تبليغاتX
به وقت سنگسر

سه شنبه 16 تیر1388

غزل خداحافظی !

 

        

 

         خداحافظ ای نامه ی ناتمام

                                  خداحافظ ای پیغام آخرین

 

 دو سال پیش که پایم به دنیای نت باز شد ، در اوج شور و هیجان بودم ،  پر از حرف های تازه ، پر از ایده های نو  ، پر از انرژی ، پر از .....  طوری که اصلا نمی شد وصفش کرد .

هر چه بود ، شور و شعف بود . در  این مدت ، دوستی های خوبی را تجربه کردم . فرصت های ارزشمندی را برای هم اندیشی و هم فکری به دست آوردم ، و البته گاهی نیز رنجیدم ، بی آنکه کسی را رنجانده باشم .

از شش ماه پیش به این سو ، بارها به مرز بی انگیزگی رسیدم ، اما هر بار به خودم باوراندم که مشغله های زیادی دارم و بی میلی ام ، ناشی از این مشغله هاست .  هر بار در گوش خود خواندم : یقینا با کاهش دغدغه ها و دلمشغولی ها ، انگیزه های خفته ی من بیدار خواهد شد !

اما نشد ! نه دغدغه ها کاهش یافت ، و نه انگیزه های به خواب رفته بیدارشد . چرا ؟ نمی دانم . 

                                              ***************

 میدانم که هر آمدنی ، رفتنی هم دارد .

آمده ام خداحافظی کنم  و  بروم . نمی دانم کی باز خواهم گشت . حتی نمی دانم راه بازگشتی  هست یا نه ؟

دلم برای " هم بلاگ ها " تنگ می شود . با شما انس گرفته بودم . یادتان برای همیشه در قلب من است .

به تک تک تان  سر خواهم زد .

 خداحافظ  همین حالا ......

 

                                                                                            ناصــــــــــــــــــــر

                                                                                             شانزدهم تیر ۱۳۸۸

                                                             

                                                   

                              

نوشته شده توسط ناصر در 5:45 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

جمعه 12 تیر1388

فقط برای تبسم

 

 

    اندر حکایات شیخ الرئیس ، الپرزیدنت  ذی مقراطیس ثانی 

 

   اسرار طریقت :

گویند شیخ را سه گونه سخن بود ، یکی آنکه دیگری فهم کردی و خود فهم نکردی . دو دیگر آنکه خود فهم کردی و دیگری فهم نکردی ، و سوم آنکه نه خود فهم کردی نه دیگری .

روزی مریدان ،  شیخ را گفتند: حکمت این سخن سوم چه باشد ؟ شیخ گفت : این گونه سخن را در جواب خبرنگاران اجنبی گوییم تا اسرار طریقت برملا نشود .

 

  ذی مقراطیس ثانی  :

شیخ را به علوم اتمیه رغبتی تمام بود ، چنآنکه وی را ذیمقراطیس ثانی خواندند . روزی مریدان  شیخ را گفتند : پیش از تو نیز رییسان پیشین بر این صنعت مداومت داشتند ، از چه رو است که این شهرت که تو را در صناعت اتمیه رسید ، آنان را نبود ؟

شیخ گفت : از آنکه من دایم الذکر بوده و هر یک قدم که برداشتم  هزار بار مکرر ذکر کردم . پیشینیان بر ذکر مداومت نداشتند ، پس آنان  این مرتبت نیافتند .

 

  کهنه پوشی شیخ :

چون شیخ به ریاست رسید ، بر خلاف مرسوم ، لباسی کهنه در بر کرد . مریدان وی را گفتند : یا شیخ این چه حکمت است ؟ شیخ گفت : رسم است که قلم به دستان بر هر رییس تازه که بر مسند نشیند تاخته و کردار وی را به نقد کشند .  خواهم که مردمان پندارند من رییسی کهنه هستم .

 

  ماجرای ناپدید شدن هزار کرور از خزانه :

در دوره صدارتش روزی خبر آوردند که چندین و چند هزار کرور از خزانه گم شده است . چون محمود این بشنید سر به سجده گذارده خدای را سپاس گفت . مریدان را این معامله عجب آمده گفتند : یا شیخ این چه حکمت بود ؟ محمود گفت شکر آن گویم که این مبلغ در جیبمان نبود وگرنه ما نیز گم شده بودیم .

 

  باز هم ، اندر کرامات شیخ :

شیخ را کرامات بسیار بود . چنانکه هر جا که میرفت نعمات بی حد چون سیب زمینی و پرتقال پدید می آمد ، چنآنکه کس نمی دانست که اینها از کجا امده است . گرچه شیخ گوجه فرنگی را سخت دشمن همی داشت و التفاتی بدان نمی نمود ، اما در سفرها هر جا که پای می گذاشت سیب زمینی بسیار پدید آمده ، خلقی از پی او روان گشته ، از آن نعمات برخوردار می شدند .

 

  تواضع شیخ :

گویند تواضع شیخ الرییس چنان بود که کسی او را از مریدانش باز نمی شناخت . روزی وی جهت ارشاد فرنگیان به همراه صد تن از مریدان راهی ژنو شد . چون به بلاد فرنگ رسیدند ، حاکم فرنگیان به پیشواز شیخ امده گفت : یا شیخ !
چون این بگفت ، از ان میانه صد کس برخاستند . حاکم فرنگ بدانست که در آن جمع شیخ بسیار است . پس بار دیگر گفت: یا رییس ! باز همگی برخاسته ، یک به یک لبیک گفتند . پس حاکم فرنگ سر در جیب تامل فرو برده با خود گفت :  این چه هیاتی باشد که یکصد رییس در خود دارد ؟!

پس آنگاه ،چون در مجلس وعظ شیخ ، جهودان شیخ الرییس را به سخره گرفته و ترسایان از مجلس شیخ بگریختند ، آن صد مرید برجای مانده ، هلهله سر دادند و شیخ مریدان خود را وعظ گفت . آنجا بود که حکمت شیخ بر همگان ظاهر شد ، که از چه رو آن همه رییس با خود به فرنگ برده است .

 

  مراودت شیخ با ممالک قومونیستیه :

یکی از عجایب شیخ آن بود که جهودان و ترسایان را سخت دشمن همی داشت و با ملحدین و کفار بلاد کوبا و ممالک قمونیستیه مراودتی به غایت نیکو داشت . پس چون مخالفان شیخ  این بدیدند ، او را تشنیع زده گفتند : چندین تحف و پیشکشها که به دهریان و ملحدین می دهی ، مگر نه آنکه چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است ؟ حال آنکه تو چراغ مسجد را پیشکش بزم ملحدان می کنی . دیری نگذشت که پیشوایان ملحدین آن بلاد ، همچون هوقو الجاوز به راه راست درامده ، شیخ را به جان در بر کشیدند و سخافت تشنیع طاعنان بر همگان آشکار شد .


 

  اندر ماجرای کردان :

یکی از کرامات شیخ آن بود که هر کاغذی که به او می رسید ، همچون قطعنامه ها و قوانین بودجه ، به کاغذ پاره ای بدل می شد . روزی  اکابری از یاران شیخ را  از این کرامت شکی در دل حاصل آمد ، شیخ‌الرئیس به فراست این نکته بدانست ، پس وی را گفت: ما تلک به یمینک یا کردان ؟ ( ترجمه : در دست راستت چیست ای فلان ؟ ) کردان به لسان فصیح عربی شیخ را پاسخ گفت : هی مدرکی من الاغسفورد و فیه " چخ منافع دی "  لورود به هیات علمی و اخذ الحقوق و مسند الوزاره و التهویه و امثال ذلک .  ( ترجمه : این مدرک من از آکسفورد است که منافع بسیاری دارد مانند ورود به هیات علمی و دریافت حقوق و رسیدن به وزارت و باد زدن خود در هوای گرم و نظایر اینها . )  پس شیخ الرئیس مدرک کردان را لمس فرموده ، فی الفور آن مدرک فرنگی به کاغذ پاره ای بی ارزش بدل شده ، شیخ از وزارت بیافتاد !

 

   نفت خوردنی نباشد :

و از کرامات وی ، یکی آن بود که پیش از ریاست گفت : نفت را بر سفره مردمان خواهیم آورد و چون به ریاست رسید گفت : نفت خوردنی نباشد که بر سفره مردم نهیم . مریدان در شگفت شده گفتند : یا شیخ این چه کرامت بود؟ شیخ گفت خود نیز ندانیم .

 

 

                                                                                     بر گرفته از صفحات وب

                                                                                       با اندکی حذف و اضافه

 

 

 

 

 
نوشته شده توسط ناصر در 7:52 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   •