستان نويسي ، به نويسندگي فيلمنامه و نمايشنامه نيز اشتغال دارم و البته نقد داستان نيز از اشتغالات من است .
سيما طاهرکرد درباره ي تاليفات خود مي گويد : داستاني دارم به نام "چراغ قرمز" که در سال 1381 در "جشنواره ي داستان کوتاه اصفهان" به عنوان داستان برگزيده انتخاب شد .
داستان چاي صحرايي نيز سال گذشته در بين 700 اثر از سراسر کشور به عنوان داستان برگزيده انتخاب و توسط انتشارات علمي و فرهنگي تهران ، به چاپ رسيد .
" جامه دان دايي جمشيد " جديدترين داستان من است که در حوزه دفاع مقدس نگاشته شده و به زودي منتشر مي شود .هدف کلي من در داستان " جامه دان دايي جمشيد " اين است که نشانه ها و نمادهاي جبهه را براي کودکان ترسيم کنم .
اين نويسنده ي خلاق همچنين نويد داد که داستانهاي کوتاه خود از جمله کمین ، زبانشناس ، جلوه ظاهری ، پونه کوهی ، نظم و... در حوزه ي ادبيات بزرگسال را در يک مجموعه به چاپ برساند .
براي اين نويسنده فرهيخته آرزو ی موفقيت و سربلندي مي کنيم .
جمعه 6 مهر1386
سکوت
سکوت علامت رضايت است . اين را همه مي گويند . اما آيا واقعا سکوت يعني رضايت ؟
سکوت گاهي معني اعتراض مي دهد و گاهي هم معناي تقدير و سر نوشت .
دومي را وقتي درک مي کنيد که قدم به دنياي ناشنوايان بگذاريد .
در آنجا ، نگاهها سرشار از سخنان ناگفته است . دنياي ديگري وجود دارد .
دنيايي بي صدا و خالي از واژه هاي نا مربوط . گوشهايشان را تقدير نا شنوا کرده است . شايد هم سعادتي باشد تا از صداهاي بيهوده ي اين دنيا دور باشند .
ما اگر متنفر باشيم ، چشمهايمان را مي بنديم و دهانمان را باز مي کنيم .اما در دنياي آنها ، تنفر مفهوم ديگري دارد . تنها نگاهت مي کنند و تو در اين نگاه مي فهمي که چه هستي ;مراحم يا مزاحم ؟
دنيايشان بدون غل و غش ، بدون زبان بازي ، مملو از يکرنگي و صداقت است .
آنها با سکوتشان زندگي را به ما ياد مي دهند . اينجا ديگر نمي توان گفت :تنها صداست که مي ماند .
نقل از روزنامه جام جم چهارشنبه ، چهارم مهر هشتاد و شش
پنجشنبه 5 مهر1386
باش تا صبح دولتت بدمد !
روزگاري آمريکاييهاي پر مدعا که عمر تمدنشان به يک سی ام تمدن دیر پای ایران نيز نميرسد ، از ملت ايران حق توحش مي گرفتند !!!
جسارت از اين بالاتر ؟
اکنون به حکم عقل و منطق بايد گفت : آمريکاييها ، بيش از آنچه که ازملت ايران به یغمابرده اند، بدهکارند. کابوی هابابرخورد"آمريکايي" خود نشان دادند که در برابر ملت بزرگوار ايران تا چه اندازه خوار و ذليل اند .اکنون وقت آن رسیده است که ملت ايران علاوه بر دارايي هاي بلوکه شده خود ، چيز ديگري را نيز از آمریکا مطالبه کند و آن "حق توحش " از يانکي ها است.
دکتر احمدی نژاد با وقار ، متانت و هوش سرشار خود عمق تمدن ایرانی را نشان داد . تمدنی که از یک سو از اسلام نشات می گیرد و از دیگر سو (به لحاظ ملی ) پیشینه ی پر افتخاری چون ذوالقرنین (کوروش کبیر)دارد .
آمریکا بازنده ی بزرگ
واسرائیل بازنده ی حقیر این میدان است.
چهارشنبه 4 مهر1386
عصر يک روز رمضاني ، پسته ، سيگار و حالي به حولي !!
{ یک فیلمنامه با چهار سکانس}
۱- خارجي - حاشيه خيابان - روز
چهاردهم رمضان - ساعت پنج بعد از ظهر - سمنان - خيابان امام -بیش از یک ساعت تا افطار باقی مانده است .
از داخل اتومبيل به يک آجيل فروشي چشم دوخته ام.جوانکي با محاسن پرپشت و مشکي به مغازه نزديک مي شود . از ظاهرش به نظر مي آيد جوان مقيدي باشد . به آجيل فروشي که مي رسد ، با مغازه دار خوش و بشي کوتاه مي کند و (در برابر چشمان حيرت زده من ) مشغول تناول پسته مي شود ! معلوم مي شود به ظاهر افراد نبايد اعتماد کرد .
چند مشتري که اطراف او ايستاده اند ، اصلا اعتنا نمي کنند.امر به معروف ونهي از منکر هم ، تعطيل !
2 - خارجي - خيابان - روز
همان روز - ساعت ۲۰/۱۷- سمنان - چهار راه مازندران
دختر جواني از عرض خيابان مي گذرد . آرايش غليظي دارد ، پوشش او نيز در شان يک دختر ايراني نيست ،به گونه اي که توجه چند جوان امروزي علاف راجلب مي کند.دختر عابر و پسران علاف همان هايي اند که نمي دانند کيستند و ريشه در کدام خاک و چه فرهنگي دارند .
جوانها با نيم نگاهي به دختر، چيزهايي به هم مي گويند و مي زنند زير خنده !!!
3- خارجي - ميدان ارگ - روز
همان روز - ساعت ۴۵/۱۷
درحال دور زدن از ميدان ارگ سمنان ، بوي تند سيگار مشامم را مي آزارد .
مي خواهم بدانم منشا دود کجاست ؟ حدس مي زنم از اتومبيل پژو پارس باشد که کمي جلوتر در حرکت است . پدال گاز را مي فشارم تا شانه به شانه پژو پارس قرار گيرم .حدسم درست است ،راننده ميانسال پژو که گويي نمي داند ماه رمضان چيست ، با ولع خاصي دود غليظ سيگار را به ريه هاي وامانده اش مي فرستد و با تفاخر به اطرافش مي نگرد . حيف که در آن وضع ، کسي نيست تا به شجاعتش آفرين بگويد .
4- خارجي - روبروي مسجد ولي عصر - روز
همان روز - ساعت ۱۸
چند جوان خوش سيما در کنار مسجد ايستاده اند . از آن بچه مثبت هايي که با ديدنشان اميدوار مي شوي . پشت لبشان تازه سبز شده است و اي ... ته ريشي هم دارند . انگار منتظرند که با رفقا به
ضيافت افطار بروند . نگاه مهربان و صميمي شان ، گرماي اميد را به وجودم مي دمد . با خود مي انديشم : بنا شد ظاهر افراد را ملاک قضاوت قرار ندهم! اما نشانه هایی هست که گمان تو را به یقین بدل میکند . با این حال آرزو می کنم همانی باشند که می نمایند . و دعا مي کنم :
خدايا ! هرگز مپسند که رمضان بگذرد و ما جا بمانيم .
کريما ! لحظه هاي افطار را زيباترين لحظه هاي ما قرار بده و در اين لحظه هاي دوست داشتني،امانتي را که از الله اکبر صبح به ما داده اي،به بزرگواري بپذير.
اميد که اين امانت الهي ( روزه ) را سالم به مقصد برسانيم . آمين
رمضان عقده گشا بود گنه کاران را
واي اگر او رود و حل نشود مشکل ما
با سپاس ِ ناصر طاهر کرد
دوشنبه 2 مهر1386
رمضان سایه سار آرامش
رمضان دعوت است و تو مهمان
تو که عمري تشنه ي آب حيات بودي و جوياي راز بقا
تو که عطش يافتن داشتي و چون آهويي رميده و غزالي حيران در کوير ، سراغ چشمه و سايه اي مي گشتي تا دمي بياسايي .
اينک ، رمضان همان سايه سار است
رمضان ، همان چشمه ي زلال است
رمضان ، همان درخت پر ميوه و نخل پر ثمر است
روح عطشناکت را سيراب کن ، خود را بشناس تا خدا را بشناسي
خود را بشناس ، تا ازخود رها شوي و به خدا برسي
رمضان دعوتي است معنوي ، و تو مهمان عرش خدايي
حال که به نيمه ي رمضان نزديک مي شوي ، بکوش تا چهره ي جان را بيارايي و جمال باطن را به نو رحقیقت منور سازی !
دوشنبه 2 مهر1386
در اوج آسمان
هميشه،يکي هست که با مهرباني،
پنجره هاي دلت را باز کند
يکي هست که با او درد دل کني
يکي هست که با محبت بينهايت ، به حرفهايت گوش بدهد
يکي هست که مي تواني ساعتها با او همصحبت شوي و تمام اسرار دلت را بي پرده به او بگويي
او رازدار و مهربان است
آنقدر مهربان ، که هيچگاه از حرفهايت خسته نمي شود
آنقدر لطيف ، که وجودت از درد دل کردن با او آرام مي گيرد
سبک مي شوي
او اينجاست همين جا ... کنار تو
روي گلبرگ گل ، درکوه و دشت و صحرا
او اينجاست
کنار ابرها ، در اوج آسمانها
او را صدا بزن ....... صدا بزن
دوشنبه 2 مهر1386
گسترش کتابخوانی ، پیشنیاز توسعه ی فرهنگی

اطلاعات موجود نشان مي دهد که از دوران حکومت مادها ( يعني 250 سال قبل از ميلاد مسيح ) تا حمله ي مغول ، حدود 144 کتابخانه نسخه هاي خطي که فقط شش کتابخانه ي آن شامل 162 هزار جلد بوده ، در ايران وجود داشته است .
جالب است بدانيد پانصد سال قبل از اينکه اروپاييها به صنعت چاپ دست پيدا کنند ، در همين شهر ري خودمان کتابخانه اي با 117 هزار جلد کتاب خطي وجود اشته است .
با اين وجود ، متاسفانه در فرازهاي بعدي تاريخ تحول و تمدن ، جا مانديم .
امروزه بدون ترديد،اين پيشينه ي فرهنگي که موجب شد مشرق زمين"گاهواره ي تمدن " لقب بگيرد ، به ما ندا مي دهد که بايد حرکت دوباره اي را آغاز کنيم .
نتيجه گيري کاربردي : توسعه ي فرهنگي جامعه در گرو گسترش کتابخواني و ايجاد کتابخانه هاي جديد است .
یکشنبه 1 مهر1386
بیرحمانه خوب باشیم !!!
چرا مردم نمي توانند بيرحمانه خوب باشند ؟
چرا قسمت بعضي اين است که قسمتي نداشته باشند ؟
تقصير شماست ، شما معلم ها بايد به بچه ها ، چهار عمل اصلي را خوب ياد بدهيد ، تا فقط جمع کردن را ياد نگيرند ، تا تقسيم کردن را فراموش نکنند .
اين وظيفه ي معلمان جامعه است .
همه ي معلم ها ، از بزرگ تا کوچک ، بايد شاگردان تنبل را جريمه کنند .
برگرفته از مقاله ي قيصر امين پور ، در سوگ سلمان هراتي
یکشنبه 1 مهر1386
به بهانه ي بازگشايي مدارس
نامه اي به معلم
مي ستايمت ، که دستهاي مرا گرفتي و از هيچستان تاريکي ها ، به سمت هستيگاه نور و انديشه هدايتم کردي .
مي ستايمت ، که زندگي را ذره ذره در کامم چکاندي و مرا به خودم رساندي .
مولاي متقيان ، علي عليه السلام فرمود :
"هر کس حرفي رابه من بياموزد،مرا يک عمر بنده خود ساخته است."
و تـو حرف که نه ... دنيا را در باورم جاري کردي و دنيا را ، و روشناييها را در چشمهايم ريختي .
امروز آمده ام ، تا تو را هر چند در محدوده ي لغات ، بسرايم .
يا بلنداي وجودت در تنپاره ي رودها جاري ! مي سرايمت ، به بلنداي آبشاران و به وسعت دريا ها ، که مرا به اقيانوس رساندي .
تو گلواژه ي آفرينشي .
یکشنبه 1 مهر1386
ساحل
زندگاني عبور از درياست
که آنجا
در يک کشتي تنگ با هم برخورد مي کنيم
در مرگ به ساحل مي رسيم
و به جهان هاي متفاوت خود مي رويم .
رابيندرانات تاگور


