دوشنبه 23 اردیبهشت1387
سفرنامه بهشت ( قسمت سوم )
سلام : یکصدو شصتمین پست وبلاگ من ، با عنوان " سفرنامه بهشت " را پیش رو دارید .
حماسه ساز و حماسه پرداز
یادمان شهید دکتر چمران را پس از دیداری مفصل ، به سوی مقصد بعدی ترک می کنیم .
پس از طی مسافتی کوتاه به جاده ی اصلی می رسیم . این جاده ، از چپ به سوسنگرد و از راست به تنگه ی چزابه و بستان می رسد . تنگه ی چزابه برای من یادآور دو نام بزرگ است : شهید حاج حسن شوکت پور * (۱) و زنده یاد رسول ملاقلی پور .
بعید است فیلم " سفر به چزابه " ملاقلی پور را ندیده باشید . ملاقلی پور گفته بود ، این فیلم را به منظور ادای دین به شهید شوکت پور ساخته است . رسول سینمای ایران ، که روزگاری خود را جامانده از کاروان شهدا می دانست ، تا آنجا که در رمق داشت ، در شناساندن راه ، نام و آرمان شهدا کوشید و لحظه ای از تلاش باز نایستاد .
اما اکنون ، حماسه ساز و حماسه پرداز ، دوباره در کنار همند و خاطرات ناب سالیان دفاع مقدس را مزمزه می کنند .
کسی چه میداند ، اگر ارتباط ما زمینی ها با جهان آخرت و عوالم غیب میسر می شد ، شاید می توانستیم خبرهای تازه ای از جدیدترین فیلم رسول ملاقلی پور در بهشت دریافت کنیم ! در این صورت شک نکنید که رسول ، آنجا هم در ژانر دفاع مقدس فیلم میساخت ! ، البته بدون دردسرهای رایج در سینمای بحران زده ی ایران ! تازه ، کلی هنرمند و بازیگر و متخصص سینما هم دور و بر او جمعند و جمعشان حسابی جمع است .
یادشان بخیر .
کجا بودیم ؟ ..... ، سه راهی دهلاویه .
نگاهم را از روی تابلوی تنگه ی چزابه به سمت سوسنگرد می چرخانم و حرکت می کنم. تصمیم می گیریم ابتدا سری به سوسنگرد بزنیم و بعد از آن به دیدار هویزه برویم .بازدید از تنگه چزابه و بستان را هم به فرصتی دیگر موکول می کنیم .
**************
۷ - سوسنگرد ششم فروردین ۱۳۸۷
سوسنگرد یکی از سه شهر دشت آزادگان ، با آب و هوایی گرم و خشک است . این شهر نیز تلخی های اسارت را چشیده است . مردم سوسنگرد یکی از تانکهای
دشمن را که دیوانه وار تا بازار شهر پیشروی کرده بود ، در همان میانه ی بازار ، به یادگار نگهداشته اند ، تا جنگ و تلخ کامی هایش را همواره به یاد داشته باشند . این غول آهنی ، از منظری دیگر ، البته یک جاذبه ی گردشگری نیز محسوب می شود . کمی آنطرف تر ، نگاهمان به یک منبع آب ، بر فراز ۲۰ متری زمین گره می خورد . جای سالمی روی آن نمانده ، اما با این همه زخم ، و به رغم تشنگی جانسوزش ، همچنان پابرجاست !
در شهر گشتی کوتاه می زنیم .
هنوز هم میتوان آثار جنگ را در گوشه و کنار شهر دید . اما سوسنگرد ، شهر " خوش زخمی " ست . تلاش و همت مردمان این دیار ، بسیاری از زخم های جنگ را درمان کرده است ، ولی درمان برخی از جراحات ، که عمیق تر است ، زمان زیادی می طلبد .
میدان های سوسنگرد ، هر یک به تنهایی ، نمایشگاهی از پایداری و استقامت است . در همه ی میادین ، بدون استثناء ، نمادهای مقاومت و پیروزی ، مشاهده می شود .


این سمبل ها می خواهند ، تو یک چیز را از یاد نبری :
ما برای ادای تکلیف جنگیدیم . * (۲)
دیوارهای شهر از تصاویر شهدا زینت گرفته است ، بویژه شهدای زن . می گویند در آن روزها ، زنان دلاور سوسنگرد نیز در کنار مردانشان به دفاع ایستادند و خیلی هاشان به شهادت رسیدند . آمار شهدای زن سوسنگرد ، که در رزم رو در رو شرکت داشته اند ، قابل توجه است .


پس از ساعتی گشت و گذار و قدری خرید ، سوسنگرد و مردم مهربانش را به خاطره می سپاریم و راه هویزه را در پیش می گیریم .
خداحافظ سوسنگرد و سلام هویزه ی مظلوم
پی نوشت :
* (۱) - شهید حاج حسن شوکت پور ، فرمانده پشتیبانی نیروی زمینی سپاه ( در دوران دفاع مقدس ) بود که ابتدا به شرف جانبازی نایل شد و پس از چند سال تحمل رنج ( ضایعه ی نخاعی ) به شهادت رسید .او اکنون در گلزار شهدای زادگاه خود درجزین ، از توابع شهرستان مهدیشهر آرمیده است .
* (۲)- از بیانات حضرت امام خمینی رحمه الله علیه .
*****************
۸- هویزه ، ساعتی بعد
هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد ، با مردمانی از نژاد آریایی و سامی که به زبان فارسی و عربی صحبت می کنند .
هر نقطه از خوزستان یاد آور یک نام است . وقتی نام هویزه را می شنوی ، بی اختیار چهره ی شهید علم الهدی در ذهنت نقش می بندد .
۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ بود .
محمد حسین علم الهدی و یارانش در نزدیکیهای همین شهر ، به محاصره ی کامل تانک های دشمن در آمدند . آنها در اوج مظلومیت ایستادند ، تا پرواز با قامت های افراشته را به تصویر بکشند . دشمن حتی به پیکرهایشان نیز رحم نکرد .
در سرمای آن روز زمستانی ، بدن های مطهرشان در زیر تانک ها ...........
می گویند هویزه هنوز ۱۴۶ شهید " لشکر زرهی قزوین " را در سینه نگاهداشته است .
از بی رحمی و قساوت دشمن ، زیاد شنیده بودیم ، اما وقتی هویزه از دست رفت ، آنچه را که شنیده بودیم ، باور کردیم . اگر به دقت گوش بسپاری ، شاید بتوانی التماس های زنان و دختران بی پناه هویزه را ، از پس سالهای دور ، و از آنسوی خرابه های شهر بشنوی . در این حال ، با دردی که بر قلبت چنگ می زند چه می کنی ؟
هویزه بعد از گذشت سالها ، هنوز گرد و غبار جنگ را از سر و روی خود نتکانده است . داغ هویزه بوی تازگی می دهد . گویی همین دیروز بود .
..... خاک تبدار هویزه می داند ، معنای باران فاجعه را
آن هنگام که
خون گرم مردترین مردان روزگار
بر بسترش جاری شد .....
یادشان سبز .
از هویزه که خارج شوی ، یک جاده ی باریک و طولانی ، در دل صحرایی بی آب و علف ، تو را تا دروازه های طلائیه هدایت می کند . تصمیم می گیریم از همان جاده به طلائیه برویم . اما تا چشم کار می کند ، بیابان است و بس . تابلویی هم نیست تا باقیمانده ی راه را نشانمان دهد . تقریبا ۲۵ کیلومتر از مسافت را طی می کنیم و سر راهمان به یکی از یگان های ارتش می رسیم . احساس تشنگی می کنم . از سرباز نگهبان می پرسم : تا طلائیه چقدر مونده ؟
جواب میدهد : هفتاد کیلومتر .
به اندازه ی کافی بنزین ندارم . نکند وسط راه بنزینمان تمام شود ؟ توی این بیابان ، فریاد رسی پیدا نمی شود . یاد فیلمهایی می افتم که آدمهایش در کویر لم یزرع گرفتار شده اند ! ماکه نمی خواهیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد ! خب پس چکار کنیم ؟ معلوم است ، برگردیم .
بله بهتر است از همین راه که آمده ایم ، برگردیم و خود را به هویزه و سپس اهواز برسانیم .
مقصد بعدی ، خرمشهر است .
*********
چهارمین و آخرین قسمت از " سفرنامه بهشت " را در روزهای آتی تقدیمتان خواهم کرد .
امیدوارم بپسندید .
دوشنبه 16 اردیبهشت1387
فیلمساز ناراضی !
مردی که زیاد می دانست
ششم ماه مه ، برابر با هفدهم اردیبهشت ، سالروز تولد اورسن ولز نابغه ی سینمای هالیوود است .
۹۳سال پیش در چنین روزی ، گوینده ، بازیگر ، سناریست ، کارگردان ، تهیه کننده و نابغه ی سینمای آمریکا پا به عرصه ی وجود گذاشت . 
|
پدرش ریچارد ولز صاحب چندین كارخانه
واگن سازی و مادرش پیانیست، علاقه مند به فعالیت های اجتماعی و از طرفداران و فعالان حق رأی زنان بود. والدین اورسن تمایل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و دیگران آن ها را اشخاصی برجسته بدانند ! آن ها به برادربزرگ اورسن، دیكی ولز
فشار زیادی وارد می كردند ، چرا كه
می خواستند اودر آینده شخصیتی مهم
و معروف شود ، اما از آنجا که او
نمی توانست انتظارات والدین خود را
برآورده كند ، سرانجام كارش به
بیمارستان روانی كشیده شد.
اورسن در سال ۱۹۱۸و در سه سالگی برای اولین بار در اپرای شیكاگو روی صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپیر و نواختن پیانو را آموخت اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و هنگامی كه اورسن تنها نه سال داشت ، درپی یک بیماری سخت درگذشت . |
ولز در سن 25سالگی با ساختن " همشهری کین " تعریف تازه ای از قابلیت ها و ظرفیت های سینما ارائه داد ، که تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل های بعد گذاشت .
او پیش از موفقیت در سینما ، در عرصه ی تئاتر و رادیو نیز شهرت قابل توجهی به دست آورده بود.
در طول سالهای ۱۹۳۶تا ۱۹۴۷در بیش از صد درام رادیویی ، به عنوان نویسنده ، بازیگر و كارگردان حضور یافت و نبوغ منحصر به فرد خود را به رخ کشید .
نبوغ اورسن ولز با چارچوب های محافظه کارانه ی سینمای هالیوود همخوانی نداشت ، در نتیجه اغلب فیلمهای خود را به سختی می ساخت . به همین سبب او را فیلمساز ناراضی نیز لقب داده اند .
|
|
اورسن ۷۰ سال زندگی کرد و سرانجام در سال ۱۹۸۵ روی در نقاب خاک کشید .
یادش گرامی .
هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۷
**********
ممنونم از خواهرم ، که مطلب زیر رو همین امروز ، به بهانه ی بزرگداشت اورسن ولز فرستاد .
اونو به پست " فیلمساز ناراضی " اضافه میکنم . هجدهم اردیبهشت ۸۷
*****
یک شنبه 30 اکتبر ۱۹۳۷- ساعت 8شب
رادیو :
می دانید بچه هایتان کجا هستند ؟
آن شب ، مردم امریکا با شنیدن این جمله ، گوشها یشان تیز شد .
وقتی فهمیدند مریخی ها به کره زمین حمله کرده اند ، وحشت زده به خیابانها ریختند . ترافیک سنگینی ایجاد شد وسیستم های مخابراتی به هم ریخت .
عده ای هم کنار خیابان ایستادند و به آسمان نگاه کردند ، تا شاید بتوانند قسمتی از نبرد میان سیاره ای را ببینند !
اما نبردی در کار نبود ، چون هنرمند 22 ساله ، اورسن ولز با اقتباس از رمان معروف "جنگ دنیاها" این نمایش رادیویی را پخش کرده بود . اجرای او به قدری حرفه ای وباور پذیر بود که شنوندگان رادیو راحیرت زده کرد !
***********
این هم یادداشت مهرگان در باره ی " همشهری کین " :
از لطف ایشان بخاطر ارسال این مطلب ، و از محبت شما بخاطر مطالعه ی آن متشکرم .
۲۷ اردیبشت ۱۳۸۷
همشهری کین در زمان خودش شکست تجاری خورد : "ویلیام راندولف هرست" که در آن زمان سلطان مطبوعات آمریکا به شمارمی رفت ، این فیلم را تصویر سازی از زندگی خودش قلمداد کرد و از آنجا که شخصیتی که از کین ارائه می شد چندان دلچسب نبود ، به مخالفتی گسترده با فیلم پرداخت . ویلیام هرست مصمم شد که با استفاده از قدرت خود جلوی توزیع فیلم را بگیرد . همشهری کین دارای تکنیک ، ساختار و روایتی بدیع و نو بود ، اما فروش خوبی نداشت . علت شکست تجاری فیلم ، علاوه بر مداخله های هرست در تبلیغ و پخش آن ، در طبیعت تجربی فیلم بود که برای تماشاگران آن زمان چندان قابل درک نبود .
پایان
شنبه 14 اردیبهشت1387
در تکریم بردباری
دریا و من

دریا و من چقدر شبیهیم
گرچه باز،من سخت بی قرارم واو بی قرار نیست
با اوچه خوب می شود از درد خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش
ببین !
دریا هم اینچنین که منم ، بردبار نیست
چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
سفرنامه بهشت ( قسمت دوم )
سفرنامه بهشت
سلام
از روزي که قسمت اول " سفرنامه بهشت " رو نوشتم مدت نسبتا زيادي مي گذره .
قول داده بودم وقفه اي بين بخش هاي سفرنامه پيش نياد ، که متاسفانه پيش اومد !
قبل از اينکه ادامه ي ماجرا رو تقديمتون کنم ، وظيفه دارم از همه ي دوستان ، بويژه مهرگان ( شكلات داغ ) ـ که با بي صبري ، ادامه ي اين پست رو انتظار کشيد و يک بار هم تذکر آيين نامه اي فرستاد ـ و همه ي هم لينکي هاي عزيز، از جمله رضا صفري ( موسسه پويان )، علي ( ساواشي) ، سميه و عاطفه ( يادداشت هاي گم شده ) ، سيد (پيامبراعظم )، حسين متوليان (يه غريب بي نشون ) ، استاد خوبم احسان مهديان (هجووووووم ) ، آقاسيد ( برگ سبزي تحفه ي درويش ) ، رويا (هيچكس تنهاييم را حس نكرد ) ، شايان ( هفت آسمون ) ،عباس ( من و ناگفته هام ) ، محمد حسين ( پيشاهنگ ) ، مرضيه ( پرواز در آسمان خيال ) ، يك دوست ناشناس ( عزرائيل فرشته ي مقرب خدا ) ، جاويد ( من ها) ، مصطفي (شاهرود بوستاني در كوير )، ام . جي اچ ( دنياي من ) ، حسين نورانيان ، محمد رضا ( طلبه اي از مشهد الرضا ) و مونا ( هميشه يكي بود و يكي نبود) ، که با کامنت هاي محبت آميزشون شرمسارم کردند ، پوزش بخوام .
اما ادامه ي ماجرا :
۴- شوش ( پايتخت ۲۴۰۰ ساله ) پنجم فروردین ۱۳۸۷
پس از بدرود با يادمان فتح المبين در تپه هاي غرب شوش ، راه اهواز را در پيش مي گيريم ، راهي که البته از ميان شوش مي گذرد .
شوش از شهرهاي قهرمان و تاريخي استان خوزستان است که حضور نامبارک دشمن را چند صباحي در نزديکي خود تحمل کرد ، اما پس از عمليات فتح المبين ، نفس راحتي کشيد .
نمي دانم ، دشمن از اينکه توانسته بود خود را به ديوارهاي اولين خاستگاه شهرنشيني و يکجانشيني ايران برساند چه احساسي داشت ؟
چه کسي باور مي کرد شهري که ۲۴۰۰ سال مرکز و پايتخت دو امپراتوري بزرگ و متمدن دنياي باستان ، ايلام و هخامنشي بود ، روزگاري در ديد و تير مستقيم دشمن قرار گيرد ؟
بگذريم ...... گذشت آنزماني که آن سان گذشت .
از يادمان فتح المبين تا شوش راه زيادي نيست ، شايد ۱۵ دقيقه . با عبور از يک بيشه ي انبوه و گذر از فراز رود کرخه به شوش مي رسيم .
حيف است پايت به شوش برسد ، اما به زيارت دانيال نبي نروي . در هر جاي شوش که باشي ، گنبد سفيد آرامگاه حضرت دانيال با آن شکل منحصر به فردش تو را به سوي خود مي خواند .
کاش مي توانستيم تپه ي آکروپل ، تپه ي آپادانا ، شهر شامي ، کاخ شائور و معبد چغازنبيل( قديمي ترين و بزرگترين بناي خشتي ، آجري جهان ) را هم ببينيم . اما وقت ما کوتاه و ... خرما بر نخيل !!*
توقف ما در شوش کوتاه است ، به اندازه ي يک زيارت و ثبت چند عکس .
راستي ! تا يادم نرفته ، اين را هم بگويم ؛ ماموران راهنمايي و رانندگي شوش برخورد متين و مودبانه اي دارند ، به گونه اي که برايم خاطره مي شود . البته از مردم شهري با قدمت چند هزار ساله ، جزاين انتظار نمي رود .
عقربه هاي ساعت ۴ بعدازظهر را نشان مي دهد .حالا ديگر وقت خداحافظي با شوش است .
* شکل دستکاري شده ي ضرب المثل دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !!
******************
۵ - اهواز ( غروب همان روز )
یادآوری : بخش مربوط به اهواز رو توی پرانتز می نویسم ، چون تناسبی با نام سفرنامه نداره ! برای همین اسمشو می زارم درد دل !
( همزمان با غروب آفتاب به اهواز مي رسيم .
همه خسته ايم . در دل خدا خدا مي کنم براي يافتن اقامتگاه ، دچار مشکل نشويم .
اما چه خيال باطلي ! اهواز گردي ما تازه شروع شده است !
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
همينقدر بگويم که ستاد اسکان مسافران نوروزي آموزش و پرورش اهواز عليرغم همه ي پيش بيني ها و زحمت ها (از حق نبايد گذشت )، خاطره ي خوشي براي ما باقي نمي گذارد !
اگر يک کروکي پيچ در پيچ بدهند دستتان و شما را وادار کنند از غروب آفتاب تا نيمه هاي شب ، خيابان هاي اهواز را گز کنيد تا اقامتگاه مورد نظر را پيدا كنيد ، اما دست آخر بهتان بگويند دير رسيديد ، اتاق نداريم ، شما ناراحت نمي شويد ؟ آنهم بابت اتاقي كه هزينه اش را پرداخت كرده ايد .
سرتان را درد نياورم ، بد قولي ستاد اسکان از يک طرف و فرهنگ رانندگي رايج در خيابانهاي اهواز هم از طرف ديگر ، همه دست به دست هم داده اند تا فاتحه ي اعصابمان را بخوانند .
خودمانيم , اهواز شناسي هم عالمي دارد , آنهم براي آدمي مثل من ، که از مادر , نوستالژيست به دنيا آمده است ! خاطرات شيرين سالهاي دفاع مقدس در تلخي اين لحظه ها نيز دست از سرم بر نمي دارند !!
بوق هاي پي در پي ، تيک آف ، حرکت مارپيچ وسرعت غيرمجاز ، نمونه هايي از هنرنمايي رانندگان است ، به گونه اي که مرا نيز به مقابله ي به مثل واميدارد !! ( اين را نشنيده بگيريد !)
آماري در دست ندارم ، اما گمان مي کنم راهنمايي و رانندگي اهواز درآمد بالايي داشته باشد !
القصه ... گفته اند عاقبت جوينده يابنده است .
بچه ها که در سفرهاي صد در صد تفريحي , به کمتر از آپارتمان رضايت نمي دهند ، به محض رسيدن به محل اسکان ، روي موکت ولو مي شوند و پس از چند لحظه به خواب عميقي فرو مي روند.خيلي خسته اند .
فردا روز پر ماجرايي ست . ديدار از دهلاويه , سوسنگرد , هويزه و اگر مجالي دست داد , طلاييه جزو برنامه هاي فرداست . بايد به اندازه ي کافي استراحت کنيم . )
********************
۶ - دهلاويه ( يادمان شهيد دکتر مصطفي چمران ) ششم فروردین ۱۳۸۷
دهلاويه يک روستاي کوچک در شمال غربي سوسنگرد و در کنار جاده ي بستان است که تا پيش از جنگ کمتر کسي نامش را شنيده بود ، اما حالا هزاران زائر دارد .
همه ساله هزاران زائر به دهلاويه مي آيند تا عروج گاه کسي را نظاره کنند ، که در وجودش فقط "خدا بود و ديگر هيچ نبود " (*۱)
کسي که زيبايي را انعکاس خدا مي دانست و به آن عشق مي ورزيد .
کسي که خود شناسي اش حد اعلاي خداشناسي را به ارمغان آورده بود .
کسي که تا عاليترين درجات علمي پيش رفت و به والاترين درجات در پيشگاه خدا رسيد .
از تپه هاي "برکلي کاليفرنيا " تا " تپه هاي جنوب لبنان " و از " تپه هاي الله اکبر" تا " دهلاويه "و از آنجا تا "ملکوت اعلي "، راه درازي ست ، اما چمران اين راه را با پاي دل پيمود .
او راه آسمان را نه در " ناسا " (*۲) که در همين روستاي کوچک جست و بي درنگ راهي شد .
... حالا ، در همان جايگاهي که او پرواز آخرينش را آغاز کرد ، بناي سنگي زيبايي استوار شده است .
اين بنا از دور ، مکعب مستطيلي را مي ماند ، که بر فراز آن ، برجي به بلنداي ۱۰ متر خودنمايي مي کند . پايه هاي اين برج در طبقه ي زيرين بنا , قتلگاه شهيد چمران را در بر گرفته است .
جدار داخلي ديوارهاي برج ، کاشي نوشته هاي زيبايي دارد ، در يک سو پيام امام خميني به مناسبت شهادت شهيد چمران ، و در سوي ديگر ، مناجات نامه ي شهيد نقش بسته است که تورا ، با چشمهاي باراني ات ، دقايقي به خود مشغول مي دارد.
در اطراف يادمان ، تعدادي تانک ، نفربر و ادوات غنيمتي مستقر شده است .
اميرحسين با اشتياق به سوي ادوات جنگي مي رود و از جمشيد مي خواهد چند عکس يادگاري بگيرد . او يک نسل چهارمي زبل است .به نظر مي رسد ,آنچه در نگاه او بيشتر جلوه کرده ,سخت افزار جنگ است . اما جمشيد که يک نسل سومي ست ,به جنبه هاي معنوي و نرم افزاري جنگ بيشتر توجه دارد .
نظر : نمي خواهم جنبه هاي سخت افزاري جنگ را کم اهميت تلقي کنم ,بويژه اينکه مي دانيم , يکي از دلايل اصلي پذيرش قطعنامه ي ۵۹۸ توسط ايران , دراختيار نداشتن تجهيزات نظامي پيشرفته در سالهاي پاياني جنگ بود که به دليل تحريم همه جانبه ي کشورهاي جهان در واگذاري تجهيزات نظامي (هر چند عمومي) به ايران و کاهش توان اقتصادي کشور براي خريد اقلام نظامي رخ نمود و به برتری نسبی ارتش بعثی ، صهیونیستی عراق انجامید . (*۳)
با اين وجود , بايد اعتراف کرد که تجهيزات نظامي ، تنها عامل اساسي در پيشبرد دفاع مقدس نبود ,بلکه ايمان قلبي , اعتقاد راسخ , عشق به امام و فرمانبرداري از ايشان ,شهادت طلبي و اخلاص رزمندگان و ... نيز در زمره ي عوامل معنوي پايمردي رزم آوران ما بشمار مي رفت كه موجب شد رزمندگان ما با كمترين امكانات نظامي ، ۸ سال تمام مقاومت كنند .
..... دورها آوايي ست , که مرا ميخواند ....
آوايي که مارا به نزدخودخوانده , اکنون شفافتربه گوش ميرسد.آنقدرواضح,که گويي ازدرون برمي خيزد.
پا به صحن يادمان مي گذاريم .
اينجا دنياي ديگري ست !
در سمت راست , عبادتگاهي ست که دست کم يک چهارم بناي يادمان را تشکيل مي دهد . باید چند رکعت نماز عشق به ميزباني شهيد چمران به جا آوريم . احساس مي كني فاصله ي تو با خدا به كمترين حد ممكن رسيده است .
چه حال خوبي !
نگاهت را به چپ مي چرخاني . در اين سو ، پلکاني ست که تو را به بام يادمان و برج سفيد مي رساند . روبرويت, مزار يک شهيد گمنام بسان نگيني زيبا در حلقه ي جوانان دانشجو مي درخشد .
در امتداد نگاهت , در آنسوي مزار شهيد گمنام , تابلوي نمايشگاه را مي بيني .
بي اختيار به سوي نمايشگاه روانه مي شوي .
هرچند هوا آنقدر گرم نيست که کلافه ات کند , اما وقتي پا به درون تالار مي گذاري , خنکاي جانبخشي تن و جانت را مي نوازد و احساس آرامش مي کني . بيدرنگ به خود تلنگر مي زني : اين آرامش را مديون کساني هستي , که روزگاري در همين سرزمين مقدس , آرام و قرار خود را فدای آرام و قرار تو کرده اند .حواست که هست ؟ نکند یادت برود ؟
از اينجا به بعد , تو نمي روي , بلکه پاي دل است که تو را به دنبال خود مي کشد .
گرداگرد تالار با تصاوير شهيد چمران و همرزمانش زينت يافته است . از مدارک تحصيلي شهيد چمران گرفته تا تصاوير کودکي ,نوجواني و جواني او و عکسهايي از دوران حضور در جنوب لبنان و جبهه هاي نبرد حق و باطل .
هر چيزي که ممکن است الهام بخش باشد , در معرض ديد زائران قرار گرفته است .
در حين تماشا , به جايگاهي استثنايي مي رسي . اينجا غرفه ي آثار هنري شهيد چمران است . عجب ! مگر چمران هنرمند هم بود ؟ از تابلوهاي روبرويت پاسخ مي شنوي : آري او هنرمندي تمام عيار بود .
يکي از تابلوهاي مشهور چمران "شمع فروزان " است . این تابلو نقطه ی عطفی در زندگی چمران محسوب می شود . از راوي نمايشگاه مي شنوم : او اين اثر را در لبنان خلق کرد و يک دختر لبناني با دیدن اين تابلو , دل به چمران بست و سرانجام به او رسيد .
او نه فقط يک رزمنده , يک فرمانده , يک عارف و يک دانشمند , بلکه نگارگری چيره دست بود . تابلوهاي او تحسين هر بيننده اي را برمي انگيزد .
فضای میانی نمایشگاه ، به محل نمایش فیلم اختصاص دارد . فیلم تکان دهنده ای از لحظات شهادت شهید چمران و یارانش برای زائران به نمایش در می آید . این حادثه دقیقا در محلی اتفاق افتاده است که ما نشسته ایم ، همان فضایی که اکنون به تالار نمایشگاه تبدیل شده است .
چمران پايه گذار ورود نيروهاي مردمي به صحنه هاي جنگ بود . نيروي مردمي که بعدها در قالب بسيج متجلي شد , ابتدا جنگ را با حضور در " ستاد جنگ هاي نا منظم دکتر چمران " تجربه کرد .
با خود مي انديشم : چمران و چمران ها را چقدر مي شناسيم ؟
آيا وقت آن نرسيده است که " ستاد جنگ هاي نا منظم " شهيد دکتر چمران در "جنگ هاي منظم فکري "پياده شود ؟
خلاء فکري جامعه را چگونه بايد جبران كرد ؟
جوان ما حق دارد چمران را دست کم به اندازه ي آن جوان لبناني بشناسد .
مي گويند نام چمران , نام محبوب خانواده هاي لبناني ست . بسياري از لبناني ها , اين نام را براي پسران خود برگزيده اند . آنها هنوز داغدار چمرانند !
* ۱ - نام کتابي به همين نام , نوشته ي شهيد چمران
* ۲ - سازمان فضایی آمریکا
* ۳ - جنگ ايران و عراق پرسش ها و پاسخ ها - تاليف دکتر فرهاد درويشي -
مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه ـ ص ۷۰
************
ساعتي بعد ، همان مکان
نماز ظهر
و عصر مهمان شهيد چمرانيم .
جاي شما خالي . نماز پر حلاوتي ست .
از آن نمازهاي شيرين که شيريني اش را با تمام ياخته هايت احساس مي کني .
اطرافت پر از زائر است .گمان ميکنم دانشجويان زنجاني باشند . تيپ ظاهر و چفيه هايشان مرا ياد بسيجي هاي قديم مي اندازد . راستي اگر خداي ناکرده جنگ ديگري به ما تحميل شود , آيا آنها قادرند همانند پدرانشان حماسه ساز شوند ؟
در پاسخ ، اين مصرع از شعر آن شاعر افغان را زمزمه مي کنم : کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است !
آنها آتفشان هاي خاموشي هستند که اگر شعله اي درگرفت , فوران مي کنند .اينان از نسل حماسه اند .
ديدن چهره هاي معصوم جوانان , که هريک براي کشف حقيقتي به اين ديار آمده اند , چه شيرين و لذت بخش است .
کمي استراحت , بعد از نماز مي چسبد .
تا بچه ها موبايلشان را شارژ کنند , من هم دراز ميکشم .
هواي جنوب ، در بهار هم تابستاني ست !
ادامه دارد
ناصر طاهرکرد
هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷
*******************************
خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس
دهم اردیبهشت ، روز خلیج تا ابد فـــارس
بر
شـــــما
مبــــــــارک
خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس خلیج فارس
*****************************

