تبليغاتX
به وقت سنگسر

دوشنبه 19 فروردین1387

سفرنامه بهشت ( قسمت نخست )

 

سلام

این هم از قولی که داده بودم :

سفرنامه ی بهشت در چند قسمت .

 

 ۱ - دزفول ( نماد مقاومت خوزستان )  ـ  پنجم فروردین ۸۷

صبح روز پنجم فروردین ماه تصمیم گرفتیم  اندیمشک را به مقصد شرهانی ترک کنیم . اما پیش از آن لازم بود حتما سری به دزفول بزنیم .  دزفول نماد مقاومت خوزستان است . دشمن ، داستان موشک باران شهرهای ما را از دزفول آغاز کرد . اما مردم دزفول حاضر به ترک خانه و کاشانه ی خود نشدند . مرحوم آیت الله قاضی  امام جمعه ی فقید دزفول که در بحرانی ترین شرایط در کنار مردم شهر ماند ، سهم چشمگیری در روحیه بخشیدن به ساکنان این شهر قهرمان داشت .

به یاد دارم آن روزها ، دزفول حتی از خط مقدم جبهه نیز بحرانی تر می شد !  رزمنده هایی که برای رفتن به پشت خط مرخصی می گرفتند ، به شوخی می گفتند : خط مقدم از دزفول امن تر است !! مگر از جانمان سیر شده ایم که مرخصی مان را به دزفول برویم ؟!

هر چند رزمنده ها این نکات را به طنز و کنایه بر زبان می راندند ، اما حقیقت این بود که آنها درست می گفتند ، ماندن در دزفول مترادف با پذیرش مرگ بود !!  دزفولی ها کار بزرگی کردند .

به هر تقدیر ، در شهر گشتی زدیم . پل قدیمی ، پل شناور ، رودخانه ی زیبای دز ، بازار و برخی محله های دزفول را دیدیم و سپس راه شرهانی را در پیش گرفتیم .

                                                      

                                                      *******************


  ۲ــ  شرهاني  (به وقت سنگسر پنجم فروردین ۸۷)

      يادمان شهداي عمليات محرم

تقريبا 10 کيلومتر از انديمشک به سمت اهواز ميروي تا به جاده دهلران برسي . سپس به راست مي پيچي و پل نادري  را پشت سر مي گذاري ( آن روزها به اين پل مي گفتيم : پل کرخه ) و با عبور از دشت عباس و عين خوش به يک سه راهي مي رسي .
از همين جا ، يک جاده ي باريک تو را به دروازه هاي آسمان مي رساند !

فلاش بک : (يادش بخير !  تابستان سال 62 در همين جاده ي باريک دو بار به شدت گرما زده شدم . هر روز فاصله بين چمسري تا عين خوش  را ، با يک موتور تريل به سرعت طي ميکردم . آنهم در گرماي 50 درجه ي تابستان !  بدون هيچ وسيله اي که سر و صورت مرا از گرما مصون نگهدارد . نتيجه اش دوبارگرما زدگي شديد با تب 41  (چهل و یک )درجه - يا بيشتر ـ بود ، که مرا تا آستانه ي مرگ کشاند . اگر بچه ها با اصرار مرا به اورژانس تیپ نمي رساندند ، ........ )به وقت سنگسر

جاده ي باريک ، در ميان تپه ماهورهاي منطقه پيچ و تاب مي خورد و تورا باخود مي برد . آنقدر مي روي تا  به بيرق هاي آشنا برسي .

اينجا شرهاني ست

              سرزمين پرچم های الوان

سرت را که بلند مي کني ، دور تادور گنبدي کوچک و طلايي ، در يک شعاع وسيع ، صدها پرچم به اهتزاز در آمده مي بيني .
شرهاني مقر تفحص لشکر 14 امام حسين (ع) بود و حالا به يادمان شهدا بدل شده است .
کسي چه مي داند ؟ اگر شرهاني زبان باز مي کرد ، مي توانستي هزاران راز ناگفته را از زبانش بشنوي . 

به وقت سنگسر

 تپه هاي روبرو را که مي بيني ، اشک از چشمانت سرازير مي شود .
تانک هاي سوخته ، نفربرهاي منهدم شده ، سيم هاي خاردار ، خاکريزها ، کانالها ، ادوات جنگي و ..... با تو سخن مي گويند . آنها حماسه هاي فرزندانمان را به چشم ديده اند .  
به سمت همسر و  پسرانم جمشيد و اميرحسين رو مي گردانم تا برايشان درباره ي اين محور توضيح دهم ، اما باديدن قطرات اشک بر گونه هايشان ، سکوت ميکنم . بگذار گريه کنند .. چند لحظه بعد ، بغض من هم مي ترکد ........     

دلم مي خواهد با صداي رسا به شهدايي که آنسوتر آرميده اند ، سلام کنم .

     ....... کجایند مردان بی ادعا ؟!


                                              
                                               *********************

 

 ۳ ــ فتح المبین   ( همان روز )

یادمان شهدای عملیات فتح المبین - بلندی های غرب شوش

از شرهانی خداحافظی می کنیم ، در حالیکه دل کندن از آن بسیار دشوار می نماید . در راه بازگشت ، فضای داخل اتومبیل را سرود " یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه " کویتی پور پرکرده است .  تا رسیدن به جاده اصلی ، هیچکس کلامی بر زبان نمی آورد . با سکوت خود ، حلاوت دیدار از شرهانی را مزمزه میکنیم . خدا خدا می کنم  هیچکس چیزی نگوید تا این حس زیبا و دست نیافتنی خط خطی نشود . ..... در این لحظات، کویتی پور همچنان می خواند :  هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ......  

به جاده ی اصلی که میرسیم ، پسرانم کم کم به زبان می آیند . خب ، حالا کجا بریم ؟ می گویم: یادمان فتح المبین استقبال می کنند  و ساعتی بعد ، با عبور از عین خوش ( سرزمین خاطراتم در سالهای دفاع مقدس ) و دشت عباس ،  از سه راهی قهوه خانه به سمت راست می پیچیم تا به قطعه ای دیگر از بهشت برسیم .

در غرب شوبه وقت سنگسرش منطقه ی وسیعی را حفاظت کرده اند تا یاد سلحشور مردان فتح الفتوح را زنده نگهدارند . هیچ چیز تغییر نکرده است . تانک های سوخته ، نفر برهای واژگون شده ، قتلگاه های شهدا ، شیارهای عبور رزمنده ها  و........بدون هیچ دخل و تصرفی در معرض دید مردم قرار گرفته است . حتی از افکت هم به خوبی کمک گرفته اند تا نبرد های رزمندگان اسلام را شبیه سازی کنند . صدای بیسیم چی ، شلیک گلوله ها ، انفجار خمپاره ها ، گردش شنی تانکها و  بمباران هوایی، لحظه ای قطع نمی شود . گهگاه صدای گرم و آرام بخش شهید آوینی نیز گوش تو را می نوازد و تو حس می کنی در متن حادثه قرار گرفته ای . 

دو روز از فروردین ۶۱ گذشته بود که عملیات فتح المبین آغاز شد . می گویند در استخاره ی محسن رضایی که برای انجام عملیات انجام شد ، ابتدای سوره ی فتح آمد . به همین دلیل نام عملیات را فتح المبین گذاشتند .

در مرحله ی اول عملیات ، رزمنده ها از شیارها عبور می کردند که به کمین عراقی ها خوردند . در همین شیارها خیلی ها شهید شدند . شهر شوش از آن نقطه به خوبی دیده می شود . دشمن تا نزدیکیهای شبه وقت سنگسروش و اندیمشک پیش آمده بود !

موقع حرکت روی تپه ها و درون شیارها مرتب به خود تذکر میدهم : مراقب گامهایت باش!این خاک ، مطهر به خون شهیدان است . شاید همینجا محل عروج شهیدی باشد .

      آب دریا را اگر نتوان کشید

     هم به قدر تشنگی باید چشید

عظمت عملیات فتح المبین در این مختصر نمی گنجد . اما تو ناچاری به همین مختصر بسنده کنی . حساب زمان رااز کف داده ای و نمی دانی چند ساعت در این بهشت رویایی  پرسه زده ای . اما به هر حال ، هر آغازی پایانی دارد  و اکنون ، نوبت خداحافظی است . 

 " خداحافظ شهدا "  این جمله رابا حروف درشت ،در قسمت خروجی یادمان نصب کرده اند .

به جوانی که وظیفه ی حراست از آن نقطه را بر عهده دارد می گویم :

 بگویید بنویسند سلام شهداکسی که با پای دل بیاید ، شهدا را پیدا می کند .

حالا موقع سلام کردن به شهداست ، نه خداحافظی .                    

                                                                                              

                                                                                                ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۱۹/۱/۱۳۸۷

                                                                                                   ادامه دارد .....

 


           برگی از اندیشه (۶)

برگی از اندیشه

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:59 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 13 فروردین1387

تولد دوباره

 

   آدما چند بار متولد می شن .

 در نخستین تولد ، خودشون هیچ نقشی ندارن ، اما تولد های بعدی ، به هر تعداد و به هر کیفیت، بهخواست و اراده ی خودشون بستگی داره .

   شما چند بار متولد شدین ؟

عيد ديدني امسال با عيد ديدني سالهای پیش تفاوت داشت .
امسال تصميم گرفتم  همراه با خانواده ، به عيد ديدني بچه هاي بهشت برم .
يعني قرار گذاشتیم يه "راهيان نور خانوادگي " راه بیاندازیم  .
بعد از سالها ، که ديدن مناطق دفاع مقدس و تجدید خاطرات جبهه برام یه آرزو شده بود ، بالاخره توفيق يار شد و از سوم فروردين بارو بنديل سفر رو بستيم و به سرزميني رفتيم که وجب به وجبش بوي حماسه و ايثار و خلوص و وارستگي ميداد . سفری دور و دراز که ۳۵۰۰ کیلومتر مسافت رو در بر داشت .
از شرهاني و شرح مظلوميت رزمندگان گرفته تا دشت فتح المبين و داستان جواناني که از بهاري ترين روز هاي زندگي شون گذشتند ،از دهلاويه و مشهد شهيد دکتر چمران گرفته تا هويزه و حکايت دردناک شهادت مظلومانه ي دانشجويان پيرو خط امام ، و از پاسگاه زيد گرفته تا شلمچه  رو به تماشا نشستیم ، نه با چشم سر ، که با چشم دل

اما اين شلمچه ، خود حکايتي ست در ماجراي 8 سال دفاع مقدس .  

 دیدار از شلمچه تقریبا 5 ساعت طول کشید و من و همسرم تمام مدت گریستیم . هم برای مظلومیت بچه های جنگ و هم برای فراموشی خود ، که چه راحت بدهکاری به ولینعمت هامون رو به باد نسیان  سپردیم  و چه آسان ، دچار دنیا زدگی شدیم  !

مهمانی خوبی بود . دلمون حســـــابی از حضور جاری شهدا سیراب شد . شاید حتی به خواب هم نمی دیدیم که روزی زائر آسمون بشیم و از دست زنده های جاوید ، جرعه جرعه شهود بنوشیم .  دلهای کویری بسیاری ، به زلال یاد شهدا دخیل بسته بودند تا به برکت یادشون، سر سبزی بهار رو تجربه کنن .
شلمچه دقيقا در مرز ايران و عراق قرار گرفته ، با دو ردیف خاکریز به موازات هم ، که تا دوردست ها امتداد پیدا می کنه  . اما مقايسه ي اين سو و آنسوي خاکریزهای مرزی حيرت انگيز بود .
در اين سو ، هياهوي هزاران انسان مشتاق شنيده مي شد که اومده بودند خاک پای بهترین انسانهای زمانه رو سرمه ی چشم هاشون کنن و  سند افتخار رزمندگان رو از نزديک ببينن . 

 اما در آنسو ، فقط سکوت بود که به شدت آزارت ميداد .
با خودم گفتم :راستی!  اونها چي دارن که بهش افتخار کنن ؟ از اين جنگ هشت ساله چه چيزي نصيبشون شد ؟ اين همه کشته و مجروح رو براي چه هدفي دادن ؟
 

     ما چه کردیم ؟

 ما ايستاديم . از بهترين سرمايه هاي خودمون مايه گذاشتيم . مظلوميت ها رو تحمل کرديم ، زخم زبانها رو شنيديم و خم به ابرو نياورديم . به تعبير شهيد بهشتي ، خون داديم و  خون دل خورديم ، شهادت بهترين و عزيزترين کسانمون رو تاب آورديم ، اما نگاهمون به افق هاي روشن دور دست بود .
افقي که روشن و روشن تر شد تا سرانجام نورش همه جا رو در نورديد و حقيقت نمايان شد .
ما ملت بزرگي هستيم .
اين يک ادعای صرف نيست . حقيقته .
اين حقيقت رو ميتونيم در پشت خاکريز جبهه هاي افتخار ، با تمام وجود مون لمس کنيم .
من تاثیر شگرف این سفر معنوی رو به عینه در فرزندانم دیدم .

اگه شما به این سفر مشرف نشدین ، توصیه می کنم حتما برید .

امسال نشد ، نوروز سال دیگه . آغاز سال بهترین فرصت برای تازه شدنه .
 دیدن اون مناطق ، یه تولد دوباره س.

 سلسله پست های سفرنامه بهشت ( نگاهی گذرا به یادمان های شهدا در مناطق عملیاتی ) 

  رودر روزهای آینده پیشکش می کنم .  برگی از اندیشه هم به قوت خود باقی ست .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:49 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   •