تبليغاتX
به وقت سنگسر

شنبه 29 دی1386

غروب دلگیر عاشورا

             

        بی سوار     " از افسانه شعبان نژاد  "

 

صبح : asb

         او شیهه می کشید و غمی انبوه

       آن سوی دشت خیس نگاهش بود

       تصویر چند خیمه و یک لشکر

       در چشمهای پاک  و سیاهش بود

 

ظهر :

        او با سوار تشنه جلو می تاخت

       نهری زلال و صاف , جلوتر بود

       می رفت با شتاب , ولی هر سو

       دیوار تیر و دشنه و خنجر بود

 

غروب :

         او بی سوار و ساکت و آشفته

       یک مشک پاره پاره , کنارش بود

       زخمی و سر به زیر و پر از اندوه

       در جستجوی دست سوارش بود

 

                                 

 

                                              

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 6:40 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

جمعه 28 دی1386

برگهایی از تاریخ (5)

   

           

     شب تجدید بیعت

مردان عاشورایی ، شب عاشورا تا صبح ، خواب را از دیدگان خود راندند و به عبادت و خلوت با خداوند گذراندند .
شب عاشورا ، شب تجدید بیعت یاران امام حسین (ع) بود . هم آنان که حسین در وصفشان گفته بود : یارانی بهتر و خویشانی با فضیلت تر و نیکو کارتر از شما ندیدم .
گفته اند که در همین شب 32 نفر از مردان سپاه عمر بن سعد از اردوگاه باطل بریده و به اردوگاه حق پیوسته اند .
 

     صبح عاشورا

لشکر عمر بن سعد با دریافت نامه ی عبید الله بن زیاد ، آماده ی جنگ با امام حسین می شود .
امام آخرین تلاشها یش را برای پیشگیری از جنگ به کار می بندد . ابتدا یکی از یارانش را نزد دشمن می فرستد تا آنان را از عاقبت شوم جنگ آگاه کند . اما بی فایده است .
او سپس ، خود به نزدیکی سپاه دشمن می رود و خطابه ی پر شوری را ایراد می کند : ...... وقتی پریشان بودید ، ما را به یاری خود خواندید  و آنگاه که با شتاب به فریادتان رسیدیم  ، همان شمشیری را که قرار بود  در یاری ما به کار گیرید ،برای کشتن ما کشیدید و آتشی را برای سوزانیدن ما برافروختید ، که ما خود برای سوزانیدن دشمنان مشترکمان شعله ور کرده بودیم .  ناگواری بر شما ببارد ! ما را تنها گذاشتید .......
امام آنگاه روبه آسمان کرد و گفت :  پروردگارا ! فقط بر تو توکل می نماییم و به سوی تو انابه می کنیم و سر انجام به سوی تو روانه می شویم .
وبه این سان ، حجت را بر سپاه دشمن تمام کرد.

 

  تیرها ؛ پیغامهای مرگ

عمر بن سعد ، که از هم اکنون خود را بر تخت حکومت ری می دید ، تیری در کمان گذاشت و با افتخار ، همه را بر این کار گواه گرفت . سپس زه را کشید و اولین تیر را به سوی سپاه حق روانه کرد .
تیر کمی آنسو تر ، در لشکر گاه حسین به زمین نشست . حسین تیر را برداشت و به یارانش فرمود : .... مرگ را گریزی نیست . این تیر پیغام مرگ است !
تیری که پسر سعد پرتاب کرد ، تنها حسین و یارانش را نشانه نگرفت . این تیر همه ی دستاوردهای آیین محمدی (ص) را نشانه رفت .
دشمن می پنداشت ، با از میان برداشتن حسین ، راه و هدف او نیز به فراموشی سپرده خواهد شد .
براستی چه سری است ، که دشمنان حق ، همواره از میان بی خردان برمی خیزند ؟!

 

آغاز دفاع مقدس حسینی

نبرد هنوز آغاز نشده است .
جای یک نفر در سپاه حق خالی است .
تا او نیاید ، نبرد آغاز نمی شود .
تاریخ ، نام او را به عنوان اولین فدایی حسین ثبت کرده است .او نخستین کسی است که راه را بر حسین بست و مانع از بازگشت وی و یارانش شد ، حال می خواهد نخستین کسی باشد که در راه حسین  جان می سپارد !
او " حر بن یزید ریاحی " است .
اندکی بعد حر نیز می آید .
ـ .... قربانت گردم ! من همان کسی هستم که نگذاشت برگردی و راهت را بست . به خدا قسم ، گمان نمی بردم  تا این حد بخواهند به تو ستم روا دارند . من از عمل خود به درگاه خدا توبه می کنم . آیا توبه ام پذیرفته می شود ؟
ـ بلی ، خداوند توبه ات را می پذیرد . اینک از اسب فرود آی و دمی بیاسای .

حر آرام و قرار ندارد . از امام اجازه می خواهد تا نخستین فدایی اش باشد .
امام رخصت می دهد .  حر به میدان می رود ، آزادمردانه می جنگد ، تا آن هنگام که به شهادت می رسد .
و این ، آغاز ماجرای شورانگیز عاشوراست .
                
                                               

                                                 ********************

حادثه ی عاشورا ، بزرگترین ، شگفت انگیزترین و پر ارج ترین بخش تاریخ اسلام و تاریخ شیعه است .

و جغرافیای کربلا ، جغرافیای کشف همه ی زیبایی ها ، عظمت ها و بایسته های زندگی انسان است .


                                                 ********************

      کیست که حسین را یاری کند ؟ 
                                     

 گفته اند ، از لحظه ی به پرواز در آمدن روح حر تا لحظه ی شهادت حسین (ع) هشت ساعت به طول انجامیده است . و در این هشت ساعت ، خاندان رسول خدا (ص) مصائب عظیم و دردناکی را از سر گذراند .
دردناکترین مصیبت ، شاید آن لحظه ای باشد که حسین برای خداحافظی با طفل شش ماهه اش به کنار خیمه ها می آید .
از هیاهوی صبح خبری نیست . همه به قافله ی شهدا پیوسته اند :
حضرت ابوالفضل علمدار سپاه حسین ، حضرت علی اکبر فرزند ارشد سید الشهدا ، حضرت قاسم برادر زاده ی امام ، حر ، بریر ، عبدالله بن عمیر ، مسلم بن عوسجه  ، سعید بن عبدالله ، زهیر ، جون بن حوی  و بسیاری دیگر .
در لشکرگاه حق ، سکوت دردناکی حکمفرماست .
      حسین تنها و بی یاور است .
    کیست که حسین را یاری کند ؟
امام عزم میدان می کند .
اما پیش از روانه شدن ، به کنار خیمه ها می آید تا وداع آخرین را به انجام برساند . در آن لحظات ، آخرین وصایا را به اهل خیمه می گوید و سپس از آنان می خواهد " علی اصغر " را بیاورند .
گویا دلش برای نگاههای معصومانه و خنده های دوست داشتنی فرزندش تنگ شده است .
مگر عواطف پدری می گذارد که بدون وداع به میدان برود ؟
کودک را در آغوش می گیرد، صورت بر صورتش می گذارد و لبهای خشک و عطشناکش را بر گونه های طفل می نهد .
قطره اشکی بر گونه ی کودک می چکد . تشنگی امان همه را بریده است . علی اصغر بی تاب شده و به سختی می گرید .
- گریه نکن عزیز دل بابا !
- گریه نکن فرزند دلبندم ! مگر نمی دانی که من طاقت شنیدن گریه هایت را ندارم؟........
کسی نمی داند حسین در آن دیدار آخر به کودکش چه گفت .
وقایع نگاران از بیان این لحظه از روز عاشورا صرف نظر کرده اند . او پدر است و سرشار از عواطف پدری . باید عمیق ترین محبت ها را نثار فرزندش کند و عشق پدرانه را در زیباترین شکل به نمایش بگذارد .
البته بعید نیست واگویه های تنهایی اش را نیز با علی اصغر در میان گذاشته و از بد عهدی کوفیان پیمان شکن سخن گفته باشد .
 

دشمنان ، از کمی دورتر ، صحنه را نظاره می کنند .
آنها که از هر فرصتی برای تضعیف روحیه ی حسین و یارانش بهره جسته اند ، وقت را مغتنم می شمارند .
حرمله بن کاهل ، تیرانداز ماهری است و تیرهایش کمتر به خطا می رو د . او به سرعت تیر را در کمان می گذارد .
هدف : سفیدی گلوی علی اصغر
تیر ، زوزه کشان به پرواز در می آید ، هوا را می  شکافد و لحظاتی بعد ، بر گلوی طفل می نشیند .. .  . . . .
حسین با دیدن این صحنه به سختی می گرید . اما در همان حال فریاد می زند : هر مصیبتی بر من برسد ، تحمل آن برای من آسان است ، چرا که در پیش چشم خداست . .  . . . . . 
    
                                          

                                                ************************

 

    آن که گفت : نه ....

ساعتی بعد حسین نیز در نبردی نابرابر به شهادت می رسد . خورشید عاشورا در حالی غروب می کند ، که در سرزمین کربلا جز خیمه های سوخته ، پیکر های چاک چاک ، تیرها و نیزه ها و سپرهای پراکنده و زنان و کودکان آواره ، تصویر دیگری به چشم نمی خورد .

     حسین ، رسالتش را با نثار خون ، به انجام رساند .

     السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

      از فردا پرچم پیام رسانی قیام عاشورا ، بر دوش زینب(س) قرار می گیرد .  

  

                                                                                        ناصر طاهرکرد

                                                                                        ۲۸/ ۱۰/ ۸۶

                                                                                         ادامه دارد....

نوشته شده توسط ناصر در 11:20 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 26 دی1386

برگهایی از تاریخ (4)

 

         

           هفت روز از ورود حسین و یارانش به وادی کربلا می گذرد .

در آن سو  جبهه ی باطل ، با حداکثر ساز و برگ نظامی و حداقل ایمان ، و در این سو ،جبهه ی حق ، با حد اقل سلاح و حداکثر اعتقاد و ایمان ، ایستاده است .                                             دشمن مترصد مجالی است ، تا حمله را آغاز کند . سکوت رازناک شب عاشورا ، از فاجعه ای بزرگ خبر می دهد . بوی خون می آید .

 در این سو ، حسین در تاریکی شب ، یارانش را گرد هم آورده و با آنان سخن می گوید :

.....بار خدایا ! من خاندانی نیکوتر ، پاکتر و بی ریاتر از خاندانم ، و یارانی نیک تر از یارانم نمی شناسم . شما می بینید که بر من چه آمده است . اینک از قید بیعت من آزادید . مرا بر گردن شما بیعتی ، وشما را بر من پیمانی نیست . اکنون شب شما را در بر گرفته است . از خلوت شب بهره گیرید و در سیاهی شب پراکنده شوید ، که این گروه تنها مرا می جویند و اگر بر من چیره شوند ، از جستجوی دیگران دست بر می دارند ..........

       این ، بخشی از خطابه ی حسین (ع) در شب عاشورا است .

حسین برای رقم زدن حماسه ای بی نقص و زلال ، به یارانی آزاده می اندیشد . او منزل به منزل، به پالایش نیروها و همراهان پرداخته ، تا هر کس دلبسته ی خویش است و دل به رشته های دنیا بسته  ، جان خویش بردارد و برود ، و هر کس که دلبسته ی حق است ، بماند .

آن شب ،  دینداران واقعی نمره ی قبولی گرفتند . اما آنها که در گفتار و کردار خود صادق نبودند ، در تاریکی شب گم شدند و به جای مرگ با عزت ، زندگی ننگین را انتخاب کردند .  

امام ، به یاران وفادارش  که بر ماندن تا مرز شهادت ، پای فشردند فرمود :  برخیزید و از این آب ( آبی که در آن شب ، برخی یاران به فرماندهی علی اکبر از فرات آورده بودند ) بنوشید ، تا آخرین بهره ی شما از این جهان باشد . برخیزید و وضو سازید و غسل کنید و لباس هایتان را بشویید ، که کفن های شما خواهد بود .

                                                        *************

ساعاتی پیش از آن اما ( غروب روز نهم ) ، شمربن ذی الجوشن که از تصمیم عمربن سعد  برای آغاز نبردی سهمگین آگاه بود ، خود را به نزدیک خیمه های حسینی رساند و فریاد زد : فرزندان خواهرم کجایند ؟  (منظور او حضرت عباس و سه برادرش ، عبدالله ، جعفر و عثمان بود که فرزندان فاطمه ی ام البنین(س) بودند . ام البنین از قبیله ی بنی کلات و با شمر ، هم قبیله بود .)

امام که صدای شمر را شنید ، به برادرانش امر کرد : پاسخ شمر را بدهید . اگر چه او فاسق است ، اما با شما قرابت و خویشی دارد .

حضرت عباس به همراه سه برادرش به نزد شمر رفت .  شمر برای آنان امان نامه ای آورده بود ، مشروط بر اینکه ، از یاری حسین دست بردارند و سپاهش را ترک گویند !

عباس پاسخ دندان شکنی به شمر داد : بریده باد دست های تو و لعنت باد بر امانی که برای ما آورده ای ، ای دشمن خدا !  ما را امر می کنی که دست از برادر و مولای خویش برداریم ؟ ........

شمر از شنیدن این پاسخ قاطع ، خشمناک شد و به لشکرگاه خود بازگشت .

     ........... و فردا عاشورا  است . 

     زمان آبستن حادثه ای تلخ است ....

 

                                                                                     ادامه دارد .....

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:58 قبل از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 24 دی1386

برگهایی از تاریخ (3)

      

 

         

 

پس از آنکه عبیدالله بن زیاد ، لشکریان فراوانی برای نبرد با ابا عبدالله الحسین (ع) به کربلا گسیل داشت ،نامه ای به عمربن سعد ، فرمانده سپاه کربلا نوشت و به او فرمان داد ، به محض رسیدن نامه ، از حسین برای یزید بیعت بگیرد .

او در نامه ای دیگر ، به عمربن سعد تاکید کرد : میان حسین و آب فرات فاصله بیاندازید و اجازه ندهید او و خاندانش از آب فرات استفاده کنند !

عمربن سعد بلادرنگ " عمروبن حجاج زبیدی " را با پانصد سوار ، مامور کرد تا مانع دسترسی امام و یارانش به آب شود . این حرکت ناجوانمردانه ، سه روز پیش از شهادت حسین (ع) صورت گرفت .

سیاهی شب های فرات ، قامت رشید ابوالفضل (ع) را به یاد می آورد ، که چگونه دست از جان شسته ، به قلب دشمن میزد تا برای خیمه ها آب ببرد .

بنا بر روایتی ، حضرت علی اکبر نیز با پنجاه نفر ، در شب عاشورا ، برای خیمه ها آب کافی آوردند ، اما از بامداد تا شامگاه عاشورا ، حتی یک قطره آب برای یاران امام وکودکان کاروان مهیا نشد .

آنان در شدت گرما و عطش ، متحمل مصائب این روز عظیم شدند .

 

            

 

امام حسین (ع) که به هیچ وجه راضی به وقوع نبرد و خونریزی میان مسلمانان نبود ، بسیار تلاش کرد ، تا از بروز جنگ و درگیری پیشگیری کند .

امام تا آنجا که توانست ، کوشید وجدان خفته ی این مردم دین به دنیا فروخته را ، با سخنانی که سراسر خیرخواهی و دلسوزی و روشنگری بود ، بیدار سازد . او به آنها گفت که این آخرین فرصتی است که برای انتخاب زندگی آزاد ، به آنها داده می شود . اگر این فرصت را از دست بدهند ، دیگر هرگز روی رستگاری نخواهند دید .

در تاریخ آمده است که امام با عمربن سعد نیز ملاقات ، و او را از جنگ و خونریزی بر حذر داشت .

با عنایت به خوی ددمنشی دشمنان ، هر چند بعید به نظر می رسد ، اما گفته اند که عمربن سعد به سرعت ، نامه ای به عبیدالله بن زیاد نوشت و از امکان مصالحه با حسین ، خبر داد .

عبیدالله بن زیاد به تحریک " شمربن ذی الجوشن " نامه ی شدید اللحنی به عمربن سعد نوشت و به او دستور داد با حسین به شدت و سختی برخورد کند . او از آن بیم داشت ، که  سخنان خیر خواهانه ی حسین ، بر دل سپاهیان اثر کند .

روانشاد " دکتر سید جعفر شهیدی " در کتاب خود " قیام حسین علیه السلام " می نویسد : " شمربن ذی الجوشن " ، از نوع مردمی بود که از آزار آزاد مردان لذت می برند و شادی آنان هنگامی است که نهال عمر مردی با تقوی و شرف را به دست خود ببرند ، و متاسفانه در طول تاریخ ، تعداد آنان را کم نمی بینم .

 

                    

                                                                               ادامه دارد ....

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:54 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 23 دی1386

برگهایی از تاریخ (2)

 

 

 

              

 

 

عبیدالله بن زیاد با سخنان تند و تهدیدآمیزش در مسجد کوفه ، رعب و وحشت عجیبی در دل مردم کوفه انداخت . او کوفیان را به خوبی می شناخت . استاد جعفر شهیدی - که صبح امروز دار فانی را وداع گفت - در کتاب خود " قیام حسین علیه السلام " می نویسد :

" تاریخ نشان می دهد که در این سرزمین ( کوفه ) آنچه به کار مردم نمی آمد و به گوششان فرو نمی رفت ، سخنی بود که از واقع بینی و خیرخواهی برخیزد. و آنچه را به جان می خریدند و از این گوش به گوش آن می رساندند ، گفتاری بود که یا عاطفه و احساس را تحریک کند ، یا گوینده ی آن با هیجان و حرارت بیشتر ، آن سخنان را ادا کند . "

عبیدالله بن زیاد با سخنان تهدیدآمیزش خیال خود را از بابت قیام یا حرکت احتمالی کوفیان برای یاری امام حسین (ع) آسوده ساخت ، اما برای اطمینان بیشتر ، سپاه خود را مامور کرد که هرگونه ورود و خروجی را در دروازه های شهر زیر نظر بگیرند و مانع حرکت مردم کوفه برای یاری رساندن به حسین(ع) شوند .

 

 

              

 

 

حبيب بن مظاهر از ياران امام حسين (ع) با موافقت حضرت ، شبانه و مخفيانه  به سوي طايفه  بني اسد رفت ، تا هم قبيلگان خود را به ياري امام فرا خواند.

او توانست ۹۰ مرد را بسيج کند ، اما لشکريان عمر سعد متوجه شدند و با ۴۰۰ سوار به مقابله ي اين مردان شتافتند.

گروه بني اسد چون ديدند ياراي مقاومت در برابر اين ۴۰۰ تن را ندارند پيش از رسيدن به امام پراکنده شدند و به سوي قبيله ي خود بازگشتند .

مي گويند ، قبيله ي بني اسد همان شب ، از خوف حمله ي شبانه ي سپاه ابن سعد  از جايگاه خود به جاي نا معلومي کوچ کرد .

 

                                                                                        ادامه دارد . . . .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:25 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

شنبه 22 دی1386

برگهایی از تاریخ (1)

   

 

   سلام دوستان 

 پست تازه ی روز شمار محرم را پیش رو  دارید . در این پست ، پا به پای کاروان کربلا ، تا واقعه ی عاشورا پیش خواهیم رفت . هدف من ، بیان وقایع قبل و بعد از  حادثه ی عاشورا است . این حادثه آنقدر گویا و روشن است ، که ما را از هر گونه تحلیلی بی نیاز می سازد .

             

             روزشمار محرم

 


 

 

 

 

 

 

پس از آنکه والی مدینه ، امام حسین را برای بیعت با یزید تحت فشار قرار داد ، آن حضرت به مکه رفت و پس از مدتی ، در روز هشتم ذی الحجه سال 60 قمری از مکه به سوی سرزمین عراق مهاجرت کرد .

در اوایل ماه محرم سال 61 قمری ، لشکریان عبیدالله بن زیاد به فرماندهی حربن یزید ریاحی با آن حضرت مواجه شده و مانع پیشروی آن حضرت به سوی کوفه شدند .

حربن یزید اگرچه ماموریت داشت با حسین و یارانش به شدت برخورد کند ، اما رفتار او با امام توام با مدارا بود . از این رو حر و لشکریانش در نماز جماعت امام حسین (ع) نیز شرکت می کردند .

این دو سپاه چند روز بدون هیچ مشکلی در کنار هم بودند .

از آن سو ، عبید الله که در جنگ با حسین (ع) اصرار فراوان داشت ، نامه ای به حر نوشت و او را مامور سختگیری بر حسین نمود .

حر نیز به ناچار ، طبق فرمان ، راه را بر امام و یارانش مسدود و آ نان را به سوی منطقه ای خشک و بی حاصل بنام کربلا هدایت کرد و آنان را در محاصره ی کامل قرار داد .

قافله ی امام حسین به کربلا رسید ، حضرت پرسید : این سرزمین چه نام دارد ؟

گفتند : کربلا

حضرت فرمود : این ، موضع کرب و بلا و محل محنت و عنا است . فرود آیید که اینجا منزل و محل خیمه های ماست و این زمین ، جای ریختن خون ماست .

 

به گواهی تاریخ ، حسین و یارانش در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 قمری در کربلا فرود آمدند و خیمه ها را افراشتند .

 

سپاهیان حر نیز در مقابل آن حضرت خیمه زدند و در انتظار فرمان عبید الله بن زیاد نشستند ......

 

 

 

   

 

 

 

پس از آنکه حر ، حسین و یارانش را در سرزمین کربلا به محاصره در آورد ، عبید الله بن زیاد ، عامل یزید در کوفه، فرماندهی سپاه یزید را بر عهده ی عمر بن سعد گذاشت .

عمر در روز جمعه سوم محرم سال 61 به همراه 4 هزار نیروی جنگی وارد کربلا شد و خود را برای جنایت بارترین حادثه ی تاریخ آماده کرد .

عمربن سعد پیش از واقعه ی کربلا ، منصب حکومت "ری" را از عبیدالله گرفته بود . اما عبیدالله با مشاهده ی مخالفت حسین با یزید و امتناع از بیعت با او و حرکت آن حضرت به سوی کوفه ، از فرصت استفاده و حکومت ری را مشروط به خاتمه بخشیدن به قضیه ی امام حسین (ع) نمود .

عمر به طمع دستیابی به حکومت ایالت ری فرماندهی سپاه یزید را پذیرفت و راه کربلا را در پیش گرفت .

از روزی که عمر بن سعد وارد سرزمین کربلا شد ، پیوسته لشکریانی از سوی عبیدالله بن زیاد برای وی اعزام می شد . بنابر روایتی ، تا ششم محرم ، متجاوز از بیست هزار نفر در سپاه عمربن سعد سازماندهی شدند .

این فرمانده ی طماع که در رویای حکومت ری ، بر سر خون حسین و یارانش با عبیدالله معامله کرده بود ، هرگز بر تخت حکومت ری تکیه نزد !

 

 

  

 

عبیدالله ، حاکم کوفه به منظور ایجاد شکاف میان مردم کوفه و امام حسین (ع) در سخنرانی تندی خطاب به مردم این شهر ، آنها را ، در صورت یاری رساندن به حسین و نزدیکانش ، به قتل و اعدام تهدید نمود . او همچنین دستور داد تمامی راههای ورودی و خروجی کوفه مسدود شود .

 

 

 

...ادامه دارد                                                                                                  

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:24 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 17 دی1386

چرا همه دارند می میرند ؟!

 

        تنها جمله ای که بعد از شنیدن خبر درگذشت حمید عاملی از زبان پسرم شنیدم ،این بود :

        چرا همه دارند می میرند ؟!

 

          حمید عاملی آخرین قصه ی زندگی اش را در یک بامداد برفی روایت کرد .

بابا عاملی بچه ها ، نویسنده و قصه گوی مشهور رادیو ، بامداد دیروز - یکشنبه ۱۶/۱۰/۸۶ -    درپی تحمل یک دوره بیماری سخت ، در سن ۶۶ سالگی بدرود حیات گفت .

 او از سال ۱۳۳۴ فعالیت ادبی خود را با نوشتن داستانهای کوتاه برای کودکان ، در مجلات کیهان بچه ها ، اطلاعات هفتگی و روشنفکر آغاز کرد و در طول ۵۲ سال فعالیت هنری ، بیش از ۱۰۰ عنوان کتاب قصه را به رشته ی  نگارش در آورد .

عاملی از سال ۱۳۳۷ پس از درگذشت استاد صبحی ـ قصه گوی رادیو ـ به  رسانه رادیو  پیوست و کار قصه گویی را با هدف زنده نگهداشتن فرهنگ قصه گویی ادامه داد . او در این باره می گوید : قصه گویی در رادیو با استاد صبحی شروع شد و ما آن را با هدف زنده ماندن فرهنگ قصه گویی ادامه دادیم .

زنده یاد عاملی در رادیو  ۳۳ سال  قصه گفت .  طنین صدای " قصه گو قصه می گوید " طنینی آشنا برای ۷ تا ۷۰ ساله های این روزگار است .

او که جایگاهی رفیع در عرصه ی قصه گویی ایران داشت ، معتقد بود : قصه ها از زبان افراد سفید موی بیشتر پذیرفته می شوند . بنا بر این  قصه گوها باید دارای جایگاه و موقعیت اجتماعی باشند تا قصه گویی ، همیشه زنده بماند .

حمید عاملی که نیم قرن از زندگی خود را صرف حفظ فرهنگ قصه گویی کرده بود ، حق داشت برای نسل امروز نگران باشد . او در یکی از مصاحبه هایش با لحنی گلایه آمیز  می گوید : بچه های این سالها ، با بچه های سی ، چهل و پنجاه سال پیش فرق دارند . بچه های این دوره با دکمه های کیبورد گل می زنند ، گل می خورند ، آدم می کشند و..... نمی دانم واقعا حوصله ی نشستن پای قصه ی دیو و پری و خاله سوسکه را دارند یا نه ؟  فکر می کنم دارند . اتفاقا بچه های این دوره ، درک بهتری از مسائل دارند .

این قصه گوی سپید موی ، شش روز پیش برای شرکت در مراسم نکو داشت خود ، از بیمارستان به استودیوی ۸ رادیو تهران رفت ،تا  به بهانه ی ۵۲ سال تلاش در عرصه ی قصه گویی ، مورد تشویق قرار گیرد . آن روز خیلی ها آمده بودند . مریم نشیبا  قصه گوی دوست داشتنی و توانمند رادیو ، پیوسته اشک میریخت . منوچهر آذری یکی از یادگارهای دوران طلایی رادیو به دست بوسی استاد آمد . ژاله علو ، بانوی ارجمند رادیو ، تئاتر و سینما ، مجری و گرداننده ی مراسم بود . دکتر خجسته معاون صدا ، صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ، تهیه کنندگان باسابقه ی رادیو ، گویندگان ، نویسندگان وارادتمندان استاد  گرد هم آمدند تا بگویند : می خواهیم سنت شکنی کنیم !

وبه این ترتیب ، قصه گوی ۶۶ ساله ،کمتر از یک هفته پیش از مرگش مورد لطف قرار گرفت . و سنت نکو داشت بعد از مرگ شکسته شد ! 

او در این مراسم صمیمی و بی تکلف ، آنقدر امیدوار شد که گفت : رادیو همه چیز من استمن از خرداد تا کنون ، هفت بار در بیمارستان بستری شده ام . بعد از این مراسم هم به بیمارستان می روم . می روم تا خوب شوم و دوباره برگردم و باز هم قصه بگویم .

  

         اما ..... تقدیر چنین  نبود .........

           او رفت ، تا خاطره ی قصه هایش در ذهن ۷ تا ۷۰ ساله های ما  ماندگار شود .

            یادش گرامی                                           

                                                            ناصر طاهرکرد

                                                            ۸۶/۱۰/۱۷

               
 
 
 

 

نوشته شده توسط ناصر در 5:55 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 16 دی1386

تو را من چشم در راهم ....

 

 

  نکو داشت بنیانگذار شعر نو فارسی

   سالها پیش ، از معلم شوخ طبع ادبیاتمان پرسیدم : شعر نو چیست ؟

لبخندی نمکین تحویلم داد و ـ به مزاح ـ گفت : ابدا چیز پیچیده ای نیست . کافی است یک انشاء به نثر ساده و خودمانی بنویسید ، بعد چشمانتان را ببندید و ـ بی هدف ـ روی برخی از کلمات خط بکشید . سپس چشم خود را بگشایید و کلمات مخدوش شده را حذف و بقیه را  با نظمی خاص باز نویسی کنید . آنچه باقی می ماند ، شعر نو است !!

واضح است که حقیقت شعر نو ، یعنی آنچه که نیما بنیان نهاد ، با  تعریف طنز آلود آن معلم شوخ طبع ، فرسنگها فاصله دارد . هر چند دور از ذهن نیست که برخی از نو قلمهای عرصه ی شعر نو ، در خلق آثارشان ، شیوه ی طنز آمیز پیش گفته را اتخاذ  کنند . 

 

        امروز ـ شانزدهم دی ماه ـ مقارن با درگذشت "علی اسفندیاری" معروف      

                   به نیما یوشیج  " بنیانگذار شعرنو فارسی" است .  

 

نیما در سال ۱۲۷۶ شمسی در روستای" یوش"  مازندران چشم به  دنیا گشود .جوانی اش با انقلاب های اجتماعی سالهای ۱۳۰۰ و ۱۳۰۱ توام شد . اما نیما به دلایلی که بر ما پوشیده است ، ترجیح داد از مردم کناره بگیرد و به زندگی در دامان طبیعت و میان جنگل روی آورد .

زندگی در چنین حال و هوایی ، نیمای جوان را که رگه هایی از استعداد شاعری  در خود یافته بود ، دگرگون کرد و به درکی تازه و عمیق در حوزه ی شعر و هنر رساند . او تا بدانجا پیش رفت که در عرصه ی پربار ادب پارسی ، شیوه ای نوین را بنیان نهاد .

نیما یوشیج شعری را به صحنه ی ادب فارسی عرضه کرد ،که به رغم  دارا نبودن قافیه و ردیف ، دارای وزن و هجا بود . این سبک منحصر به فرد ، به " شعر نو  " یا "شعر نیمایی" شهرت یافت و  بعدها افراد بیشماری ،به پیروی از شیوه ی او ، ذوق آزمایی کردند .

شعر آزاد نیمایی تفاوت های آشکاری با شعر سنتی داشته و بیشتر جنبه ی انسانی و اجتماعی دارد . در این سبک ، تخیل و صور خیال هر شاعر  از تجربه ی شخصی او سر چشمه می گیرد .

نیما هر کلمه ای را در شعر نو به کار می برد ، با این شرط که با کلمات همجوار ، بیگانه و ناساز نباشد .او معتقد بود وزن باید تابع احساسات و عواطف شاعر باشد .

از نیما یوشیج به جز مجموعه اشعار ، آثار دیگری از جمله : داستان ها ، آثار تحقیقی ، یادداشت ها و نامه ها و .... به چاپ رسیده است .

پدر شعر نو فارسی سرانجام در شانزدهم دی ماه ۱۳۳۸ شمسی  در تهران بدرود حیات گفت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد . سی و چهار سال بعد ـ در دی ماه ۱۳۷۲ ـ مردم یوش و  نور ، پیکر نیما را از امامزاده عبدالله به زادگاهش " یوش " انتقال دادند .

 

  ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
و زان  دلخستگانت  راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام. در آندم  که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 
        زمستان۱۳۳۶

             لطفا برای مطالعه ی آثار نیما به سایت آوای آزاد   مراجعه فرمایید .

                         

 گلچینی از اشعار نیما:

 لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید .
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر در 7:26 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

جمعه 14 دی1386

آنهابه خبرنگاران شلیک می کنند !


  

     یک تراژدی انسانی

 

در سال ۲۰۰۷ میلادی  مجموعا ۱۷۱ خبرنگار در مناطق بحرانی جهان کشته شده اند .
این تازه ترین آمار ، درسال نوی میلادی است .
هرچند رقم یاد شده ، نسبت به سال ۲۰۰۶ کاهش ۵/۳ درصدی را نشان می دهد ، اما فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران را بر آن داشته ، تا در واکنشی تازه ، کشته شدن روزنامه نگاران را یک تراژدی بی حد و اندازه ی انسانی بنامد .
اگر علاقمند به حرفه ی جذاب ، اما فوق العاده زیانبار خبرنگاری هستید ، توصیه می کنیم فکر رفتن به عراق ، پاکستان و سومالی را از سر بیرون کنید ، چون این کشورها خطرناکترین مناطق برای فعالیت روزنامه نگاران هستند .
فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران نیز ، ضمن تایید این موضوع ،عراق رامرگبارترین کشور معرفی کرده است .

آمارها می گویند : از زمان نزول اجلال مدعیان دموکراسی آمریکایی به این کشور ، ۶۵ روزنامه نگار بی دفاع کشته شده اند .

بعید نیست عراقی های بحران زده ،حداقل به این بهانه ، مفتخر باشند که در صدر جدول قرار دارند !

خبرنگاران به دلیل تهیه ی گزارش ، یا پوشش خبری مسائل حساس ، یا فعالیت در مناطق بحرانی هنگام پوشش خبرهای فوری (flash) جان خود را از دست می دهند   .

 عکس روبرو راببینید !

 کدام قوی تر است ؟ ابزار دست خبرنگار یا سلاح  متجاوز ؟

  بگذریم . راستی "سنگر سازان بی سنگر" را بخاطر دارید ؟
  در سالهای دفاع مقدس این اصطلاح را برای " جهاد گران " به کار میبردند .
   

                  اما شما بگویید ! برای خبرنگاران چه اصطلاحی  را باید به کار برد ؟

                  لطفا کامنت های خود را تا پایان دی ماه برای همین پست بگذارید .

 

 


 

نوشته شده توسط ناصر در 2:3 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 11 دی1386

شرمنده ام قربان !

 

                   سوال 

         شعری از عبدالرضا فرید زاده - شاعری از بروجرد

 

    

 

      شرمنده ام قربان کمی باران ندارید

      در خود پلاسیدم شما گلدان ندارید ؟

      اینقدر بد اخمید! پس لبخندتان کو

      جز این نگاه سرد، یخبندان ندارید ؟

 

    قربان چرا وقتی که می بینید ما را

    در ذهنتان تصویری از انسان ندارید ؟

   گیرم که ما زشتیم ، این آغازمان نیست

   باشد ، شما زیبا !   ولی پایان ندارید ؟

                     

    

     آه این تکبر...این تکبر شرک محض است

     در خود مگر ، یا نوح ، یا توفان ندارید ؟

     البته می بخشید ، اما مطمئنید

    مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید ؟!

     

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:25 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 10 دی1386

کریستین سن " خاورشناس خستگی ناپذیر "

     

   

      پنجاه سال تحقیق و نگارش پیرامون فرهنگ ایران

 

 ۱۳۲ سال پیش در چنین روزی ـ ۳۱ دسامبر ۱۸۷۵ میلادی ـ آرتور امانوئل کریستین سن در کپنهاک ، پایتخت دانمارک دیده به جهان گشود . او در دوران تحصیل متوسطه به زبان شناسی و امور مشرق زمین علاقمند شد و پس از فراگیری زبانهای فرانسه و لاتین و تاریخ ، به آموختن زبانهای فارسی ، عربی ، سانسکریت و ترکی پرداخت .

آرتور پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی ، به منظور نگارش رساله ی دکترای خود در باره ی عمر خیام نیشابوری به کتابخانه های لندن ، پاریس و اسپانیا و نقاط دیگر سفر کرد و برای نخستین بار با ابنیه و آثار تاریخی تمدن شرق واسلامی در اسپانیا روبرو شد .

او در سال ۱۹۱۴ میلادی راه ایران را در پیش گرفت و در باره ی فرهنگ ، دین و زبان ایران به تحقیق و نگارش پرداخت .نتیجه ی این سفر و سفرهای بعدی او به ایران ، کتب گوناگونی است که در تحقیق  لهجه ها ، گویش ها و فرهنگ مردم ایران نگاشته است .

کریستین سن در مطالعات لهجه شناسی خود ، تنها از منظر زبان شناسی به لهجه ها نمی نگریست ، بلکه در ضمن تحقیق ، مسائل و تحولات تاریخی و قومی را نیز در نظر داشت و هدفش این بود که صورت کنونی لهجه های مختلف را با بررسی دقیق ، تصویر کند و درک روشنی از وضع تحول و تطور زبان های ماد ، پارت ، فارسی باستان ، فارسی میانه و زبان ساسانیان به دست آورد .

از این شرق شناس شهیر دانمارکی ، بیش از ۳۰۰ عنوان کتاب ، رساله و مقاله به جای مانده است که   "تتبعات انتقادی بررباعیات خیام " ، " شعرا و فلاسفه ی اسلامی " ، " داستان بهرام چوبینه " ، " ایران در دوران ساسانیان " و ......  از آن جمله اند .

او دانشمندی فیلسوف مآب و اهل اندیشه ، با پشتکارمثال زدنی بود و بیش از ۴ دهه از عمر خود را به تحقیق و مسافرت و نگارش گذراند . وی به درس های غم انگیزی که از تاریخ بشر آموخته بود با تاثر و اندوه می نگریست و معتقد بود :

                 بشر هنوز دارای نقص روحی و فکری است .

 

آرتور دارای طبع شعر بود و اشعاری نغز و لطیف به زبان دانمارکی می سرود و حتی ترجمه ای از رباعیات عمر خیام نیشابوری و ترجمه ی قسمتی از شاهنامه ی فردوسی را به زبان دانمارکی به نظم در آورد .   این خاورشناس خستگی ناپذیر در تالیفات خود نهایت دقت و تعمق را آشکار می ساخت و در مورد آنچه می نوشت ، احاطه ی کامل داشت .

پروفسور کریستین سن  سرانجام در سی ام مارس ۱۹۴۵ میلادی ، پس از نزدیک به نیم قرن تحقیق پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران ، در سن ۷۰ سالگی در گذشت .

او وصیت کرد ، کتابخانه ی شخصی اش که حاوی صدها جلد کتاب در باره ی مظاهر مختلف تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران و هزاران جلد کتاب در زمینه های گوناگون بود ، به کتابخانه ی دانشگاه کپنهاک بخشیده شود .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:36 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 9 دی1386

تغییر ذائقه

 

  زمستان و header زمستانه 


از آنجا که صاحبنظران علم ارتباطات , تکرار را آفت تبليغ دانسته و در همين راستا هرگونه حرکت تکراري را به شدت محکوم نموده اند ! , ما نيز آستين ها را بالا زده و براي پيشگيري از آفت زدگي ! دست به کار شديم .
در اولين اقدام , صلاح را در آن ديديم که دستي به سر و گوش
header بکشيم .   فلذا به نظر مي رسد با اين تغيير و نوآوري اساسي ! تا مدتها نيازي به سموم دفع آفات و از اين قبيل نباشد.
ناگفته نماند
header بهاره ،ان شا الله در آغاز سال نو با طرح منحصر به فرد بر پيشاني وبلاگ خواهد نشست .

 

 

 قبلی  header                                                  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:43 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

جمعه 7 دی1386

اکبر رادي : " مرگ در نيمه شب زمستان "

 

   نويسنده ي "مرگ درپاييز" ، "مرگ در زمستان " را برگزيد .


دیروز با شنيدن خبر خاموشي " اکبر رادي "به ياد حرفي از محسن مخملباف افتادم .
مخملباف چندي پيش به بهانه ي بزرگداشت شادروان "قيصر امين پور " گفته بود :  [ ما مردم ايران مردم بزرگي هستيم . ۷۰ ميليون جمعيت داريم . ۷۰ ميليون عدد کمي نيست .
ما مردم ايران مردم ثروتمندي هستيم ، نفت داريم .
ما مردم ايران مردم تحصيل کرده و باهوشي هستيم .
اما ما مردم به اين بزرگي ، يک عيب هم داريم ، وآن ، مرده پرستي است !
نخبگان ما وقتي مي ميرند ، تازه به گونه اي شناخته مي شوند ! ]
 


....و اين بار نوبت به رادي رسيد ، تا شناخته شود !!

 

  استاد اکبر رادي که بود ؟

او يکي از بزرگترين نمايش نامه نويسان و يکي از ستون هاي درام نويسي ايران بود .
در سال ۱۳۱۸ در رشت به دنيا آمد . در تهران رشد و نمو يافت و در ۱۸ سالگي  ، پس از آشنايي با آثار "صادق هدايت " به داستان نويسي علاقمند شد .
در ۲۰ سالگي طعم شيرين اولين جايزه ي داستان نويسي را چشيد و بخاطرداستان" باران "در بين ۱۱۴۸ نفر ، حائز رتبه ي نخست شد .
اکبر رادي پس از خلق چند اثر داستاني بلند ، از جمله : " افسانه ي دريا "- " مسخره "- " جاده " - " سوء تفاهم " - " کوچه " و ......از داستان نويسي کناره گرفت  و از سال ۱۳۳۹ پس از مطالعه ي آثار شيلر به نمايش نامه نويسي روي آورد .
بزرگترين نمايش نامه نويس ايران در طول نيم قرن فعاليت هنري خود ، آثاري را آفريد که  سالها بر صحنه هاي تئاتر ايران درخشيد و مخاطبان بي شماري را به سالنهاي تئاتر کشاند .
بي ترديد نسل فردا  با بازگشت به آثار ماندگار او ، مفهوم واقعي نمايش و اصول نمايش نامه نويسي را باز خواهد شناخت .

  برخی از یادگارهای استاد :


روزنه ي آبي  ـ  افول  ـ  محاق  ـ  از پشت شيشه ها  ـ  ارثيه ي ايراني  ـ  صيادان  ـ  لبخند با شکوه آقاي گيل  ـ  در مه بخوان  ـ  هاملت با سالاد فصل  ـ  مرگ در پاييز  ـ  پلکان  ـ  از دست رفته  ـ  آهسته با گل سرخ  ـ  منجی در صبح نمناک  ـ  آمیز قلمدون  ـ  شب روی سنگفرش خیس  ـ  آهنگ های شکلاتی  ـ  پایین گذر سقاخانه  و...از جمله نمايش هاي  ماندني رادي هستند .


رادي در ۵ دي ماه ۸۶  در سن ۶۸ سالگي به آخرين ايستگاه زندگي خود رسيد .


" به وقت سنگسر " خاموشي زود هنگام تاريخ تئاتر کشور و اسطوره ي تئاتر ايران ، روانشاد    اکبر رادي  را به جامعه ی هنری ، اهالی تئاتر و بازماندگان  تسليت مي گويد .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 0:17 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 5 دی1386

فرزند تئاتر

 

        پنجاه و چهارمین سالروز خاموشی  فرزند تئاتر

 سرنوشت در درون آدمی جای دارد ، نه در خارج از وجود او . 

 ششم دی ـ برابر با ۲۷ نوامبر ـ سالروز درگذشت یکی از پر افتخارترین نویسندگان جهان :

 یوجین اونیل

یوجین اونیل صاحب آثاری چون : سفر دور و دراز به وطن ، روزهای بی پایان ، تشنگی ، اخطار و مه و طناب و... در شانزدهم اکتبر ۱۸۸۸ میلادی در نیویورک      و در یک خانواده ی هنرمند چشم به جهان گشود . هفت سال نخست زندگی اش در سیر و سفر گذشت ،چون پدرش عضو یک گروه تئاتر سیار بود . این نویسنده ی پر آوازه که بعدها ۳ بار موفق به دریافت " جایزه ی ادبی پولیتزر " ویک بار مفتخر به اخذ" جایزه ی ادبی صلح نوبل" شد ، تحصیلات نامرتبی داشت و به رغم ورود به دانشگاه ، بعد از مدتی ، از ادامه ی تحصیل انصراف داد ـ اخراج شد ـ  و به نمایش نامه نویسی روی آورد .

نخستین تجربه های او در نویسندگی نمایش نامه ، ۲ اثر کوتاه در سال ۱۹۱۶ میلادی بود که هر دو روی صحنه رفت . به فاصله ی اندکی " آن سوی افق " نخستین نمایش نامه ی بلند اونیل ، با استقبال کم نظیر علاقمندان مواجه شد و برای او شهرتی به همراه آورد .

یوجین راه خود را یافته بود . از آن پس  دست از تلاش نکشید و کار به آنجا انجامید که در سال ۱۹۲۲ میلادی نخستین" جایزه ی ادبی پولیتزر" را نصیب خود ساخت .

اونیل در ادامه ی کارهای ادبی خود ، رمان های مشهوری به رشته ی تحریر در آورد و سر انجام به اخذ    " جایزه ی ادبی نوبل" در سال ۱۹۳۶ میلادی  نائل شد .

مجموعه آثار اونیل ، به سبب تجربه های فراوان و برخورد با خصوصیات اخلاقی افراد گوناگون و ـ در عین حال ـ آمیختگی آثارش با روح شاعرانه ، از تنوع بسیار برخوردار است و در همه ی آنها فکر ، روح و حس انسان دوستانه ـ که با خواست ها و جریانات عصر او متناسب است  ـ انعکاس دارد .

اونیل در تئاتر آمریکا سهم بزرگی دارد . به همین سبب اورا " فرزند تئاتر " لقب داده اند .

استادی خیره کننده در فنون نمایش ، تازگی بیان و توانایی در نفوذ به عمق روح بشر امروزی ،بی تردید اونیل را در شمار بزرگترین نمایش نامه نویسان قرن بیستم  قرار داده است .

فرزند تئاتر ، یکی از بزرگترین نمایش نامه نویسان و رمان نویسان قرن بیستم ، برنده ی جایزه ی ادبی نوبل  و برنده ی ۳ جایزه ی ادبی پولیتزر  سرانجام در ۲۷ نوامبر ۱۹۵۳ میلادی ـ در ۶۵ سالگی ـ  درگذشت .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:51 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 2 دی1386

سلام بر من ، روزی که زاده شدم ....

  

          روح الله

  .......و یاد کن روزی را که عیسی به دنیا آمد .

و یاد کن آن هنگام را که جبرئیل مریم را ندا داد : این نوزاد را بر گیر و نزد اهل بیت خود برو و ......

مریم نوزاد را بر گرفت و نزد قوم خویش به بیت اللحم آورد ، در حالیکه به امر جبرئیل ، روزه ی سکوت اختیار کرده بود .

آنان او را به سختی شماتت کرده ، گفتند :" ای مریم ، کاری قبیح کرده ای "

ـ " ای خواهر هارون ! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت ....."

    هریک چیزی  گفتند و خشم خود را به گونه ای  ابراز کردند .

مریم با چشم به فرزندش اشاره کرد . " یعنی بهتر است با او سخن بگویید . "

آنان خشمگین شدند و بانگ بر آوردند : او ما را بریشخندگرفته،

  چگونه با نوزادی که در گهواره است سخن بگوییم ؟

    ناگاه نوزاد به امر خدا لب به سخن گشود :

من بنده ی خدایم ، خداوند مرا پیامبر گردانیده است ...... سلام بر من ، روزی که زاده           شدم و روزی که می میرم و روزی که دیگر بار زنده و برانگیخته می شوم ......

 


 ۲۵ دسامبر  ـ برابر با چهارم دی ماه ـ زاد روز فرخنده ی حضرت عیسی مسیح (ع) پیامبر بزرگ الهی بر هموطنان عزیز مسیحی و پیروان صادق حضرت در سراسر گیتی مبارک .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:31 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

شنبه 1 دی1386

آرزوهای بزرگ

 

        یک فیلمنامه در دو سکانس

      توضیح : این طرح در سال ۱۳۸۰ نوشته شده است .

هر روز حوالی ظهر ، مدرسه ها که تعطیل می شد ، هیاهوی بچه ها از مدرسه به خیابان و از             خیابان به کوچه های محله امتداد می یافت . آنها مانند سیلی که از بالا دست جریان یابد و به              شعبه های کوچکتر تبدیل شود ،در دسته های چند نفره ، از سر و کول هم بالا می رفتند ،           

آواز میخواندند ،لگد می پراندند وبا کیف و کتاب به سر و روی هم می کوبیدند .              

    و این صحنه ها هر روز تکرار می شد .

در میان این خیل پر جنب و جوش ، کودک آرام و متینی هم بود که اغلب ، به تنهایی رفت و آمد            می کرد و کار هر روزش این بود که در راه بازگشت به خانه ، مدتها در برابر ویترین اسباب بازی             فروشی بایستد و به اشیای رنگارنگ درون آن خیره شود ....... 

 


                                                                                   

   سکانس ۱

   تهران ـ مهر آباد جنوبی ـ دیروز


   روز ـ خارجی ـ فروشگاه اسباب بازی

 

کودک در مقابل ویترین ایستاده و با حسرت به قطار برقی مورد علاقه اش زل زده است .                       رفت و آمد پرشتاب ماشین ها و عابران ، هیچیک نمی تواند اورا از دنیای افکارش بیرون بکشد .             بین پسرک و آرزوهای کودکانه اش ، تنها یک شیشه ی سرد و بی روح فاصله است . او اولین بار      نیست که به اینجا می آید وبه یقین ، آخرین بار هم نخواهد بود .

آرزوها معمولا در قیاس با ابعاد روح آدمها و طول و عرض دنیایشان اندازه گیری می شوند . اما هر          چه باشد او کودک است و حاصل ضرب طول و عرض دنیای او مساحت چندانی ندارد !                        به هر تقدیر ، آرزوی پسرک ـ چه بزرگ ، چه کوچک ـ داغ حسرتی است که شاید تا مدتها در دل     کوچکش لانه کند .

    آیا او به اسباب بازی محبوبش خواهد رسید ؟

 

    سکانس ۲

      مهدیشهر ـ خیابان ولیعصر ـ امروز


      روز ـ خارجی ـ فروشگاه اسباب بازی

 

کودک با بسته ی نسبتا بزرگی از فروشگاه بیرون می آید . روی پا بند نیست و گویی دنیا را به او   بخشیده اند .شادمانی اش بی بهانه نیست ، زیرا برای بدست آوردن قطار برقی محبوبش ، مدت ها انتظار کشیده است .  

اندکی بعد ، پدر نیز از فروشگاه بیرون می آید . او هم شادمان است، اما نگاهش حکایت دیگری دارد .     عمق شادی آدمها را معمولا می توان از برق نگاهشان دریافت . ولی برق نگاه پدر کجا و برق نگاه پسرک کجا ؟   پسرک خود را روی صندلی عقب خودرو ولو می کند و با بی صبری از پدر می خواهد حرکت کند . نگاه پدر اما ، روی چهار ضلعی ویترین فروشگاه قفل شده و به دنبال چیزی می گردد .  او در وهم خود ، دالان زمان را به سوی گذشته ای نه چندان دور طی می کند و در قطعه ای از زمین و زمان متوقف میشود : تهران ـ ۱۳۵۴ ـ مهر آباد جنوبی

احساسات نوستالژیک کودک درونش آنقدر قدرت دارد که او را چند لحظه میخکوب کند . در همین حال می توان تبسم تلخ را از خطوط لبها و نگاه غم آلودش حس کرد .

رفت و آمد پر شتاب ماشین ها و عابران  ، هیچیک نتوانست پدر را از دنیای افکارش بیرون بکشد ....          

 او نمی دانست که برای خرید آن اسباب بازی، باید  ۲۶ سال صبر کند !!

                                                                                                              

                                                                                                    پایان

                                                              ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۱/ ۱۰ / ۱۳۸۶

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 2:38 بعد از ظهر | موضوع: سینما
• لينک ثابت   •