تبليغاتX
به وقت سنگسر

یکشنبه 1 آذر1388

یک خاطره از دوران شیرین خبرنگاری ام

    

     انگار همین دیروز بود

    اگر وزن دام های موجود ......

به کجا چنین شتابان .... این شعر معروف استاد شفیعی کدکنی بیش از هر چیز ، مرا یاد عبور شتابناک زمان و گذر ناگزیر عمر می اندازد . چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود . با هم به سال ۱۳۶۸ بازگردیم . می خواهم خاطره ای از آن سال را برایتان تعریف کنم .

آن سال خبرنگار واحد مرکزی خبر سمنان بودم و خبرهای مهدیشهر را پوشش می دادم . من بودم و یک موتوسیکلت و یک قلم و کاغذ ! 

در آن روزها خبرنگاری چندان رونقی نداشت و خبرنگاران ، جایگاهی مانند امروز نداشتند . به یاد دارم  بسیاری از خبرنگاران سمنان خبرهای خود را از بخش خبری ساعت ۱۶ رادیو سمنان تامین می کردند ! یعنی کافی بود تنها ۱۵ دقیقه پای رادیو بنشینند و کلی خبر بنویسند و به نام خخبرنگاریود ، برای روزنامه های شان بفرستند !  آن روز ها خبری از باشگاه خبرنگاران جوان و ایسنا و ایرنا و ایکنا و ایلنا و از این قبیل نبود و من هم نمی دانستم قرار است در آینده ای نه چندان دور، پایه گذار باشگاه خبرنگاران جوان سمنان باشم و کلی خبرنگار زبر و زرنگ تربیت کنم !

 آن روزها از خبرنگاری چیز زیادی بلد نبودم .  سبک نمی دانستم چیست . فقط یک شیوه را می شناختم که بعدها فهمیدم هرم وارونه بوده است ! مثل نوازنده هایی بودم که چیزهایی را از راه گوش یاد گرفته اند ، ولی از نت و نت نویسی هیچ نمی دانند ! ( یکی نیست بپرسد ، مگر آزار داشتی رفتی دنبال خبرنگاری ؟) خب علاقه است دیگر . بهتر است بیشتر از این ، حاشیه پردازی نکنم و بروم سر اصل مطلب .

در تابستان آن سال خبر رسید که قرار است رییس سازمان امور عشایر کشور( دکتر قنبری ) به استان سمنان بیاید و در یکی از ییلاق های مهدیشهر برای عشایر سخنرانی کند . خود را به سرعت به محل ییلاق مورد نظر رساندم و با ابزارهای ساده ای که در اختیار داشتم ، خبری را نگارش کردم که سرنوشت جالبی پیدا کرد . در تمام مدتی که دکتر قنبری صحبت می کرد ، در کمین یک جمله بودم ، جمله ای که قابلیت تیتر داشته باشد . ( در دنیای خبرنگاری ، تیتر حتی از نان شب هم واجب تر است !) خوشبختانه تیتر مورد نظرم را فی المجلس از لابلای حرف های جناب دکتر استخراج کردم :

  اگر وزن دام های موجود کشور دو برابر شود ، از واردات گوشت بی نیاز خواهیخبرنگاریم شد . 

به سرعت خبر را تنظیم و به صورت تلفنی ارسال کردم . خبر با صدای خودم در بخش خبری ساعت ۱۶ رادیو پخش شد . حاصل کار، شیرین و دلچسب و غرورآفرین بود . اما ادامه ی ماجرا را بخوانید !

 

دو روزبعد ، همان خبر را با همان تیتر در روزنامه جمهوری اسلامی دیدم ! و طولی نکشید که روزنامه اطلاعات هم خبر مرا با همان تیتر چاپ کرد ! و دست آخر نوبت مجله ی گل آقا بود که تیتر مرا در اختیار احمد عربانی بگذارد ، تا از آن برای پشت جلد مجله کاریکاتور بکشد . کاریکاتور عربانی را هیچوقت از یاد نمی برم . انگار همین دیروز بود .

        

نوشته شده توسط ناصر در 7:6 بعد از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 22 مهر1388

شکیلا

 

   یک اتفاق مبارک

 

مجموعه شعر " شکیلا " سروده ی زنده نام " کیانوش حیدریه " به همت برادر ارجمندش به بازار کتاب آمد . این مجموعه ، ۱۷۵ سروده از انواع شعر فارسی ، از جمله غزل ، شعر نو ، مثنوی و دوبیتی های شاعر را در بر دارد .

علاوه بر وزانت و فخامت اشعار شاعر ، آنچه به این کتاب اعتباری مضاعف بخشــــــیده ، مقدمه ی اســتاد " مشفق کاشانی " است .  مشفق کاشانی در بخشی از دیباچه شکیلاکتاب چنین می نویسد :

 " رویهمرفته زنده یاد کیانوش حیدریه را می توان در این آشفته بازار ادبیات ، از چهره های موفق و درخشان شعر امروز به شمار آورد . طبع وقّاد و ذهن و زبان شورانگیز و ضمیر روشن و خلاق او در جای جای آثارش موج می زند .... زنده یاد کیانوش حیدریه از انواع شعر فارسی به قالب غزل بیشتر توجه دارد و سبک و سیاق او در این راستا ، غزل های دلنشینی است نزدیک به سبک عراقی و گه گاه آمیزه ای از سبک عراقی ـ هندی یا اصفهانی ، و نیز سایر قالب های رایج از انواع رباعی ، دوبیتی ، ترانه های محلی و غیره : که ذوق های مختلف را به وجد می آورد .

 مجموعه شعر " شکیلا " (۱)  را انتشارات پل با همکاری نشر خلاق ، در شمارگان هزار نسخه به چاپ رسانده است .

 با نگاهی گذرا به کتاب ، به نکته ای تعجب برانگیز بر می خوریم : از اشعار و ترانه های محلی شاعر ، در کتاب شکیلا خبری نیست !  

دوستداران کیانوش می دانند که او عشقی وافر به  گویش سنگسری (۲) داشت . اشعار زیبا و روح بخش او به گویش سترگ و کهن سنگسری ، هنوز هم زمزمه ی فرهنگ دوستان این خطه است .

 خوشبختانه پرس و جــــوی بیشتر در این مورد ، امید های تازه ای را در دلمان زنده می کند ، چون شنیده های موثق حاکی است ،  مجموعه شعر دیگری از زنده نام کیانوش حیــــدریه  که اشعار و ترانه های محلی سنگسری او را در بر دارد ،به زودی روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار خواهد گرفت .

                                                               ****

   از کتاب شکیلا ، شعر " سنگسری " را گلچین کرده ام .

کیانوش به مدد قریحه ی سرشارش ، با بیانی مالامال ازحسرت و افسوس ، گذشته و حال ایل سنگسر را چنین به تصویر می کشد  :

    سنگـسری کیست ؟ هنرمند عشق               قبله ی او چیست ؟ دماوند عشق

   کوچ نشــــــــــینی که قرارش نبود               ماندن و مــــــرداب شعارش نبود

   سنگـــــــسری تاب حقارت نداشت               آینه ای بود ، نهـــــــــایت نداشت

   خاطـــــــره ها ماند از آن سال ها                قصه بسی مانده و تمـــــــثال ها

   نیست خبر هیچ از آن شور و شر               آه چه آمد به سر سنگــــــــــسر؟

                                                                  ***

شرح کوتاهی از زندگانی کوتاه کیانوش :زنده یاد کیانوش حیدریه

زنده نام کیانوش حیدریه در سال ۱۳۴۷ در سنگسر ( مهدیشهر ) دیده به جهان گشود . آموزش های ابتدایی تا دبیرستان را در این شهر پشت سر نهاد و سپس به تبریز رفت و در رشته علوم تغذیه دانشگاه پزشکی تبریز به ادامه تحصیل پرداخت . او شاعری توانا ، نویسنده ای وطن دوست ، منتقدی دلسوز و عنصری فعال در عرصه های فرهنگی و اجتماعی بود و از آن هنگام که قلم به دست گرفت ، تا آن هنگام که آن میمان ناخوانده ( سرطان خون ) در وجود نازکش لانه کرد ، لحظه ای از تلاش باز نایستاد .

این شاعر درد آشنا در بیست و هشتم تیر ماه ۱۳۸۵ در میان بهت و ناباوری دوستدارانش ، پس از ۳۸ سال زندگی پر تلاش ، راهی به جزایر مرگ گشود و در جوار امام زاده قاسم سنگسر آرام گرفت .

یاد و نامش زنده و پاینده .  

                                                             ****

(۱) - شکیلا در گویش سنگسری به معنی " زن زیبا روی " است .

(۲) ـ  گویش سنگسری یکی ازپنج گویش مهم جزیره لهجه ها است.دکتر منوچهر ستوده 

         محدوده ی جغرافیایی دو شهرستان مهدیشهر و سمنان را جزیره ی لهجه ها نامیده است .

         (چهار گویش دیگر عبارتند از سمنانی ، سرخه ای ، شهمیرزادی و لاسجردی )

 

                                                                                  ناصر طاهرکرد - ۲۲ مهر ۸۸

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 2:45 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 19 مهر1388

حضور غایبانه

 

    پیشکش به یک دوست  

 پست حضور غایبانه  را به نشانه ی ارادت ، به همبلاگ عزیز قاصدک تقدیم می کنم . او که با زلال اندیشه اش ، پنجره های تازه ای از زیبایی معنوی را به روی من گشود.او که گفتارش ترجمان صادقانه  کلام سهراب است :  چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . انتظار

به او قول داده بودم از دغدغه های مشترک بنویسم .  

     صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینـه دارد

     بی تو حتی مهربانی حالتـــی از کینــــــه دارد

     بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی

     عشق اما کی خبر از شــــنبه و آدینـه دارد!

 مهدی عزیز ، ای صادق تر از صبح !

 حضور غایبانه تو آخرین معجزه آسمان است و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد ، از حضور غایبانه ات سرشار است .

شگفتا ! این چه غیبتی ست که همه حاضران را به جویی نمی خرد و خرمنی از شاهدان را به خوشه ای بر نمی گیرد !  غیبت بهانه ای ست برای انتظار ، و انتظار قیمتی است که با آن می توان مقیم بهشت شد .

حضور تو که هرگز غایب نمی شود ، حضور غایبانه تو همان ظهور است ، بی نمک انتظار .                       و ما حضور ملیح تو را ، که بهانه آن انتظار عاشقانه ماست ، بیش از آن احساس می کنیم که  آسمان ستاره را .انتظار

ای پاک تر از نسیم !

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشــریف تو بر بالای کس کــوتاه نیست

..... و غفلت ما از غیبت تو تلخ تر است . آمدنت ، مثل شعری ناگهانی ست ، مثل گریه ، با خود هزار عاطفه می آورد ، مثل تحویل سال است ، پر از خنده و دیدار .

 

       ..... و آمدنت دور نیست .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 3:57 بعد از ظهر | موضوع: انتظار
• لينک ثابت   • 

جمعه 17 مهر1388

شبی به یاد ماندنی

 

اولين شب کنسرت موسيقي گروه " آواي کهن " به خوانندگي حسين پوراسکندريان ، ديشب در تالار سينما فجر مهدیشهر طنين افکند و مشتاقان اين هنر را به وجد آورد . لاجوردي پوشان گروه ، در فضايي کاملا آشنا به اجراي برنامه  پرداختند . فضايي که هر گوشه اش ، تماشاگر سنگسري را به ياد پيشينه ي ديرين فرهنگي و هنري اش مي انداخت . در پس زمينه ي صحنه ،  سه تابلوی عمودي به چشم مي خورد که هريک ، نمادي از هنر زنان سنگسري را در خود داشت :

ساخته مکنه (sakhte- makene) یا " مقنعه ی سنتی زنان سنگسری"  ، سگيرا (sagira) یا " چادر سنتی زنان سنگسری "  و گليم .

یک ردیف گلدان آبی شمعداني نیز بر لبه ي صحنه ، روي گليم هاي رنگارنگ چيده شده بود ،که فضايي کاملا سنتي و در عين حال نوستالژيک را در برابر چشمان تماشاگر شيدا به نمایش می گذاشت .

آنچه در پی می آید ، گزارشی است از کنسرت دیشب .                                                  

                                                       ************

  کنسرت مفلسان عشق

بخش اول برنامه ، با تنظيم و آهنگ سازي محمود سلطانيان ، با پيش درآمد شور آغاز مي شود  .
تصنيفي با نام حکايت دل و سپس ساز و آواز در درآمد شور و گوشه هاي سلمک و قرچه ( همراهي تحرير و آواز ) گروه را به سمت اجراي تصنيف زيبا و خوش ساخت " گروه موسیقی آوای کهن سنگسرمفلسان عشق " ( با شعر حضرت حافظ ) هدايت مي کند . ساز و آواز در حالي ادامه مي يابد که جمعيت مشتاق ، از اجراي هنرمندانه ي کنسرت به وجد آمده است .

بخش دوم کنسرت با قطعه ضربي رضوي ، اثر استاد فرامرز پايور آغاز مي شود و با آواز رضوي ادامه مي يابد .
اين بخش با " بم تار " اسماعيل رضايي ، " کمانچه " عباس مستخدمين حسيني و " سنتور " محمود سلطانيان به همراه آواز پراحساس حسین پوراسکندريان گوش نوازتر به نظر مي رسد .  ضمن اينکه نقش پر رنگ "  ني " و چيرگي مجيد آقاجاني در نواختن آن ، نقشي انکار ناشدني است . البته " تنبک " ميثم سلوکي و " دف " امير کوچ پي ده ( که رو در روي هم قرار گرفته اند ) حضور موثر سازهاي کوبه اي را ياد آور مي شود . اين دو نفر، نقش اساسي خود را در تمام گروه نوازي ها ، به خوبي و با تسلط ايفا مي کنند .

قسمت بعدي کنسرت ، با مقدمه ي حسيني آغاز شده و به قطعه ي ضربي حسيني پيوند مي خورد .  اين بخش با سنتور نوازی هنرمندانه ي محمود سلطانيان آغاز مي شود .
نواي سنتور سرپرست گروه که به علت غفلت صدابردار ، در همنوازي ها به سختي شنيده مي شد ، اين بار به دليل يکه تازي سلطانيان ، به خوبي به گوش مي رسد . سلطانيان که تنظيم و ساخت قطعات اين کنسرت را نيز بر عهده دارد ، مهارت و چيره دستي خود در نواختن سنتور را به رخ همگان مي کشد و تحسين حاضران را بر مي انگيزد .
اين بخش ، با همخواني مژگان سيه ، بر گرفته از گوشه ي دوبيتي و الهام از رديف موسيقي ملي به انتها مي رسد تا يک بار ديگر صداي تشويق جمعيت ، تالار را به لرزه در آورد .

در کارگه کوزه گري رفتم دوش .......
حالا نوبت حسين پوراسکندريان است که صداي زيباي خود را در فضاي تالار رها کند .

تصنيف"سروش کوزه " تورا به عالمي ديگر مي برد ، و نوعي حس همذات پنداري با خاک کوزه گري را در وجودت زنده مي کند . دير يا زود خاک گل کوزه گران خواهي شد ....
و دست آخر ، واپسین بخش برنامه ، رنگ زيباي " ديده و دل " است که با شعر بابا طاهر عريان اجرا مي شود.
........ اگر دستم رسد خونت بريزم اي دل  اي دل  اي دگروه موسیقی آوای کهن سنگسرل ......

 

اتمام کنسرت با تشويق ممتد و طولاني تماشاگران همراه مي شود . گروه  براي چند دقيقه به احترام جمعيت مي ايستد و به احساسات حاضران پاسخ مي گويد . اما اين پايان ماجرا نيست . کافي است مجري برنامه نويد اجراي ،  يک قطعه ي محلي سنگسري را نيز بدهد ، تا  بار ديگر جمعيت از جا کنده شود .

 پوراسکندريان که با تشويق هاي حضار نيروي تازه اي گرفته است ، ترانه اي سنگسري را پيشکش مي کند :

ايي ک سنگسري           اني سر زنده دري 

ayi  ke  sangesari       ani  sar zende  dari
من يک سنگسري ام       هنوز هستم ، سرزنده و بانشاط.....
.... و به اين ترتيب شبي به ياد ماندني و خاطره انگيز رقم مي خورد .

                                                 ***************

در مجموع ،  ضعف صدابرداري در برخي از بخشها ، و نا آشنايي مجري جوان برنامه با اقتضائات اجراي يک کنسرت ( علیرغم ذوق سرشارش ) ، از کاستي هاي اين برنامه بود ، که مي توان آن را ناديده گرفت و از کنارش به آسانی گذشت .
اين امر چيزي از ارزش هاي گروه کم نمي کند .

آیا باز هم کنسرت دیگری از این گروه را به تماشا خواهیم نشست ؟  

                                                                                            ناصر طاهرکرد - ۱۷ مهر

 

 توضیح : سراینده ترانه " ايي ک سنگسري " زنده نام کیانوش حیدریه است . این نکته را دوست همبلاگم " چالژ " تذکر داد . من نیز از باب وظیفه درج کردم .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:15 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 15 مهر1388

آوای کهن در مهدیشهر

 
 

  مفلسان عشق در دستگاه شور

گروه موسیقی آوای کهن به سرپرستی محمود سلطانیان،قرار است پنج شنبه وجمعه این هفته (۱۶ و ۱۷ مهر ) در سالن سینما فجر مهدیشهر کنسرت بدهد . آوای کهن

 گروه ، با آواز حسین پوراسکندریان ، مفلسان عشق را در دستگاه شور خواهد نواخت . حسین پوراسکندریان که این روزها نخستین آلبوم خود(got-ke-mal)     " گوتکمـــال " را به بازار فرستاده است ، در این کنسرت نیز گوشه هایی از ذوق هنری خود را به علاقمندان آثارش نشان می دهد . این هنرمند خوش آوای مهدیشهری که تحصیلات پزشکی خود در دانشگاه سن پیترزبورگ را ناتمام گذاشته ، نشان می دهد که در عرصه ی هنر ، شکیباست و به این موسیقیسادگی ها از میدان خارج نمی شود . حتی بعید نیست به سن پیترزبورگ برگردد و چند ترم باقی مانده را هم بگذراند و سپس با عنوان برازنده ی " دکتر حسین پوراسکندریان "  به امور هنری مورد علاقه اش ادامه دهد . امیدواریم اینطور باشد . 

 برای حسین پوراسکندریان و هنرمندان گروه " آوای کهن " ، توفیق و سربلندی هرچه بیشتر را آرزو می کنیم . 

تا یادمان نرفته ، این را هم بگوییم که درهای سالن " سینما فجر " از ساعت ۱۸ تا ۲۰ به روی علاقمندان باز است .

 

         منبع : سایت مهدیشهر نیوز 

 

  

نوشته شده توسط ناصر در 9:16 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

جمعه 10 مهر1388

حسین تورانیان مرگ را ضربه فنی کرد !

 

قهرمان پرسابقه تیم ملی کشتی و رکوردار مسابقات کشتی فرنگی پیشکسوتان جهان به علت عارضه قلبی ، تحت عمل جراحی قلب باز قرار گرفت .

       حسین تورانیان را می شناسید .حسین تورانیان

 همان قهرمان پرآوازه ی مهدیشهری که با شانزده مدال طلای جهانی ، پرافتخارترین مدال آور کشتی پیشکسوتان جهان لقب گرفته است.

چندی پیش برای انجام کاری با او تماس تلفنی گرفتم . از آن سوی خط ، با صدای خسته ای سلامم را پاسخ داد . صدایش طراوت و شادابی همیشگی را نداشت . علت را جویا شدم .

گفت : داشتم برای شرکت در مسابقات کشتی پیشکسوتان " فنلاند " آماده می شدم که قلبم دچار عارضه شد . حتی کارم به پزشکی قانونی کشید ! از آنجا مرا به اتاق عمل برگرداندند !  معلوم شد چهار رگ قلبم به طور کامل بسته شده است . از دستها و پاهایم رگ گرفتند وحتی استخوان ترقوه ام را شکستند !

گفتم : استخوان ترقوه دیگرچرا ؟

در جوابم ، خاطره ی مسابقات ۱۹۸۳ "کی یف" را زنده کرد : در آن مسابقه آسیب جدی دیدم ، اما بعد ها متوجه شدم ترقوه ام شکسته و به جای دیگری جوش خورده است !  

گفتم پهلوان شما دیگر چرا ؟  اگر یک چنین بلایی سر ما که به بیحرکتی خوگرفته ایم بیاید ، طبیعی ست ، اما شما که دائما روی تشک هستید !

گفت : همه اش به خاطر استرس و نگرانی ست . من حتی روی تشک و هنگام تمرین نیز استرس داشتم .

برای پهلوان تورانیان دارنده ی ۱۶ مدال جهانی و رکوردار مسابقات پیشکسوتان جهان آرزوی شفای عاجل داریم . امیدواریم خیلی زود بهبودی خود را بازیابد و به تشک بازگردد.

  

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:53 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

شنبه 21 شهریور1388

خدا رو صدا بزن

 

 خـــــــدای من ....

    آه ای دل من ! با من ، با تموم دل های عاشق ، دست به کار زمزمه شو .

نیایش

خدا رو عاشقانه صدا بزن ، با واژه هایی که خودش بهمون یاد داده ، باهاش حرف بزن .

خدا زیباترین حرف ها رو توی زبون بنده هاش میذاره .

خدا خودش بهمون می گه که چه جوری باید ازش بخوایم :

   ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا ...

خدای من ! بعد از اونکه راه رو نشونمون دادی ، دیگه نذار دل هامون به طرف باطل بره .نیایش

خدایا ! مارو به خاطر فراموشی و خطاها هایی که گاه و بیگاه ازمون سر می زنه ، زیر سوال نبر . 

 دل من ! حالا بگو .....  

بگو که خدا می شنوه . بگو که  او عاشق صدای بنده هاشه .

بگو ، که خدا این لحظات رو فقط برای دعای من و تو آفریده .

بگو ، که همه دارن همین کلمات رو می گن .

بگو ، که همه ی عزیزکرده های خدا ، همین واژه ها رو به درگاهش نالیدن :

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین .

خدایا باران شکیبایی رو بر ما ببار و قدم هامونو در راه حق ، محکم کن ، و ما رو بر اونایی که تو رو کافر شدن برتری بده . نیایش

خدایا ، ما ندای پیامبر رو که به ایمان دعوتمون می کرد ، شنیدیم و مومن شدیم . از گناهامون بگذر و خطاهامونو بپوشون :

ربنا آتنا من لدنک رحمه و هیی لنا من امرنا رشدا ...

خدایا ، از خزانه ی بخششت برای ما رحمتی بفرست و همه ی امورمون رو مایه ی پیشرفتمون قرار بده .

                                                              آمــین .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 4:54 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

جمعه 20 شهریور1388

خبر

 

 شهادت امام علی (ع)

  کنارمن ، صـــــــــدف دیده پر گــهر نکنید

  به پیش چشــــــــــم یتیمان ،پدر پدر نکنید

  توان دیدن اشـــــــــک یتیم در من نیست

  نثار خرمن جان علی ، شـــــــــرر نکنید

  اگر چه قاتل من کرده سخت بی مــــهری

  به چشم خشم ، به مهمان من نظر نکنید

  اگر چه بال و پر کودکان کــوفه شکست

  شما چو مرغ ، سـر خود به زیر پر نکنید

  از آن خـــرابه که شب ها گذرگه من بود

  بدون ســــفره ی خرما و نان گذر نکنید

  به پیرمرد جــــــــزامی ســـلام من ببرید

  ولی زمرگ من او را شما خــــبر نکنید 

                      " حاج علی انسانی "

دو طایفه ، شیفته ی روش علی بودند : یکی خردمندان پاکدل ، و دیگری نیکو سرشتان باذوق .

                                                                                                                                  "  جبران خلیل جبران "

 سالروز شهادت مولای متقیان ، امیر مومنان ، حضرت علی (ع) ، رو به شیفتگان راه و پویندگان طریق مولا تسلیت عرض می کنم . 

خوشا به حال اون ها که به جای امام شماری ، امام شناسی هم می کنند .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:33 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 18 شهریور1388

بار پروردگارا ......

 

 

   ربنـــا

ربنای اول، سوره مومنون_ آيه109

ربنا

( إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ )

زيرا شماييد كه چون طايفه اي از بندگان صالح من روي به من آورده و عرض مي كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم ، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهرباني فرما كه تو بهترين مهربانان هستي .

     Among my worshipers there were a party who said: "lord, w believed. forgive us and have mercy on 

 

ربنای دوم، سوره آل عمران_ آیه8

ربنا

( رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ )

بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودي ، و به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت.

lord, do not cause our hearts to swerve after you have guided   us.grant us your mercy.you are the embracing giver.


 

ربناي سوم، سوره كهف_ آیه10

( إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا )

آنگاه‌ كه آن جوانان كهف ( از بيم دشمن ) در غار كوه پنهان شدند از درگاه خدا مسئلت كردند بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتي عطا فرما و بر ما وسيله رشد و هدايتي كامل مهيا ساز .

when the youths sought refuge in the cave, they said: "lord give us from your mercy and furnish us with rectitude in our affair.


 

ربناي چهارم، سوره بقره_ آيه250

 ربنا

وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ

    الْكَافِرِينَ )

چون آنها در ميدان مبارزه جالوت و لشكريان او آمدند از خدا خواستند كه ، بار پروردگارا به ما صبر و استواري بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شكست كافران ياري فرما .

When they appeared to goliath and his soldiers, they said: "lord, pour upon us patience. make us firm of foot and give us victory against the nation of unbelievers itude in our affair.

 

 منبع : نمکی

 

نوشته شده توسط ناصر در 2:55 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 9 شهریور1388

حرف های ناتمام

            

              شادروان حسین آقا طاهرکرد

       

            حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

          تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

          باز همان حكايت هميشگي !

          پيش از آنكه باخبر شوي

          لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

          آي....

          اي دريغ و و حسرت هميشگي !

           ناگهان چقدر زود دير مي‌شود !

                                      " قیصر امین پور "

               چهل روز است که تو را ، نه به خاک ، که به یاد سپرده ایم .

               پدر جان ، ای ترجمان صداقت و نجابت ، تا هستیم ، یاد تو نیز زنده است . 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:54 بعد از ظهر | موضوع: دل نوشته ها
• لينک ثابت   • 

شنبه 31 مرداد1388

شهر خدا

 

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

ماه مبارک رمضان ، ماه ضیافت الهی ،

ماه ادراک زیبایی ها ، ماه سلام و تحیت

و ماه آشتی با خود و خدا ، بر همبلاگ های عزیز مبارک .

                                

                                                روزه هاتون قبول .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:8 بعد از ظهر | موضوع: مذهب
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 16 تیر1388

غزل خداحافظی !

 

        

 

         خداحافظ ای نامه ی ناتمام

                                  خداحافظ ای پیغام آخرین

 

 دو سال پیش که پایم به دنیای نت باز شد ، در اوج شور و هیجان بودم ،  پر از حرف های تازه ، پر از ایده های نو  ، پر از انرژی ، پر از .....  طوری که اصلا نمی شد وصفش کرد .

هر چه بود ، شور و شعف بود . در  این مدت ، دوستی های خوبی را تجربه کردم . فرصت های ارزشمندی را برای هم اندیشی و هم فکری به دست آوردم ، و البته گاهی نیز رنجیدم ، بی آنکه کسی را رنجانده باشم .

از شش ماه پیش به این سو ، بارها به مرز بی انگیزگی رسیدم ، اما هر بار به خودم باوراندم که مشغله های زیادی دارم و بی میلی ام ، ناشی از این مشغله هاست .  هر بار در گوش خود خواندم : یقینا با کاهش دغدغه ها و دلمشغولی ها ، انگیزه های خفته ی من بیدار خواهد شد !

اما نشد ! نه دغدغه ها کاهش یافت ، و نه انگیزه های به خواب رفته بیدارشد . چرا ؟ نمی دانم . 

                                              ***************

 میدانم که هر آمدنی ، رفتنی هم دارد .

آمده ام خداحافظی کنم  و  بروم . نمی دانم کی باز خواهم گشت . حتی نمی دانم راه بازگشتی  هست یا نه ؟

دلم برای " هم بلاگ ها " تنگ می شود . با شما انس گرفته بودم . یادتان برای همیشه در قلب من است .

به تک تک تان  سر خواهم زد .

 خداحافظ  همین حالا ......

 

                                                                                            ناصــــــــــــــــــــر

                                                                                             شانزدهم تیر ۱۳۸۸

                                                             

                                                   

                              

نوشته شده توسط ناصر در 5:45 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

جمعه 12 تیر1388

فقط برای تبسم

 

 

    اندر حکایات شیخ الرئیس ، الپرزیدنت  ذی مقراطیس ثانی 

 

   اسرار طریقت :

گویند شیخ را سه گونه سخن بود ، یکی آنکه دیگری فهم کردی و خود فهم نکردی . دو دیگر آنکه خود فهم کردی و دیگری فهم نکردی ، و سوم آنکه نه خود فهم کردی نه دیگری .

روزی مریدان ،  شیخ را گفتند: حکمت این سخن سوم چه باشد ؟ شیخ گفت : این گونه سخن را در جواب خبرنگاران اجنبی گوییم تا اسرار طریقت برملا نشود .

 

  ذی مقراطیس ثانی  :

شیخ را به علوم اتمیه رغبتی تمام بود ، چنآنکه وی را ذیمقراطیس ثانی خواندند . روزی مریدان  شیخ را گفتند : پیش از تو نیز رییسان پیشین بر این صنعت مداومت داشتند ، از چه رو است که این شهرت که تو را در صناعت اتمیه رسید ، آنان را نبود ؟

شیخ گفت : از آنکه من دایم الذکر بوده و هر یک قدم که برداشتم  هزار بار مکرر ذکر کردم . پیشینیان بر ذکر مداومت نداشتند ، پس آنان  این مرتبت نیافتند .

 

  کهنه پوشی شیخ :

چون شیخ به ریاست رسید ، بر خلاف مرسوم ، لباسی کهنه در بر کرد . مریدان وی را گفتند : یا شیخ این چه حکمت است ؟ شیخ گفت : رسم است که قلم به دستان بر هر رییس تازه که بر مسند نشیند تاخته و کردار وی را به نقد کشند .  خواهم که مردمان پندارند من رییسی کهنه هستم .

 

  ماجرای ناپدید شدن هزار کرور از خزانه :

در دوره صدارتش روزی خبر آوردند که چندین و چند هزار کرور از خزانه گم شده است . چون محمود این بشنید سر به سجده گذارده خدای را سپاس گفت . مریدان را این معامله عجب آمده گفتند : یا شیخ این چه حکمت بود ؟ محمود گفت شکر آن گویم که این مبلغ در جیبمان نبود وگرنه ما نیز گم شده بودیم .

 

  باز هم ، اندر کرامات شیخ :

شیخ را کرامات بسیار بود . چنانکه هر جا که میرفت نعمات بی حد چون سیب زمینی و پرتقال پدید می آمد ، چنآنکه کس نمی دانست که اینها از کجا امده است . گرچه شیخ گوجه فرنگی را سخت دشمن همی داشت و التفاتی بدان نمی نمود ، اما در سفرها هر جا که پای می گذاشت سیب زمینی بسیار پدید آمده ، خلقی از پی او روان گشته ، از آن نعمات برخوردار می شدند .

 

  تواضع شیخ :

گویند تواضع شیخ الرییس چنان بود که کسی او را از مریدانش باز نمی شناخت . روزی وی جهت ارشاد فرنگیان به همراه صد تن از مریدان راهی ژنو شد . چون به بلاد فرنگ رسیدند ، حاکم فرنگیان به پیشواز شیخ امده گفت : یا شیخ !
چون این بگفت ، از ان میانه صد کس برخاستند . حاکم فرنگ بدانست که در آن جمع شیخ بسیار است . پس بار دیگر گفت: یا رییس ! باز همگی برخاسته ، یک به یک لبیک گفتند . پس حاکم فرنگ سر در جیب تامل فرو برده با خود گفت :  این چه هیاتی باشد که یکصد رییس در خود دارد ؟!

پس آنگاه ،چون در مجلس وعظ شیخ ، جهودان شیخ الرییس را به سخره گرفته و ترسایان از مجلس شیخ بگریختند ، آن صد مرید برجای مانده ، هلهله سر دادند و شیخ مریدان خود را وعظ گفت . آنجا بود که حکمت شیخ بر همگان ظاهر شد ، که از چه رو آن همه رییس با خود به فرنگ برده است .

 

  مراودت شیخ با ممالک قومونیستیه :

یکی از عجایب شیخ آن بود که جهودان و ترسایان را سخت دشمن همی داشت و با ملحدین و کفار بلاد کوبا و ممالک قمونیستیه مراودتی به غایت نیکو داشت . پس چون مخالفان شیخ  این بدیدند ، او را تشنیع زده گفتند : چندین تحف و پیشکشها که به دهریان و ملحدین می دهی ، مگر نه آنکه چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است ؟ حال آنکه تو چراغ مسجد را پیشکش بزم ملحدان می کنی . دیری نگذشت که پیشوایان ملحدین آن بلاد ، همچون هوقو الجاوز به راه راست درامده ، شیخ را به جان در بر کشیدند و سخافت تشنیع طاعنان بر همگان آشکار شد .


 

  اندر ماجرای کردان :

یکی از کرامات شیخ آن بود که هر کاغذی که به او می رسید ، همچون قطعنامه ها و قوانین بودجه ، به کاغذ پاره ای بدل می شد . روزی  اکابری از یاران شیخ را  از این کرامت شکی در دل حاصل آمد ، شیخ‌الرئیس به فراست این نکته بدانست ، پس وی را گفت: ما تلک به یمینک یا کردان ؟ ( ترجمه : در دست راستت چیست ای فلان ؟ ) کردان به لسان فصیح عربی شیخ را پاسخ گفت : هی مدرکی من الاغسفورد و فیه " چخ منافع دی "  لورود به هیات علمی و اخذ الحقوق و مسند الوزاره و التهویه و امثال ذلک .  ( ترجمه : این مدرک من از آکسفورد است که منافع بسیاری دارد مانند ورود به هیات علمی و دریافت حقوق و رسیدن به وزارت و باد زدن خود در هوای گرم و نظایر اینها . )  پس شیخ الرئیس مدرک کردان را لمس فرموده ، فی الفور آن مدرک فرنگی به کاغذ پاره ای بی ارزش بدل شده ، شیخ از وزارت بیافتاد !

 

   نفت خوردنی نباشد :

و از کرامات وی ، یکی آن بود که پیش از ریاست گفت : نفت را بر سفره مردمان خواهیم آورد و چون به ریاست رسید گفت : نفت خوردنی نباشد که بر سفره مردم نهیم . مریدان در شگفت شده گفتند : یا شیخ این چه کرامت بود؟ شیخ گفت خود نیز ندانیم .

 

 

                                                                                     بر گرفته از صفحات وب

                                                                                       با اندکی حذف و اضافه

 

 

 

 

 
نوشته شده توسط ناصر در 7:52 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

جمعه 15 خرداد1388

یک صندلی و چند داوطلب (2)

 

        مشروح گزارش نشست مطبوعاتی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری ایندولند  

   

  • کسانی که می گویند کشاورزی مملکت مرده است ، افرادی مغرض و فرصت طلب هستند . 
  • کشاورزی کشور ممکن است فاقد حیات باشد ، ولی به هیچ وجه مرده نیست .
  • جامعه ای که به دانش و فن آوری مجهز نباشد ، قطعا از دانش و فن آوری بی بهره است .
  • ما باید فردایی به مثابه امروز و بلکه نازل تر داشته باشیم .

 

 در بخش گذشته ، قسمتی از مصاحبه مطبوعاتی یکی از کاندیداهای ایندولند را تقدیمتان کردیم . اکنون مشروح یکی دیگر از گفت و گوهای این کاندیدا را پیش رو دارید .  

تذکر خیلی خیلی جدی۲ : هر گونه تشابه محتوایی در جزئیات این مصاحبه ، با اظهارات هر یک از نامزد های انتخابات ریاست جمهوری ، کاملا تصادفی است .

 

  کاندیدای مورد نظر ، صبح دیروز در جمع اصحاب مطبوعات حاضر شد و با روزنامه نگاران به گفت و گو پرداخت . وی ابتدا از حضور خود در این جمع تشکر کرد و افزود : مطبوعات باید خرسند باشند از اینکه ما اینقدر خوشحالیم .

 ایشان خاطر نشان کرد : اکنون زمان بیان حرف های جدی ، در همه دنیا سپری شده است . چه نیازی است به اینکه مطبوعات ما برای بیان حرف های حسابی و جدی ، خود را خسته کنند . مطبوعات به جای پرداختن به این کارهای بیهوده ، می توانند در هر شماره با هنر پیشه ها و فوتبالیست ها مصاحبه کنند و مردم را در جریان رنگ ها و غذاهای مورد علاقه شان قرار دهند .

ایشان تاکید کرد که اصولا تا وقتی امکان چاپ عکس های رنگی و سیاه و سفید هنرپیشه ها و فوتبالیست ها موجود است ، چه نیازی است به حرف زدن ؟

وی در این نشست از روند رو به موت کشاورزی کشور اظهار رضایت کرد و خاطر نشان ساخت : کسانی که می گویند کشاورزی مملکت مرده است ، افرادی مغرض و فرصت طلب هستند . کشاورزی کشور ممکن است فاقد حیات باشد ، ولی به هیچ وجه مرده نیست . ایشان از همه صاحب نظران عرصه کشاورزی کشور خواست ، هر چه باشکوه تر در مراسم تشییع جنازه کشاورزی شرکت کنند .

این کاندیدا در این نشست مطبوعاتی به وضعیت جاده های کشور اشاره کرد و افزود : از بین رفتن تعداد زیادی از مردان ، در تصادفات جاده ای ، تبعیضی نابخشودنی نسبت به زنان است . ما امیدواریم هرسال ، همین تعداد از زنان نیز در جاده های اصلی و فرعی  کشور ، به نحوی سربه نیست شوند ، تا تساوی میان زن و مرد کاملا اجرا شده باشد .

وی اساتید علوم پایه پرسنلی را مورد نوازش قرار داد و تصریح کرد ، علوم پایه پرسنلی ، بعد از علوم دیگر ، حرف اول را می زند . جامعه ای که به دانش و فن آوری مجهز نباشد ، قطعا از دانش و فن آوری بی بهره است . 

ایشان دوباره افزود : ما باید فردایی به مثابه امروز و بلکه نازل تر داشته باشیم . در غیر این صورت هرگز دچار سقوط نخواهیم شد . اگرچه دشمنان ما در خواب غفلت فرو نرفته باشند . این ، درس عبرتی است برای همه جوامعی که درس عبرتشان دیر تر از اول مهر چاپ می شود .

 ناطق خاطر نشان کرد : در گذشته ای نه چندان دور عمده پرتقال ها و برنج مصرفی کشور را دیگران وارد می کردند  ولی ما اکنون به جایی رسیده ایم  که دوستانمان پرتقال و برنج را وارد می کنند ، به طوری که رقم آن در مقایسه با گذشته بی سابقه است .

وی همچنین از حضور روزافزون تصویر زنان بر روی جلد مجلات ، اظهار رضایت کرد و افزود : حضور فعال زنان در روی جلد مجلات بطور رنگی ، نشان می دهد که زن در جامعه ما ، تدریجا دارد به جایگاه و منزلت ایده آل نزدیک می شود .

ایشان در بخش دیگری از سخنان خود ، با اشاره به جایگاه مطبوعات گفت :ما با هر گونه اعمال فشار علنی و مستقیم بر مطبوعات مخالفیم . هیچ روزنامه و مجله ای را مستقیما نباید تعطیل کرد . چرا که این کار با اصول یک جامعه دموکراتیک مغایرت دارد . بلکه باید اهرم های فشار را به گونه ای تنظیم کرد که مطبوعات جدی ، با خواست و اختیار خود ناگزیر به تعطیلی شوند .

                                                         

                                                             از همه شما که این گزارش را خواندید موتوشکریم .  

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:5 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 7 خرداد1388

عطش معرفت


       دو نمـــــا از دو ماجرای همگون :

 . پرده نخست


به یاد دارم ، در یکی از بهاری ترین روزهای دوران کودکی ام ، ( بهار 1351) زمانی که در کلاس چهارم یا پنجم دبستان درس می خواندم ، یک یادداشت عجیب به دستم رسید که روح و روانم را ، دست کم برای یک هفته تحت تاثیر قرار داد .

این یادداشت نسبتا طولانی ، به ماجرای حیرت آور شفای یک بیمار درمان ناپذیر اشاره داشت . نویسنده به شرح چگونگی شفا یافتن یک دختر 14 ساله در حرم حضرت امام رضا (ع) پرداخته بود .

تا اینجا ، نکته عجیب و دور از ذهنی به چشم نمی خورد . حالا ادامه ماجرا را بخوانید .

ای کاش نویسنده ، تنها به بیان این ماجرا بسنده می کرد ،اما در ادامه ، با ادبیات تهدید آمیزی نوشته بود :

از روی این ماجرا هشت بار بنویس و به دست هشت نفر برسان . اگر از این کار سرپیچی کنی ، بزودی پدر یا مادر خود را از دست خواهی داد !

یقینا برای من که آن زمان 10 سال داشتم ، از دست دادن پدر و مادر ، فاجعه ای غیر قابل تصور ، و در عین حال مصیبتی باور نکردنی بود . به همین خاطر ، علیرغم همه تنبلی یم در انجام تکالیف درسی ، با جدیت ویژه ای ، دست به کار نگارش آن ماجرا ، در تیراژ هشت گانه شدم !

آخر مسئله مرگ و زندگی در میان بود !

چیزی نزدیک به دو روز ، برای نوشتن آن ماجرا وقت گذاشتم . کار پر مشقتی بود . احساس یک قهرمان را داشتم که برای نجات جان دو غریق ، زندگی خود را به خطر انداخته است !

برای من که در یک خانواده معتقد به ارزش های دینی رشد کرده بودم ، دین و باورهای دینی ، مترادف با زیبایی ، لطافت و مهربانی بود . اما یک نفر پیدا شده بود و داشت تصویر نازیبا و ترسناکی از دین ،در پس زمینه ذهنم حک میکرد .

این حس غریب ، روح کوچک مرا می آزرد .


                                                    ******************

  . پرده دوم


دیشب اس ام اسی با این مضمون به دستم رسید :

هشت بار بگو "سلام بر فاطمه (س) " و این پیام را برای هشت نفر " به جز خودم " ارسال کن .

نویسنده پیام ، در ادامه مطلب نوشته بود : اصلا سوال نکن ! فقط این پیام را برای نفراتی که گفتم بفرست ، تا همین امشب ، خبر خوشی را دریافت کنی !

بدون درنگ برایش نوشتم :

دوست عزیز ، من هم مانند تو ، دوستدار زهرای اطهرم . هنوز پیشانی بند " یا زهرایم " را که یادگار سال های دفاع مقدس است ، در کنار چفیه و لباس خاکی رزم خود نگهداشته ام .

ای کاش هشت کتاب "زهرا شناسی" را در پیامک خود ، معرفی می کردی ، تا نام این کتاب ها را ، نه به هشت نفر ، بلکه به هشتاد نفر  اس ام اس می دادم .

 

یادت نرود ، انسان امروز بیش از هر چیز ، تشنه ی معرفت است .

                                                           

                                                                ********


                                      سالروز شهادت بانوی آب و آیینه،حضرت فاطمه زهرا(س)

                                                     را به دوستان همبلاگ تسلیت میگویم .





    


نوشته شده توسط ناصر در 4:41 بعد از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

جمعه 1 خرداد1388

یک صندلی و چند داوطلب

 

   دیگران کاشتند ، ما خوردیم ، وگرنه من کجا و بی وفایی !

 

مصاحبه " به وقت سنگسر " با یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری کشور ایندولند


تذکر خیلی خیلی جدی : هر گونه تشابه محتوایی در جزئیات این مصاحبه ، با اظهارات هر یک از نامزد های انتخابات ریاست جمهوری    کاملا تصادفی است .

 . سلام، نظر شما در باره ثروت های باد آورده چیست ؟

کاندیدا : علیک سلام ، باد که ثروت نمی آورد . باد ، خس و خاشاک و گرد و خاک می آورد . آنچه ثروت می آورد هوش و کیاست و رفاقت و رابطه و منزلت و نیرو و قدرت و اینهاست که اتفاقا بد هم نیست . حالا اگر کسی عرضه داشت و توانست از این رابطه به نحو احسن استفاده کند که نباید محکومش کرد !

اگر به من باشد ، می گویم جایزه هم باید بدهند.این مطبوعات عادت دارند همه چیزراوارونه جلوه دهند .

. خود شما چقدر در این زمینه موفق بوده اید ؟

کاندیدا : من به خاطر ترس از ریا ، واقعا پرهیز دارم از گفتن موفقیت های خودم . به همین جهت باید عرض کنم که آه ندارم  با ناله سودا کنم . من حتی منزلم هنوز استیجاری است !

. یعنی واقعا ...

کاندیدا : بعله ، ببینید ، سرمایه گذاری امنیت می خواهد. ما باید این امنیت را بالا ببریم . من هر چه در می آورم ، ناگزیرم که بلافاصله در بانکهای خارج بچپانم و خودم فعلا بی بهره بمانم ! من حقیقتا نگران نوه هفت نسل بعد خودم هستم که مبادا فقر و نداری ، او را آواره وطن کند .

. اخیرا طرح جامعی برای مبارزه با فساد ارائه کرده اید.آیا برای مبارزه با ارتشاء هم طرحی دارید ؟

کاندیدا : این ارتشاء هم مثل فساد ، از جمله مواردی است که به دلیل بدنامی ، مظلوم واقع شده.             

ما اگر از همان ابتدا نام ارتشاء را عوض کرده بودیم و خودگردانی گذاشته بودیم ، این همه دچار مردم گردانی نمی شدیم . یا به عبارتی مردم این همه دچار سرگردانی در ادارات و مراکز دولتی نمی شدند . اینکه هر کارمند و ماموری موظف باشد خرج خودش را در بیاورد ، می دانید چه کمک بزرگی به بودجه دولت می شود ! چقدر نارضایتی کارمندان تقلیل می یابد ! چقدر درآمد سرانه افزایش می یابد ! چقدر وضع کارمندان خوب می شود !

ما به این همه عواید و برکات توجه نمی کنیم و صرفا بند می کنیم به یک پارامتر متغیر اخلاقی ، که در هر زمان و مکانی هم تعریفش فرق می کند !

. شما ظاهرا طرحی هم برای کابینه جدید داشتید ....

کاندیدا : بله ، طرح من تاسیس وزارت زنان بود . وزارتخانه ای که از وزیر تا مستخدم و راننده آن ، همه زن باشند .

. با چه شرح وظایفی ؟ 

کاندیدا :درچنین وزارتخانه ای طبعا اختلافات زیادی بروز می کند . کار این وزارتخانه این است که به اختلافات درون وزارتخانه ای رسیدگی کند و آنها را حل و فصل نماید . به این ترتیب ، بخش وسیعی از زنان می توانند سر کار باشند !

. شما به کدام سمت می روید ؟

کاندیدا : ما از همان سمتی می رویم ، که حرکت می کنیم !

. نظرتان در باره این عبارت چیست : دیگران کاشتند و ما خوردیم 

کاندیدا : ادامه بدهند.چه منعی دارد ؟ما از اینکه دیگران بکارند و ما بخوریم،هیچ وقت گله مند نبوده ایم.

. تعریف شما از آزادی مطبوعات چیست ؟

کاندیدا : مطبوعات کاملا آزادند که هر چه ما می گوییم ، چاپ و منتشر کنند . واقعا هیچ محدودیتی در کار نیست . حتی می توانند به طور نامحدود از ما تعریف و تمجید کنند . هیچ منع قانونی وجود ندارد . مطبوعات، آزادند که از القاب بزرگان تاریخ و فرهنگ کشور برای ما خرج کنند . ما که بخیل نیستیم !

. مو تو شکریم !

کاندیدا : ما هم مو تو شکــــــــــــریم . بازم پیش ما بیا .



                                       ادامه این گفت و گو را در پست های بعد بخوانید .




نوشته شده توسط ناصر در 11:4 بعد از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

جمعه 4 اردیبهشت1388

رادیو ، هنــــــــر هشتم

 

چهارم اردیبهشت "روز رادیو"

نکته اول :

زیبایی های کلامی

گاهی ، خوب حرف می زنیم ، اما حرف خوب نمی زنیم .

گاهی ، هم خوب حرف می زنیم ، هم حرف خوب می زنیم .

گاهی ، حرف خوب نمی زنیم ، اما خوب حرف می زنیم .

گاهی ، نه حرف خوب می زنیم ، نه خوب حرف می زنیم .


                                                      ************

نکته دوم :

آیتم های زندگی

 تقدیم به همکاران فرهیخته ام ، آنها که با رسم " آب بندی " در برنامه ها ، بیگانه اند .

 

" آیتم " های زندگی ما ، با هم تناسبی ندارند و به خوبی " میکس " نشده اند .

" اختلاف لول " برنامه هایمان ، گوش همگان را می آزارد ، آیا با این وضع " مخاطب " تمایلی به شنیدن " برنامه های زندگی" ما خواهد داشت ؟

خدا نکند این برنامه ها روزی در " استودیوی " محشر ، از " پخش شبکه جهانی " به گوش خلایق برسد ، آن وقت آشکار می شود چه کاره بوده ایم .

بیاییم" تپق " لغزش و "پارازیت های " خود خواهی را " ادیت " کنیم و به جای"صداهای دیستورت"، نغمه ی دلنواز صداقت را " زیر کلام " همه برنامه های زندگی جاری سازیم .

این تنها صدایی است که در " آرشیو " اعمال ، رنگ نمی بازد .

در هر شرایطی ، متن برنامه هایمان را به امضای " ویراستاران " معصوم برسانیم و مطمئن باشیم ضرر نمی کنیم.

خدا نیاورد آن روز را که " برنامه های تولیدی " مان باسیاهه ای از "ایراد های شکلی و محتوایی" از "باکس باز شنوایی" برگشت بخورد .

خوشبختانه فرصت برای " بازشنوایی " و " بازسازی " " برنامه ها " وجود دارد .

چون " ارزیابان پخش " هنوز برنامه ها را "ارجاع " نداده اند .

همه کارهای مان با دقیق ترین " سیستم های نظارتی " کنترل و بررسی می شود .


                                                       **************

نکته سوم :

تنها صداست که می ماند

بخشی از شعر جاودانه زنده یاد فروغ فرخزاد :

........ صدا ، صدا ، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که می ماند .........




نوشته شده توسط ناصر در 5:28 بعد از ظهر | موضوع: رادیو و تلویزیون
• لينک ثابت   • 

شنبه 15 فروردین1388

آپ ویژه

 

سلام

دوست همبلاگم ، مهرگان عزیز پیشنهاد خوبی داد :

ارائه یه پست ویژه ، با پاسخ به این دو پرسش :

1 -  زندگی شخصی من در چند سال اخیر ، با چه تحولاتی روبرو شده است ؟

2 - در سال های پیش رو چه قول هایی به خودم می دم ؟

خب ، این می تونه فرصت خوبی برای شناخت خود باشه .

حالا ببینید چی بودم و قراره چی بشم !   

                                            *************

     آنچه گذشت :

1 -  زندگی شخصی من در چند سال اخیر ، با چه تحولاتی روبرو شده است ؟

 - در زندگی حرفه ای خود ، ظرف دو سه سال گذشته ، انرژی زیادی رو تلف کردم . به همین خاطر در سال 87 تلاش کردم بخشی از توان از دست رفته رو بازیابی کنم .

- در سالی که گذشت ، بیش از هر سال دیگر ، به خودم نزدیک تر شدم . 

- در این سال ، تمام تلاشم رو صرف راحتی و آسایش همسر و فرزندانم کردم .

- در دوسال گذشته موفق شدم ، خودم رو از وابستگی به سیگار نجات بدم !  الان دارم بیستمین ماه بدون سیگار رو تجربه می کنم . .... چه هوای خوبیه ! 

- در سال 87 ،  دوستی های تازه ای رو در فضای نت تجربه کردم :

خواهرم مهرگان ، دخترم مونا ، دوست طنازم محسن  ، دوست کاریکلماتور نگارم سهراب ، دوست جامعه شناسم علی  ، دوست روزنامه نگارم عباس ، خواهرانم رویا ـ سمیه و اتی ـ مرضیه ها ـ آسیه و ستاره ، همکار صدا و سیمایی ام علی ، دوست متفکرم مجید ، دوست خوبم قاصدک  ، دوست هنرمندم کریم ، دوست رسانه ای ام فرزین ، همولایتی هاي با احساسم امیر و شايان ، استاد خوبم احسان  و ..... از جمله ی این عزیزان هستند . 

                                                   

                                                    ************

    چشم انداز آینده :


 ۲ - در سال های پیش رو ، چه قول هایی به خودم می دهم ؟

 - از خود سانسوری بیزارم . هرگز خودم رو به تیغ سانسور نخواهم سپرد .

 - امسال هم می خوام به خودم نزدیک تر بشم . می خوام باز هم خودم باشم .

 - تلاش می کنم به محبت های خانواده ام پاسخ شایسته ای بدم .

 - سعی می کنم خطاها و بی مهری های دیگران روببخشم.

   روح آدم با بخشندگی به آرامش می رسه . 

 ـ تلاش می کنم پدر خوبی برای فرزندان ، همسر شایسته ای برای شریک زندگیم ، فرزند صالحی برای پدر و مادر ، دوست صادقی برای دوستان ، و عنصر مفیدی برای جامعه م باشم .

 - با تمام وجودم عشق خواهم ورزید .  

 - تمام تلاشم رو برای احترام واقعی  به شخصیت دیگران ، به کار خواهم بست .

 - امسال هم خواهم آموخت .هیچوقت برای آموختن دیرنیست.هیچکس نیزازآموختن بی نیاز نیست . 

 - کلیشه ها رو خواهم شکست . طوری که صدای شکستنشون به گوش همه برسه . ممکنه فکر کنین منظورم کلیشه های رایج در دنیای رسانه س . نه ، همه ی ما در زندگی شخصی مون اسیر کلیشه ایم .

گاهی وقتا رفتار ها ، صحبت ها ، نگاه ها ، و حتی اندیشه های ما ، اونقدر کلیشه ای می شن ، که دوست داریم همه شونو دور بریزیم ، به خود واقعی مون برسیم و آدم تازه ای بشیم .

- خیلی وقته دنبال نشانی خانه دوست می گردم . آیا نشانی از خانه دوست خواهم یافت ؟

  این ها ایده آل های منه .

  می شه بگین ایده آل های شما چیه ؟

  



 

نوشته شده توسط ناصر در 11:8 بعد از ظهر | موضوع: دل نوشته ها
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 21 اسفند1387

بهـــــــاریه


    چشم انداز


    منظره آن قدر زیبا و دیدنی بود که برای تماشایش

    اتومبیل را متوقف کردم .

    آبشاری بلند از میان کوه ها جاری شده بود و به

    مرتعی پر از گل های درخشان زرد و نارنجی می

    رسید ؛ چشم اندازی کم نظیر و رویایی از  بهار .

    بی درنگ تابلو را از نگارگر دوره گرد خریدم ...


                                                              ***** 

     دیدار بهار


    روز های آخر اسفند بود .

    آدم برفی آرزو داشت بهار را ببیند ؛ اما تا آمدن

    بهار ، او باید می رفت ....


                                                               *****

   دخترک گل فروش


    فالگیرها و گداها چهار راه را اشغال کرده بودند ؛

          جایی برای دخترک گل فروش نمانده بود .


                                                               *****


   تنهایی


   جدیدترین سی.دی آموزشی با عنوان :

   " آخرین روش برای بسط تنهایی " منتشر شد .

   برای کسب اطلاعات بیشتر ، به این سایت مراجعه

   کنید:

   

             (دبليو دبليو دبليو دات تنهايي دات کام)                         

                                           

                                                                *****

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:55 بعد از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 14 اسفند1387

خارجي ها الكي خارجي نشده اند !

 

 زور بازوی آرنولد ، نبوغ بيل گيتس و فرار مغزها

                       يا 

  بادی بيلدينگ ، محمد رضا گلزار و شاهرخ خان ! 

                                                                                     انتخاب تیتر با شما . 

 

پسر همسایه مان می‌گوید : " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند " !

 البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم ، پیشرفت کنم ، سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.

ایران با خارج خیلی فرغ (1) دارد. خارج خیلی بزرگتر است.من خیلی چیزها راجع به خارج می‌دانم .
تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند . برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد .
او می‌گوید : " در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند . "مثلا همین " آرنولد " که رعیس(۲) کالیفرنیا شده است .
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد .
دیدیم که چقدر زورش زیاد است ، بازو دارد این هوا !!!

اما این جا هر آدم لاغر اندامی را می گذارند مدیر بشود .
خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان " بادی بیلدینگ " کار می‌کنند. همین برج‌هایی که
دارند ، نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پر
ت کرده‌اند !

ما اصلا ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم ؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم .
تازه پسر همسایه ما کانال‌های ناجورش را قلف (3)کرده ‌است تا والدینش خدای نکرده از راه به در نشوند ! 

این آمریکایی‌ها بر خلاف ما ، آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را می بوسند .

 اما زن و شوهرهاي فیلم‌های ایرانی ، با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند . من فکر می کنم همین کارها باعث شده که آمار تلاغ (4) روز به روز بالاتر برود .

در اینجا اصلا استعداد ما کفش (۵ )نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرارمغزها کنند . 

اما در خارج کشف می‌شوند . مثلاً این " بیل گیتس " با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده ، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اخطراع (6)می‌کند !
پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود ؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم !

من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است .  اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدرخوب بود !

آنوقت " محمدرضا گلزار " رئیس جمهور می‌شد و " مهناز افشار " را هم معاون اولش می‌کرد .
شاید " آمیتاب باچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد !

ماایرانی‌ها ازنظرفرهنگی خیلی بی‌جمبه (7)هستیم. ما خیلی تنبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم كاملا تعطیل کرده‌ایم .
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج ، جمعه‌ها تعطیل نیست . وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخ در بياورم .

اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از‌‌‌‌‌ بی. بی. سی هم مهمتر است !

آی کیون (8)ما ایرانی‌ها ذاتا پایین است .
ولی خارجی‌ها همه شان تیز هوش هستند . پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند
انگلیسی صحبت کنند ، حتی بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند . ولی اینجا متعسفانه (9) مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I  lav  u بنویسند ! 

واقعا جای تعسف(۱۰) ندارد !

 

 اصلاحیه :

*1 ـ   بخوانید فرق 

*2 ـ   بخوانید رئیس 

*3 ـ   بخوانید قفل

*4 ـ   بخوانید طلاق

*5 ـ   بخوانید کشف استعداد 

*6 ـ   بخوانید اختراع

*7 ـ   بخوانید بی جنبه

*8 ـ   بخوانید آی کیو

*9 ـ   بخوانید متاسفانه

*۱۰ ـ بخوانید تاسف




نوشته شده توسط ناصر در 8:46 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

شنبه 10 اسفند1387

در جستجوی آدمیت

 

         موتور جستجو



نمی دونم امروزه موتور جستجوی آدمیت در وجود ما آدم ها چقدر می ارزه ؟ آیا اهمیتش از جستجوگرهای گوگل و یاهو بیشتره  ؟

اگه بخوای در برابر راه های بی شمار انتخاب نوع زندگی خودتتصمیم بگیری ، کدوم سایت رو انتخاب می کنی ؟

مثلا اگه زمان به عقب برمی گشت و به زمان جنگ می رسیدی ، حاضر بودی موقعیت شغلی ، دانشگاه یا حوزه رو رها کنی و به جبهه بری ؟

اگه در زمان پهلوی و عصر خفقان بودی ، چه شیوه  ای رو برای مبارزه و زندگی انتخاب می کردی ؟

از اینها که بگذریم ؛ در این دوره با چالش های هسته ای و علمی چه نسبتی داری ؟


تصمیمت در مورد برخورد با دنیا چیه ؟ اگر باعزت زیستن و مردن ، تاوان سنگینی داشته باشه ، آیا منتظر مرگ طبیعی می شینی ؟

اگه هر کدوم از ما روی سایت وجدان  " سرچ "  کنیم ، خمیازه گناهانی رو می بینیم که خیلی ها رو آرام

آرام به خواب غفلت می کشونه .

اما مگه می شه به همه اطلاعات وجدان دسترسی پیدا کرد ؟ خیلی از سایت های گناهامون به دلیل پایین بودن قدرت کارت گرافیک روحی و سرعت پایین خدمات دهی فکری ، هیچوقت در دسترس نیستند . تازه ؛ اون هم در شرایطی که به سطر و فایل این خطاها ، هر روز داره اضافه می شه و پرونده اعمالمون رو رقم می زنه .

اگه محک امتحان الهی ، مارو به خودمون نیاره و برنامه های درست و سالمی رو پیش چشممون نذاره ، میرسه اون روزی که ، تمام کارایی اراده مون رو از دست بدیم .

 


برای رهایی از این فاجعه انسانی  چه باید کرد ؟ شما می دونین ؟

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:54 بعد از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

جمعه 2 اسفند1387

گیسو و باد

 

   "  گیسو و باد  "

 

وآنگاه با فنده ای گفت با ما از پوشاک سخن بگو .

 او پاسخ داد  :

 پوشاك شما بيشتر زيبايی شما را می پوشاند ، اما آنچه  نازيباست را نمی پوشاند .

 و با آن كه در پوشاك ، آزادی خلوت خود را می جوييد ، درآن بند و زنجير می يابيد .

  كاشكی بيشتر با پوست و كمتر با پارچه ، خورشيد

  و باد را لمس می كرديد .

  زيرا كه نفس زندگی در پرتو خورشيد است و

  دست زندگی در وزش باد .

  پاره ای از شما مي گوييد :

 اين پوشاكی كه ما به تن داريم بافته ی باد شمال است .                                                       

  من می گويم آری باد شمال بود .

 

اما دستگاه بافندگی اش شرم بود و تار وپودش   

  سستی ورگ و پی .                                                                                     

وهنگامی كه كارش انجام گرفت درميان جنگل  خندید .                                                                                                        

 فراموش نكنيد كه پوشيدگی سپری است در برابر چشم نا پاكان .

 و هنگامی كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند ، پوشش چيست به جزاسارت و آلايش روح ؟

 و فراموش نكنيد كه زمين از پای برهنه ی شما لذت می برد ، 

 و باد دوست می دارد كه با گيسوان شما بازی كند .

                                                                 

                                                                        جبران خليل جبران

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:6 قبل از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 22 بهمن1387

زیر سلطه خورشید



چند روز پیش کامنتی رو دریافت کردم با این عبارت :

متاسفم از اينكه مثل گذشته زود به زود و با مطالب بيشتر آپ نمي كنيد .

باسپاس ویژه از این دوست عزیز , پست "زیر سلطه خورشید"رو با تیتر"بیانیه اعتراف"پیشکش می کنم.

                                             

                                                   ******************

     بیانیه اعتراف :


ما به نام " ارباب ابر قدرت" خود این بیانیه را آغاز می کنیم : پیش از هر چیز صادقانه اعتراف می کنیم ؛ کشور ما از خود هیچ استقلالی ندارد !

ما کاملا وابسته هستیم . ما خود کفا نیستیم . ما حتی در نفس کشیدن خود به این " ابر قدرت " نیاز مندیم . ما روز به روز در پی گسترش و تحکیم این وابستگی پیش می رویم . ما با این " ابر قدرت " علاوه بر روابط آشکار , روابط پنهانی هم داریم .

قاطعانه اعلام می کنیم که همچنان خواستار ارتباط با این ابر قدرت هستیم ؛ ابر قدرتی که ارباب شرق و غرب است ." ابر قدرت " جبار و قهار , ابر قدرت مقتدر و متکبر . او سلطه گر است و ما تحت سلطه . او نه تنها بر ما , که بر همه جهان حاکمیت مطلق دارد .

آری , ما یک کشور تحت سلطه هستیم . کشور ما زیر سلطه خورشید نفس می کشد .

آهای جهانیان ؛ کشور ما در محاصره است , اما نه با سیم های خاردار ؛ سیم های گل دار یاس و نیلوفر آن را محاصره کرده است . دل های ما هم مثل شما به تبعیض نژادی معتقد است .

ما هم برای رنگ " سفید " ارزش بیشتری قائل هستیم , اما مثل شما در" پوست" نمانده ایم , ما به "مغز " رسیده ایم . شما " پوست های سفید " را برتر می دانید و ما مغز ها و دل های سفید را ! اگر شما سیاه پوستان را محکوم می کنید , ما سیاه مغزان را ! چه باید کرد ؟ ما تنها با " دل " سر و کار داریم .

ما هم مثل شما به برتری نژادی اعتقاد داریم ؛ با این تفاوت کوچک که ما نه نژاد " ژرمن و آریا " را برتر می دانیم و نه نژاد یهود و غیر یهود را ؛ تنها نژاد برتر نزد ارباب ما نژادی است به نام " پارســـــــــا ". ما حتی"سلمان پارسی " خودمان را هم نه به خاطر "سلمان پارسی" بودن , بلکه به دلیل" سلمان پارسا " بودن می ستاییم.

ما اعتراف می کنیم که شما سیاست مدارتر از ما هستید ؛ زیرا سه حرف اول " سیاست " از آن شماست ! حیف است شاعران ما این همه صنایع بدیع را در مورد سیاست شما ندیده بگیرند . منظورم " جناسی " است که بین کلمه " سیا " و " سیاه " وجود دارد و نیز " طباق " و " تضادی " که میان " سازمان سیا " و " کاخ سفید " دیده می شود .

شما به خوبی توانسته اید " قسط " را در جامعه خود پیاده کنید و حتی جوامـــــع دیگر را نیز در گرایش به  "زندگی قسطی " یاری کرده اید .

تلاش های شما در تامین صلح جهانی هم بسیار قابل تقدیر است و ما می پذیریم که ملتی " جنگ طلب " هستیم . با این تفاوت که ما برای استقرار صلح " جنــــــگ " کردیم و شما برای " استـــــــمرار جنگ " صلح را پیشنهاد کردید .

ما در این بیانیه , به صورت بسیار واقع بینانه , به همه اتهاماتی که شما به ما نسبت می دهید , اعتراف کرده ایم و می دانیم که شما با وجود این اعترافات , ما را به خاطر ارتکاب این جرایم سنگین محکوم می کنید ؛ زیرا شما طبق قانون عمل می کنید و " جنـــــگل " نیز یک قانون بیشتر ندارد . در قانون جنگل , ضعیف همیشه پایمال است و ما هم برخلاف قانون جنگل عمل کرده ایم .

                                                                                                       

                                                                                                پایان

                                                                         به قلم " زنده یاد دکتر قیصر امین پور "


یاد آن پیر فرزانه بخیر , که  12 بهمن 57 را به روزی ماندگار در تقویم تاریخ بدل ساخت ؛

یادش سبز که " جمهوری عزت و اقتدار " را در این سرزمین بنا کرد و آنگاه با قلبی مطمئن به ملکوت پیوست.

او کاری کرد , کارســــــــــــتان  .

 یادگارش را پاس بداریم  .



                                                   **************


انقلاب , یک شاهکار ادبی


یک انقلاب برحق , مثل یک شاهکار ادبی است . آیا نباید آن را به زبان های دیگر ترجمه کرد ؟

"طرفداران انقلاب " مترجمان آنند . یک طرفدار نادان , مثل یک مترجم بد و پرکار است .

وجه تشابه "ماشین" و " انقلاب"در این است که هر دو از خیابان های سربالایی شهر به کندی بالامی روند !


                                                                  به قلم " زنده یاد سید حسن حسینی"





نوشته شده توسط ناصر در 0:39 قبل از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

جمعه 4 بهمن1387

مجید درخشانی


مجید درخشانی از چهره های برجسته و مطرح موسیقی  کشور ماست .

این پست را تقدیم میکنم به جناب استاد و دوستداران او .

مجید درخشانی استاد تار ، آهنگساز و سرپرست گروه شهناز ،درسال 1336درمهدیشهر (سنگسر سابق ) به زندگی لبخند زد .

موسیقی را از دوران نوجوانی آغاز کرد وبه هنرستان موسیقی راه یافت . سپس در سال 1354 با ورود به دانشکده هنرهای زیبا " دانشگاه تهران " در دو رشته‌ی نقاشی و موسیقی به ادامه تحصیل مشغول شد و همزمان با تحصیل در دانشگاه ، به فراگیری موسیقی نزد استاد محمدرضا لطفی در قالب آموختن ردیف ( تار و سه‌تار ) پرداخت.

در سال 1356 به عضویت گروه موسیقی " شیدا " در آمد و در تولید و خلق مجموعه‌ی آلبوم‌های " چاووش " مشارکت کرد و نیز عضو هیت مؤسس " کانون چاووش " شد . انتشار آلبوم‌های " بچه‌ها بهار " با همراهی حسین علیزاده و آلبوم " قاصدک " ( با صدای زنده یاد مهدی اخوان ثالث ) از تلاش‌های مستقل او در دهه‌ شصت بود. مجید در سال 1363 به آلمان مهاجرت کرد و در شهر کلن ساکن شد .

او در باره انگیزه مهاجرتش می گوید : من برای این‌كار دلایلی داشتم . در آن زمان كاری را برای تلویزیون ساخته بودم كه خیلی ‏برایش وقت صرف شده بود . كار در شورای موسیقی تصویب شد و آن را ضبط كردیم . ولی روزی كه كار پخش شد ، تنها ‏چیزی كه از آن مانده بود اسم من در تیتراژ بود ! یعنی موسیقی دیگری روی كار گذاشته بودند . من از این مسئله آزرده ‌خاطر ‏شدم و به دنبال علتش رفتم . رئیس شورا كه در آن زمان آقای" بیگلری "بود ، به من گفت كه این كار به تصویب رسیده بود ، ولی بعداً ‏یك نفر گفت این موسیقی یادآور موسیقی‌های جشن هنر ( شیراز ) و صدای " پریسا " است و اجازه‌ پخش ندارد ! به همین ‏دلیل موسیقی را كلاً تغییر دادند . این مسئله مرا بسیار دلگیر كرد ، چون روی آن كار خیلی وقت و انرژی گذاشته بودم . از طرف ‏دیگر در همان زمان موسسه‌ای در اتریش به‌ وسیله‌ انجمن فرهنگی اتریش ، یك نوازنده‌ تار درخواست كرده بود كه من ‏پذیرفتم و از آن طریق ویزا گرفتم ، كه البته به آن هم نرسیدم و در آلمان ماندگار شدم .

این هنرمند مهدیشهری  از خاطرات سالهای نخست اقامت در آلمان چنین می گوید : در اولین ماهی كه به آلمان رفته بودم ، درباره‌ی پیانیستی شنیدم كه فقط در زمینه‌ی بداهه ‌نوازی كار می‌كند و همچنین به ‏موسیقی ایرانی علاقمند است . كمی بعدتر نوازندگی او را دیدم . خیلی برایم جالب بود و باهم آشنا شدیم . اسمش " كریس ‏جارت " بود ، برادر " كیت جارت " معروف . بنا به ابراز علاقه‌ی او ، من هم برایش ساز زدم و هم چند نمونه‌ی كار به او دادم ، از ‏انواع مختلف : اركستری ، تك‌نوازی ، گروه‌ سازهای ایرانی و غیره . بعد كه كارها را شنید ، درباره‌ی آنها با هم صحبت كردیم . از ‏كارهایی كه با همراهی سازهای غربی و یا براساس اركستراسیون غربی تنظیم شده بودند ، اصلاً خوشش نیامده بود . ولی از ‏بعضی از كارها ، به‌خصوص از تك‌نوازی‌ها خوشش آمده بود كه یكی " شوشتری " ( چاووش 8 ) آقای لطفی و دیگری یكی از آثار آقای " شهناز " بود . بعد به من پیشنهاد كرد كه شوشتری را با تار بزنم و خودش با پیانو روی آن بداهه‌نوازی كرد . ‏دیدگاه او و كارهایی كه می‌كرد خیلی برایم جالب بود . این اولین برخورد من با یك موسیقی‌دان خارجی بود و دیدم بیشتر ‏دوست دارد موسیقی ایرانی را به صورتی كه نزدیك به اصل خودش است بشنود . او چندان با كارهای تلفیقی ، به‌خصوص با ‏آنهایی كه با موسیقی غربی تلفیق شده بودند ، ارتباط برقرار نمی‌كرد . در صورتی كه من در ابتدا فكر می‌كردم كارهای اركستری ‏ایرانی برای آنها جالب‌تر است .

مجید درخشانی در مدت 20 سال اقامت در آلمان ، در راه‌اندازی کانون موسیقی " نوا " و برقراری کنسرت‌ها و سمینارهای سالانه‌ مرتبط با موسیقی ایرانی و تدریس موسیقی و نیز انتشار آلبوم‌هایی چون " نسیم صبحدم " ، " گمگشته " ، " نی‌ریز " و.... همت گماشت و از سال1364 تدریس موسیقی را در دانشگاه هنر آغاز کرد . 

درخشانی هم اکنون سرپرست گروه‌ " نوا "( در آلمان ) و سرپرست گروه های " خورشید "و " شهناز " در ایران است. 

                                                       *************

برخی از اثار استاد مجید درخشانی : * در خیال ( با صدای استاد محمدرضا شجریان ) * نسیم صبحدم * جوهر عشق * دیدار * شهر آشنایی ( با صدای حسام الدین سراج ) * فصل باران ( اجرای گروه خورشید با صدای علیرضا قربانی ) * آسمانه ( اجرای گروه خورشید با صدای غلامرضا رضایی ) *من طربم (مجموعه تصانیف) و .....

 


 



نوشته شده توسط ناصر در 12:26 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 10 دی1387

و دیگر بار ... عاشورا

 

        به بهانه محرم

 

           یک دریا تشنگی !

      

   

   

    دریا تمام سوز لبش را به آب داد

    صحرا به تشنگان ، قدح آفتاب داد

    مردی سوار آب ، به دریا سلام کرد

    باران نیزه بود  که او را  جواب داد

    آهسته از برابر من تشنه می گذشت

    مردی که خویش را  به دم التهاب داد

     

     

      

     

       صحرا ز نیزه های  عطش خیز  آفتاب

       خود را به دست مرحمت آن جناب داد

       اسبش تمام حادثه را شیهه می کشید

       چون تکسوار معرکه را از رکاب داد

 

                                

                                      شعری از عباسعلی اویسی                                            

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:49 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 4 دی1387

روان شناسی رانندگی (2)

 

رانندگیتو نشونم بده ، تا بهت بگم چکاره ای

 

یک روان شناس عقیده دارد ، رانندگی از مواردی است که شخصیت انسان رادراجتماع آشکارمی کند .  تقریبا می توان گفت : در هنگام رانندگی ابعاد فرهنگی، رشد اجتماعی و میزان ادب و احترام راننده به همنوعان بروز می کند . شاید به همین خاطر است که آلمانها میگویند : نوع رانندگی خود را به من نشان بده ، تا بگویم کیستی !

                                                           *********

 

 ترافیک : یک مولفه مهم در حیات اجتماعی

امروزه در تعاملات اجتماعی و روابط بین فردی، مساله ترافیک و رانندگی به عنوان یکی از مولفه های مهم زندگی شهری، مورد توجه است . چرا که مشکل ترافیک و رانندگی های تهاجمی و پی آمدهای ناشی از آن ، حیات فردی و اجتماعی همگان را تحت تاثیر قرار می دهد .                                        

در دنیای امروز ، اکثر کشورهای پیشرفته ، در بررسی معضل ترافیک و حوادث و ناشی از رانندگی های تهاجمی ، بادر نظر گرفتن اهمیت و نقش فرهنگ پذیری و ویژگی های شخصیتی افراد در رانندگی ، قانون مداری و پیشگیری از حوادث و سوانح خیابانی و جاده ای ، روان شناسی رانندگی را مورد توجه قرار داده اند . 

دکتر غلامعلی افروز می گوید : محورها و مباحث اصلی روان شناسی رانندگی یا روان شناسی ترافیک  آمیزه ای از یافته های دیگر حوزه های مرتبط با روان شناسی است .   بنا براین به اعتقاد این روان شناس و استاد دانشگاه ، نمی توان روان شناسی ترافیک را منفک از حوزه هایی نظیر روان شناسی اجتماعی، روان شناسی شخصیت، روان شناسی رشد، روان شناسی سلامت، روان شناسی بالینی و روان شناسی کاربردی مورد بررسی قرار داد .

 

 حرف حساب روان شناسی ترافیک چیست ؟

 

روان شناسی ترافیک می گوید ،

چگونگی نظام ارزشها، باورها، احساسات و مجموعه رفتارهای فردی و اجتماعی انسان می تواند به عنوان عامل اصلی و محوری ، در تبیین معضل یا پدیده ترافیک مورد توجه قرار گیرد . از همین دیدگاه ، منش اجتماعی و ویژگی های شخصیتی راننده ، شرایط حاکم بر حوزه شناختی، احساسی، عاطفی، رفتاری، حسی و حرکتی او می تواند بیشترین نقش را در ارتباط با ترافیک و تصادفات رانندگی داشته باشد .

                                                          

                                                                 

                                                                         ********

     جسارته اما .....

 اگر شما هم از آن دسته رانندگانی هستید که وقتی پایتان به پدال گاز می رسد ، به تنها چیزی که فکرمی کنید ، سرعت بالا، ویراژ دادن و لایی کشیدن بین خود روهاست ، باید بدانید که به شما فقط به چشم یک راننده متخلف  ـ  که باید جریمه شود  ـ  نگاه نمی کنند . از نگاه دیگران ، احتمال دارد یک بیمار روانی خطرناک باشید که رانندگی تان بازی با جان دیگران محسوب می شود و به همین دلیل نه تنها صلاح نیست که پشت فرمان بنشینید ، بلکه باید مدتی تحت نظر روان پزشک باشید . آیا سلامت و امنیت جانی شما و سایر شهروندان اهمیتی ندارد ؟

                                                                                 

                                                                                           تمام شد .

                                                                                    چهارم دی ماه ۱۳۸۷

                                                                 *******

بعدازدرج این مطلب ، موقع نشستن پشت رل ماشینم،یه حس متفاوت رو تجربه می کنم .شماچطور ؟  

   

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:36 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 17 آذر1387

روان شناسی رانندگی

 

          یک تراژدی بی پایان :

   گر امر شود که مست گیرند ........

 

1- بر اساس یک تحلیل کارشناسی در ایران , هشتاد درصد افراددر هنگام رانندگی رفتارناشایست و بدی دارند .

 2- هشتاد درصد تخلفات حادثه ساز رانندگی در اروپا , از افرادی سر می زند که تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار دارند .

3- تصادف های رانندگی در جاده های ایران , هر 20 دقیقه یک قربانی می گیرد .

4- در ایران سالانه 500 هزار نفر در تصادف های رانندگی مجروح می شوند .

                                                                

                                                               ******

 *-  نتیجه گیری اخلاقی 1 : هشتاد درصد رانندگان ایرانی , نخورده , مست هستند !

 *- نتیجه گیری اخلاقی 2 : هشتاد درصد رانندگان ایرانی , در حالت هوشیاری , همان عملی را انجام می دهند که یک اروپایی در حالت مستی مرتکب می شود .

 *- نتیجه گیری کاربردی 1 : جاده های ایران هر سه روز , به عدد مسافران یک هواپیمای 250 نفره قربانی می گیرد .

 *- نتیجه گیری کاربردی 2 : روزانه یک بیمارستان 822 تختخوابی برای بستری و مداوای مجروحان تصادف های جاده ای ایران مورد نیاز است .

 

          * -  نتیجه گیری نهایی :   ترســــــم نرســـــــی به کعبه ای اعرابی

                                              این ره که تو می روی به قبرستان است *

                                                              

 * - البته فرق است بین ترکستان و قبرستان . خدا مرا بخاطر دستکاری شعر شاعر ببخشد .

      فقط می خواستم با موضوع تصادف سنخیت بیشتری داشته باشد .

                                                                  *****

 

                                                                                   این داستان ادامه دارد

                                                                       شما را به خواندن پست بعدی دعوت می کنم .

                                                           هفدهم آذر ۱۳۸۷

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:50 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 21 آبان1387

ایران ، یک مقصد توریستی شگفت انگیز

 
 
 
   فاکس نیوز را فراموش کنید ، ایران واقعا شگفت انگیز است .
 
 
 
جين استيل‌واتر (Jane Stillwater) را به عنوان یک خبرنگار جنگ میشناسیم ، بدون عنوان رسمي خبرنگار . 
اين خبرنگار 64 ساله پیش از این ، اخبار داغ مربوط به جنگ عراق، از بمب‌گذاري در كافه‌ترياي پارلمان این کشور گرفته تا تصاوير مربوط به حمام صدام حسين را به صورت آنلاين از بغداد گزارش داده است . از نظر خیلی ها اينكه يك خانم مسن بتواند تمام جريان جنگ را به‌صورت روزانه گزارش كند ، كار بعيد و دور از ذهني است ، اما از نظر دوستان استيل واتر ، وي از پس اين كارها به خوبي برمي‌آيد . این مادربزرگ اهل برکلی آمریکا و مادر 4 فرزند ، اخیرا در جریان سفری سیاحتی به ایران ، از زندگی روزانه مردم  گزارشی تهیه کرده است . وی دستاورد سفرش به شهرهای مختلف ایران از جمله تهران، شیراز، یزد، اصفهان، تبریز و ... را به صورت چند گزارش در وبلاگ خود در دسترس عموم قرار داده است.
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                
 استيل‌واتر در باره ایران و مردمش اینگونه می نویسد : 
 
 قبل از سفر به تهران ، تا حدودی درباره پوشش خود و اینکه آیا مطابق موازین اسلامی است یا خیر، نگران بودم و از این رو در زمان رسیدن به فرودگاه ایران شبیه راهبه ای لباس پوشیده بودم که گویی عازم قطب شمال است !
 در فرودگاه همه مسافران به من می خندیدند، طوری لباس پوشیده بودم که حتی صورتم هم معلوم نبود اما بانوان دیگر در هواپیما یک روسری ساده را سر کرده بودند.
 تهران مشابه سایر شهرهای بزرگ در جهان متمدن است، پر از خودروها، ساختمان ها، بیلبوردها، بزرگراه ها و تبلیغات سونی، اریکسون و ...
 تا به حال هیچ تروریست یا فروشگاه لوازم جنگی (در تهران) مشاهده نکرده ام، هر کسی در اینجا واقعاً، واقعاً خوب و نجیب به نظر می رسد.

 یک خانم ایرانی به من می گفت: "دلیل کارساز نبودن تحریم ها علیه ایران این است که پول بسیار زیادی از اروپایی ها در این کشور سرمایه گذاری شده است، سرمایه گذاران اروپایی نمی توانند کاملاً از قوانین آمریکا تبعیت کنند و دلیل دیگر اینکه ایران عمدتاً از نظر صنعتی خودکفاست ". وی می گفت : ما (ایرانی ها حتی خودروهایمان را هم خودمان می سازیم .) ! ( این علامت ، نشانه تعجب خود من است .استیل واتر فکرکرده به بورکینا فاسو یا گینه بیسائو سفر کرده است ؟ )

 امروز از تهران به سمت یزد حرکت کردم و هواپیما تاخیر داشت. یک مسافر در سالن انتظار فرودگاه می گفت: "این تاخیر به خاطر تحریم هاست. در حال حاضر دستیابی به قطعات هواپیما برای ایران دشوار شده است." با این حال پرسیدم چرا ایران هواپیما را خود نمی سازد که طرف جواب داد :  مساله در تخصص است . در اقتصاد امروز جهان انجام هر کاری ممکن نیست . "

 با این حال ایران واقعاً از نظر صنعتی خودکفاست، امیدوارم آمریکا نیز اینگونه باشد !

 در یزد از یک ایرانی درباره انتخابات آینده ریاست جمهوری ایران و اینکه آیا خاتمی، احمدی نژاد را شکست می دهد یا خیر، سئوال کردم که وی پاسخ داد: "من حتی تصور نمی کنم احمدی نژاد در رقابت های انتخاباتی شرکت کند."

 در شیراز مردم عاشق تفریح و پیک  نیک رفتن هستند. در هر نقطه ای فضای سبز و چمن به چشم می خورد و شما می توانید افرادی را مشاهده کنید که بر روی پتو نشسته و در حال خوردن طعام هستند، حتی در وسط ترافیک!

 فردی به من می گفت: در ایران رقصیدن در ملاعام غیرقانونی است اما شما می توانید در پارتی های خصوصی برقصید!

 

 شکوه پرسپولیس و تخت جمشید را به چشم دیدم، قبل از آمدن به ایران هیچ نظری درباره عمق بناهای باستان شناسی این کشور نداشتم، اما ایران یک مقصد توریستی شگفت انگیز است درست نظیر مصر، تعطیلات آینده خود را کجا می خواهید بگذرانید؟ جداً فکر می کنم به ایران بروید .

 ده ها توریست در شیراز هستند که اغلب آنها از آلمان آمده اند اما برخی از آنها ظاهراً اهل کره جنوبی هستند.

 ایران یک بهشت توریستی است که هرگز کسی را دل زده نمی کند. خارجی ها با استقبال زیادی روبرو می شوند، مردم آنها را در آغوش می گیرند و می گویند: "ما عاشق آمریکایی ها هستیم ! " ( شک دارم این جمله را کسی صادقانه به  استیل واتر گفته باشد )

 سفر به بخش های شمالی ایران شبیه این است که از آریزونا به سان فرانسیسکو بروید.

 تبریز خیلی مه آلود است. در سراسر شهر خودروهای کابلی به چشم می خورد ، بخش عمده عمرم رادر برکلی کالیفرنیا گذرانده ام و در تبریز گویی در خانه ام هستم.

 تنها تفاوت بزرگ بین مناطق جنگلی و شمال ایران در این است که شما هیچگونه اتصال اینترنت قابل اطمینان را در شمال ایران پیدا نمی کنید ! در شیراز، تهران و اصفهان هرجایی که رفتم کافی نت وجود داشت اما اینجا نیست. به گمانم بچه هایم فکر می کنند که من مرده ام!

 برای یک لحظه هرآنچه را که درباره سیاست های بوش واحمدی نژاد و هرچیزی که تاکنون درباره ایران از شبکه فاکس نیوز شنیده اید فراموش کنید، « این کشور واقعاً شگفت انگیز است، شما فقط بیاییداینجا».

  

  منبع  :  وبلاگ استیل واتر

   توخودحدیث مفصل بخوان از این مجمل !

    امیدوارم استیل واتر واسطه خوبی برای معرفی جاذبه های ایران باشه . شما چی فکر میکنین ؟

 

   

                    

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:18 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 18 مهر1387

همیشه پای یک زن در میان است !

        

           گلشیفته فراهانی و یک تصمیم 

                   

                    مگراتفاق مهمی افتاده است ؟

 آسمان که زمین نیامده . از جمع 35 میلیون مونث محجب ، معتقد ، سربه راه ، آگاه و متدین این کشور ، تنها یک نفر ساز ناکوک زده ! و رفته آن طرف آب تا آبروی هر چه زن مسلمان را یکجا حراج کند !

ایرادش را به ما که نمی گیرند ؛ به بهزاد فراهانی می گیرند که : بابا توهم با این بچه تربیت کردنت !

با همه ی این احوال ، اگر ده نفر هم چنین کاری میکردند باز هم غمی نبود . آن بانوی محترم - شیرین عبادی - را هم بگذاری کنار گلشیفته ، تازه می شوند   دو نفر ! (۱)

باز جای شکرش باقی ست که در" ام القرای اسلامی " همه ی کردارها ، پندارها و گفتارها مبتنی بر اصول است و ابدا جای نگرانی نیست !

 

                                                    *******************

     مجموعه دروغها

 

خب ، به سلامتی گلشیفته ی " میم مثل مادر " ، گلشیفته ی " به نام پدر " و گلشیفته ی خاطرات خوب سینمایی مان حجاب از رخ برکشید و به خیال خود آزاد شد !

او برای مرور " مجموعه دروغها " یی که تا کنون آموخته بود ، به بزرگترین کارخانه ی رویا پردازی دنیا - هالیوود - رفت تا بازی در کنار" لئوناردو دی کاپریو" را به همه چیز ترجیح دهد .

من مثل خیلی ها ؛ بنا ندارم مرثیه سرایی کنم . به هر حال اتفاقی است که افتاده .

ولی یادمان باشد ؛ گلشیفته محصول اندیشه ی شاهنشاهی نیست ، که امروز حتی از رسوبات آن تفکر کهنه هم اثری یافت نمی شود .

گلشیفته و گلشیفته ها محصول غفلت مان هستند ! 

ما غافل شدیم و به خطا رفتیم .

از آن روز به خطا رفتیم که گمان بردیم نسل سوم و چهارم انقلاب ، مانند نسل اول و دوم مطیع و منقاد ما هستند .

از آن روز به بیراهه رفتیم ، که خیال کردیم می توان با یک تشــــــر یا یک چشم غره ، نسل ماهواره ، اینترنت و نسل مکاتب ریز و درشت هزاره سوم را سر جایش نشاند .

از آن روز به جاده خاکی زدیم ، که نخواستیم بپذیریم نسل چهارمی ها مانند نسل های پیشین ، اهل محافظه کاری و سازش نیستند ؛ وچون این را نپذیرفتیم ، لزومی هم ندیدیم که به ادبیات این نسل خود خواه و بی ملاحظه مجهز شویم .

                                                 *********************

          ابتکار استاد " شین "

 

روزهای اوج اکران " میم مثل مادر " بود .

برای انجام ماموریتی یک ماهه در تهران به سر میبردم . البته تنها نبودم ؛ چند نفر از همکاران رسانه ای هم با من بودند . (۲)   یه روز که داشتیم در باره "میم مثل مادر "صحبت می کردیم ، یکی از همکاران با ته لهجه جنوبی گفت : راستی میدونی سوژه این فیلم از کی بوده ؟ سوژه فیلم رو استاد " شین " به ملا قلی پور داده .

بعد ادامه داد : استاد "شین " هر ماه یکبار با فیلمسازان انقلاب ، مثل " حاتمی کیا - شورجه - سلحشور - ملا قلی پور و .... " جلسه داره و با اونا در باره موضوعات خاص صحبت می کنه .

                                    ***

استاد " شین " رو خوب میشناختم و می دونستم ، به هر زبونی تسلط داشته باشه ، به زبون سینما مسلط نیست . اما از اونجا که بعضـــــی از این آقایون دوست دارن در باره هـــــــــر موضوعی ، از فیزیک هسته ای گرفته تا اوضاع اقتصادی زیمبابوه  اظهار نظر کنن ، چندان تعجب نکردم .

اما شگفتی ام موقعی بیشتر شد که شنیدم : استاد " شین " حتی جلساتی هم با گلشیفته فراهانی داشته و پس از ارشاد و راهنمایی های ایشون ، گلشیفته خانوم نه تنها به جمع نمازگزارها پیوسته اند ، بلکه نماز شب خوان هم شده اند !

 

                                      *************************                                   

     ..... و امروز

 

امروز اگر می تونستم جناب استاد " شین " رو ببینم ، حتما ازشون می خواستم کلاه مبارکشون رو قدری بالا تر بگذارن !

به این میگن یه روش تربیتی مطمئن و زود بازده !

( راستی ، گفتی روش زود بازده ؟   باهاش وام هم میدن ؟! ) 

                                                        *************

(۱)- تکمله - میترا حجار را نیز باید به این جمع اضافه کرد .  پیش از این ، میترا نیز مورد توجه فیلمسازان هالیوود قرار گرفته بود . نمی دانم چرا رفتن او سر و صدایی به پا نکرد ؟ ( شاید هم به پا کرد و ما خبر دار نشدیم .) (۲۲/۷/۱۳۸۷)

(۲) ـ در مدت یاد شده ، در کنار بزرگانی مانند فرهنگ جولایی " تهیه کننده پیش کسوت و نام آشنای رادیو " و اسماعیل براری " گزارشگر پیش کسوت رادیو " وتنی چند از کارشناسان رسانه صدا ، صدها ساعت اثر رادیویی مراکز صدای استانهای سراسر کشور را در مرحله " انتخاب آثار چهاردهمین جشنواره رادیو تلویزیونی مراکز استانها " بررسی و داوری کردیم . ( روزهای پرباری بود )

                                                                                                ناصر

                                                                                     ۱۸ مهــــر ۱۳۸۷

                   

نوشته شده توسط ناصر در 11:24 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 14 مهر1387

مردم ایران رو به قبله نمی شوند !

 

       پارســــی شکر است .

 

گاهی ترجمه برخی اصطلاحات فارسی به زبان های بیگانه ،  نتایج طنزآمیزی رو به بار میاره .

برای نمونه ، سخنان اخیر رئیس مجلس در باره تحریم های مجدد شورای امنیت در قبال ایران ،    مترجمان اروپایی و آمریکایی رو بدجوری سردر گم کرده .                                                              

دکتر علی لاریجانی که دایره واژگان و اصطلاحات سیاسی گسترده ای داره ، اخیرا با لحن طنز آمیزی گفته :  

با نشان دادن " لولو " ی شورای امنیت ، مردم ایران رو به قبله نمی شوند !

حالا ببینین نشریات اروپایی و آمریکایی ، این جمله رو چطور ترجمه دکتر لاریجانیکردن :                                         

   نشریه آمریکایی نیوزویک :

  علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود ، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند !

   نشریه اسپانیایی ال پاییس :

  علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایران نشان دهد ، باز هم مردم ایران  به سوی عربستان سعودی نمی خوابند !

   نشریه فرانسوی اومانیته :

  علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند ! ، این یک داستان ایرانی است !

                                         

                                                                                  

                                                     *********************

 

 گمان می کنم جناب رییس مجلس هم یک چیزیش می شود .  اگر یک چیزیش نمی شد ، دلیلی نداشت گزک به دست این زبان بسته ها بدهد و اینطور سرکارشان بگذارد !

       

                 چطور بود ؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 9:56 بعد از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 31 مرداد1387

زاد روز " ابن سینا "

 

            روز پزشک

   

  
حرفه پزشکی هیچ فایده ای که نداشته باشد ؛ لااقل به آدم یاد میدهد که در مقابل مصیبت دیگران خونسرد باشد ! 

پزشک جوان و وارسته ای را می شناسم که بعد از چند سال  دکتر بازی ؛ گویا این فن شریف را نیاموخته است !

او انسان شریفی است . به سوگند بقراط نیز عمیقا و شدیدا اعتقاد دارد . اصلا اگر یک روز قسم بقراط نخورد ، شب ، خواب ندارد !
جالب اینکه ، برخلاف برخی از همتایانش وجدان بیداری دارد ، به همین خاطر  گاهی وجدان درد میگیرد !
کاش اشتباه نمی کرد . همان اشتباه باعث شد ، نوزاد بیگناهی برای همیشه به عقب ماندگی ذهنی دچار شود . 

میگویم : مرگت چیست ؟
چرا نمی توانی مثل آن پزشک بزرگوار ، با خونسردی برای بیمارت نوشداروی بعد از مرگ سهراب تجویز کنی ؟


آخر تو چه جور دکتری هستی که به این سادگی از کوره در می روی ؟
حالا که طوری نشده ، فقط یک کودک تا پایان عمر محکوم به عقب ماندگی ذهنی شده ، که چندان اهمیتی ندارد !
در این روزگار هردمبیل ، عقل و شعور بیشتر مایه دردسر است تا پیشرفت !.... ولابد اگر تو هم عقل داشتی ، هفت سال پیش این کفن سفید را به تن نمی کردی و اینقدر غصه این و آن را نمی خوردی ... چرا آدم باید غصه کودکی را بخورد  که هفت سال پیش ، به دنبال یک اشتباه کوچک ! ... دچار عقب ماندگی ذهنی شده .... حالا اگر سالم بود و به مدرسه می رفت ، چه گلی به سرش می زدند ؟!..

                    **********************

یکم شهریور " روز پزشک " است .
این روز را به آن دسته از پزشکان شریف که به حرفه و بیمارخود احترام می گذارند ، تبریک می گویم .

 

                                                                                       ناصر طاهرکرد

                                                                سی و یکم مرداد ۱۳۸۷

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:4 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 2 تیر1387

سینما . سینما . سینما

 

     وایلدر و پرستویی   

 

امروز دوم تیر ماه ، برابر با بیست و دوم ژوئن ، سالروز تولد دو نفر از آدمهای خاص و تاثیر گذار تاریخ سینما در دو جغرافیای متفاوت است .

 ۱ـ تولد بیلی وایلدر ، که ۱۰۲ سال پیش ( ۲۲ ژوئن۱۹۰۶) به دنیا آمد و ۶ سال پیش از دنیارفت .

 ۲ـ تولد پرویز پرستویی ، که ۵۳ سال پیش ( ۲ تیر ۱۳۳۴) به دنیا آمدوحالایکی از پرافتخارترین

     بازیگران کشور ماست .    

     نسبت بیلی وایلدر آمریکایی اتریشی تبار ، با پرویز پرستویی    

     ایرانی الاصل ،  نسبت یک کارگردان به یک بازیگر است  !!!      

     همین !

 

   چند جمله در باره بیلی وایلدر : 

 

بیلی وایلدر سینماگر آمریکایی اتریشی تبار ، از آن گروه کارگردان های مولفی ست که کارش را ابتدا با نویسندگی فیلمنامه آغاز کرد . او برای بسیاری از بزرگان سینمای آمریکا از جمله ارنست لوبیچ ، هاوارد هاکز و ... فیلمنامه نوشت و در سال ۱۹۴۲ با فیلم " بزرگ و کوچک " به دنیای کارگبیلی وایلدرردانان پا نهاد . 

 بیلی در سال ۱۹۴۴ با فیلم نوآورانه " غرامت مضاعف " نبوغ سینمایی خود را آشکار کرد . " غرامت مضاعف " که در ژانر " کمدی سیاه " عرضه شد ، به یکی از الگوهای همیشگی سینمای نوآور تبدیل ، و پایه گذار تحول در سینمای آن دوران شد .  وایلدر در سال ۱۹۵۱ در فیلم " تکخال در آستین " یا " کارناوال بزرگ " به خبرنگار فاسدی پرداخت که فاجعه معدنچیان نیومکزیکو را به یک سیرک از رسانه های جمعی تبدیل می کند . این فیلم توانست جایزه جشنواره ونیز را نصیب او سازد .

۹ سال بعد ، وایلدر فیلم بیاد ماندنی " آپارتمان " را ساخت . آپارتمان فیلمی کنایی و تلخ در باره اختلافات زنان و مردان بود . این فیلم نیز تحسین منتقدان و از همه مهمتر ، تحسین داوران فستیوال جهانی اسکار را برانگیخت و دو جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را برای او به ارمغان آورد .

                                                                بیلی وایلدر

   

    فیلمو گرافی بیلی وایلدر :

پنج قبر تا قاهره ـ سانست بلوار ـ بازداشتگاه شماره هفده ـ خارش هفت ساله ـ محاکمه ـ سابرینا ـ عشق در بعد از ظهر ـ روح سنت لوییس ـ یک . دو . سه ـ احمق مرا ببوس ـ ایرما خوشکله ـ زندگی خصوصی شرلوک هلمز ـ فدورا ـ صفحه اول ـ آوانتی ـ رفیق جون جونی و ......

 

    یاد او و فیلم هایش بخیر

 

  و چند جمله در باره پرویز پرستویی :

 

پرویز پرستویی بازیگریست  که خیلی ها او را برترین بازیگر سینمای پس از انقلاب می دانند و یقینا اغراق هم نمی کنند . موفقیت او حاصل سالها تلاش پیگیرانه در تئاتر ، تلویزیون و سینما است . خیلی ها دوست دارند پرستویی را در فیلمی به کارگردانی یکی از استادان مسلم سینمای ایران ، مثل مهرجویی ، بیضایی ، تقوایی  و .... ببینند .پرویز پرستویی

پرستویی فعالیت های هنری اش را از سال ۱۳۴۸ در کاخ جوانان و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرد . " دیار عاشقان " نخستین فیلم پرستویی بود که دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را در دومین جشنواره فیلم فجر به ارمغان آورد . بعد از دیار عاشقان ، پرستویی به حضور آرام و بی سرو صدای خود در سینما ادامه داد ، بدون اینکه  شگفتی سینما دوستان را برانگیزد . اما این روند از سال ۱۳۷۴ دگرگون شد . در آن سال  کسی مثل کمال تبریزی ، استعدادهای نهفته این بازیگر همدانی را کشف کرد و به او فرصت داد تا نقش اول فیلم " لیلی با من است " را ایفا کند . پرویز پرستویی گویی دوباره متولد شده بود  .

 دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره چهاردهم ، به خاطر فیلم " لیلی با من است " و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره شانزدهم ، به خاطر فیلم " آژانس شیشه ای "  به پرویز تعلق گرفت  تا همه نگاه ها را به سوی او جلب کند .    بازی اش در کمدی " مومیایی ۳ " گر چه موفقیت آثار پیشین او را تکرار نکرد ، اما تحسین همگان را در جشنواره هجدهم برانگیخت .پرویز پرستویی

پرستویی خاطره خوشی از سال ۱۳۸۰ ندارد . چون در این سال ، " آب و آتش " و " موج مرده " چهره موفقی از او به جا نگذاشت . البته برای پرویز ، سال ۸۱ نیز دست کمی از سال ۸۰ نداشت . او در این سال ، فیلم نه چندان موفق " عزیزم من کوک نیستم " را بر پرده داشت بدون اینکه شایسته نامش باشد .

 

 

پرویز پرستویی در سال ۱۳۸۲ بار دیگر چشم ها را به سوی خود خپرویز پرستویییره کرد . بازی ماندگار و دوست داشتنی او در نقش " رضا مارمولک " در فیلم جسورانه " مارمولک " ( کمال تبریزی) سیمرغ بلورین ویژه هیات داوران جشنواره بیست و دوم فیلم فجر (۱۳۸۲) و تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد هشتمین جشن خانه سینما (شهریور ۸۳) را برای او به ارمغان آورد .

 

" بید مجنون " و " به نام پدر " از دیگر کارهای  این بازیگر بزرگ هستند که در ۲ نوبت پیاپی ، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از فستیوال های بیست و سوم و بیست و چهارم فیلم فجر به همراه داشت .

 

در باره پدیده استثنایی سینمای ایران ، پرویز پرستویی سخن بسیار است . سایرگفتنی ها را به مجالی دیگر موکول میکنم .

 

 

                                                                             ناصر طاهرکرد

                                                                            دوم تیر ماه  ۱۳۸۷ 

                                  

                                                  

                                         *********************

 

        برگی از اندیشه ( ۹ )

     

    " برگی از اندیشه " باز هم دستخوش تغییرشد ! سعی کردم طرح تازه ای براش بسازم .

     پسرم جمشید دراجرای این طرح زحمت زیادی کشید . نتیجه زحمتش ، برام راضی کننده

     بود . ازش ممنونم .  امیدوارم فرم تازه ، نظرشما رو هم جلب کنه .

      

 برگی از اندیشه (9) 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 9:10 قبل از ظهر | موضوع: سینما
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 19 خرداد1387

وطن پیمای وطن شناس

 

 برافروزنده " آتش بدون دود " جاودانه شد .

 نادر ابراهیمی

دریغا تهی از تو ایران زمین ،

استاد نادر ابراهیمی ، بزرگ فرهنگمند عرصه ادب و هنر ، وطن پیمای وطن شناس ، آخرین سفر خویش را آغاز کرد ........

این ، بخشی از آگهی ترحیم پرکارترین نویسنده معاصر ایران ، به بهانه آخرین پروازش بود .

او فردا " دوشنبه " در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام می گیرد ، تا حیات ابدی خود را پس از  چهل سال تلاش پیگیر ادبی آغاز کند .

                     

                                             *********************

پایتخت  ـ  بهار هزار و سیصد و پانزده نادر ابراهیمی

تهران چهاردهم فروردین هزارو سیصد و پانزده را خوب یه یاد دارد .  آن روز کودکی متولد شد که نامش را نادر نهادند . این کودک قرار است بعدها ، در حوزه های متنوعی همچون نویسندگی رمان و داستان کوتاه ، نمایشنامه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، پژوهش در زمینه های گوناگون ، کارگردانی سینما و تلویزیون ، فیلمسازی مستند و ساخت موسیقی فیلم  به سرآمد دوران ، بدل شود .  نامش را بی جهت ، نادر نگذاشته اند !

این کودک خوش آتیه ، در نوجوانی به صف سیاسیون می پیوندد . میگویند از ۱۳ سالگی به جرگه ی مبارزان سیاسی پیوست ، که حاصلش بارها دستگیری و بازجویی بود .

  

    اولین نشانه های نبوغ  :

 

نادر نوشتن را از ۱۶ سالگی آغاز کرد . مجموعه داستان  " خانه ای برای شب " نام او را بر سر زبانها انداخت . در آن هنگام  او ۲۷ ساله بود که تصمیم گرفت نخستین کتاب خود را به چاپ برساند . پس از " خانه ای برای شب "  بیش از ۱۰۰ کتاب از او چاپ و منتشر شد که حاصل فعالیت ۴۰ ساله او در حوزه ادبیات است و تقریبا همه گونه ها ( داستان بلند و کوتاه  ـ  آثار ویژه کودکاآتش بدون دودن و نوجوانان  ـ  نمایشنامه ـ فیلمنامه ـ پژوهش و ... ) را شامل می شود .

رمان ۷ جلدی " آتش بدون دود " از یادگارهای ارزشمند اوست ، که رتبه ی نویسنده برگزیده ۲۰ سال ادبیات داستانی ایران را برای او به ارمغان آورد . ماجراهای این رمان که در میان قبایل ترکمن ، در شمال ایران میگذرد ، در اوایل دهه پنجاه ، دستمایه ساخت یک سریال پر بیننده ، به همین نام قرار گرفت . کارگردان این مجموعه کسی نبود جز نادر ابراهیمی ۳۹ ساله ، که حالا می خواست توان خود را در حوزه کارگردانی محک بزند . او البته ، پیش از این سریال ، فیلم سینمایی "صدای صحرا " را ساخته بود .

" آتش بدون دود "در سه بخش ساخته شد : بخش نخست" گالان و سولماز " که داستان اختلافها و رقابتهاي دو قبيله تركمن اهامی و کامی ست. بخش دوم "درخت مقدس" كه در آن نسل جديد دو قبيله تركمن به اختلاف و درگيري‌هاي گذشته ادامه مي‌دهند و بخش سوم با نام "اتحاد بزرگ" تصويرگر آشتی قبایل و ازدواج افراد دو قبيله با يكديگر است. 

نکته جالب : به فاصله کوتاهی پس از پخش سریال ، نام سولماز در بین خانواده های ایرانی همه گیر شد ! 

" آتش بدون دود " از هر جهت تجربه خوبی برای ابراهیمی بود . او کمی بعد ، دست به کار ساخت سریال " سفرهای دور و دراز هامی و کامی " شد . این سریال در ژانر کودک و نوجوان عرضه شد و ابراهیمی میخواست بگوید ، بچه ها در شرایط سخت می توانند تصمیم بگیرند و گلیم خود را از آب بکشند . *

 

 افتخارها و ابتکارها   :      

 نادر ابراهیمی

جایزه نخست براتیسلاوا ، جایزه اول تعلیم و تربیت یونسکو ، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و ...... از موفقیت های او است . همچنین ، تاسیس نخستین پژوهشگاه مردم نهاد " ایران شناسی "  و راه اندازی موسسه " همگام با کودکان و نوجوانان " با همکاری همسرش ، از ابتکارات فرهنگی زنده یاد  نادر ابراهیمی ست .

 

 

    دیگر کارهای ایشان در زمینه نویسندگی و كارگردانی :

  • نویسندگی و كارگردانی فیلم سينمایی ”صدای صحرا” تهیه‌شده در سینماتئاتر ركس

  • نویسندگی و كارگردانی فیلم مستند ”عَلَم‌كوه و تخت سلیمان”

  • نویسندگی و كارگردانی فیلم مستند ”گل‌های وحشی ایران”؛ قسمت اول: آذربایجان ـ گل‌های خردادی ـ تهیه‌شده در رادیو تلویزیون ملی ایران

  • نویسندگی و كارگردانی فیلم داستانی ”پدر در كوهستان” (یا: ما از راه دیگری می‌رویم) ـ تهیه‌شده در كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان

  • نویسندگی و كارگردانی مجموعه‌ی تلویزیونی ٣٦ ساعته‌ی ”آتش بدون دود” ـ تهیه‌شده در رادیو تلویزیون ملی ایران  ١٣٥٤ - ١٣٥٣

  • نویسندگی و كارگردانی ۵٠ ساعت از مجموعه‌ی تربیتی آموزشی ”سفرهای دور و دراز هامی و كامی در وطن” ـ تهیه‌شده دررادیو تلویزیون ملی ایران

    ١٣٥۷ - ١٣٥٦

  • لطفا سایر آثار سینمایی را در ادامه مطلب بجویید .

          تا کتابهایش ورق می خورد ، یادش در دلها موج خواهد زد .

           امیدوارم کتابهایش هیچگاه از ورق خوردن باز نایستد .

                          یادش گرامی ، نامش پاینده

 

                                                                       دوستدار استاد

                                                          ناصر طاهرکرد

                                                      نوزدهم خـــــرداد ۱۳۸۷

                                                    *******************

 

* ـ  به یاد دارم ، در زمان پخش این سریال ، همه هفته شرحی از ماجراهای هامی و کامی در قالب   

      مجله منتشر میشد . چند جلد از آنها را در آرشیو شخصی خود حفظ کرده ام .

    نادر ابراهیمی در زمینه ادبیات بزرگسال کتابهای متعددی را به رشته تحریر درآورده است .      

        اسامی کتابها :

     لطفا برای آشنایی بیشتر با کتب استاد ، روی ادامه مطلب کلیک کنید .

 

                                             *********************

  

  برگی از اندیشه ( ۸ )

  

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر در 6:26 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 14 خرداد1387

سر ّ دلبران

 

امام خمینی 

 

                                                 *********************

 

امام خمینی

 

 

     آن سفر کرده

 

   که صد غافله دل

   

 همره اوست .......

 

 

 

    

         چهاردهم خرداد :

                  سالروز پرواز روح قدسی

                  و نفس مطمئنه .          

  

 

 

      یاد و نام امام خمینی ( رحمه الله علیه )

               

            احیا گر انسان در قحط سال ایمان ، جاوید باد .

                 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 4:47 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

جمعه 10 خرداد1387

آشنایی با یک هنرمند بین المللی

 

 

 دکتر احمد نادعلیان :

 تکریم محیط طبیعی با زبان جهانی هنر 

   سلام

اگر روزی روزگاری ، هنگام قدم زدن در حاشیه ی رودخانه ای در طبیعت آلمان ، انگلستان ، ایتالیا ، سویس ، نروژ ، فنلاند ، آمریکا ، ژاپن و یا هرجای دیگر ، چشمتان به تصویر حجاری شده ی یک ماهی ، مار  یا چیزی شبیه به آن در کف رودخانه افتاد ، گمان نکنید با یک اثر ماقبل تاریخ روبرو شده اید ، یا انسان های نئاندرتال این اثر را به یادگار گذاشته اند !

این سنگهای حجاری شده ، که در بستر رودخانه جا خوش کرده اند ، جلوه ای از                 " ریور آرت " یا " هنر رودخانه " هستند  و خالق انها کسی نیست جز :                                   

      دکتر احمد نادعلیان 

نادعلیان يكي از چهره هاي شناخته شده هنر محیطی در عرصه بين المللي است .

در حال حاضر اغلب در طبیعت زندگی میکند ، به گوشه و کنار جهان سفر میکند و در    عرصه بین المللی هنر محیطی را به اجرا میگذارد .

احمد نادعلیانآثار او از شرق تا جزایر ژاپن ، از شمال تا جزایر شمالی فنلاند در قطب و از غرب تا غربی ترین نقطه امریکا و به طور کلی در بیش از ۴۰ کشور دنیا پراکنده هستند. 

نادعلیان از پيشگامان " هنر شبكه و اينترنت " است. در سال ۲۰۰۲ ميلادي نشان " نت آرت " به او تعلق گرفت و در حال حاضر  سایت های او روزانه هزاران بيننده دارد .

در سال ۲۰۰۳ میلادی او یکی از هنرمندانی بود که  برای معرفی هنر معاصر ایران به "دوسالانه ی ونیز " اعزام شد و هنر محیطی رودخانه را ارائه داد .  در این سال او یکی از هنرمندانی بود که اثرش برای نمایشگاه آب راه های مقدس انتخاب شد.  او همچنین تنها هنرمند ایرانی بود که برای یادواره بشریت انتخاب شد و مورد تمجید قرار گرفت .

گوتفرد يونكر عکاس آلمانی او را براي مجموعه عکسهایی با عنوان بهترين هنرمندان معاصر   ( كاري در هفت سال سفر و كار ) انتخاب كرده است . یونکر از نادعلیان ، در حالیکه سرگرم      حجاری در  طبیعت ایتالیا بود ، عکس های متنوعی گرفت .

 riverartدر سال ۲۰۰۵ در حالیکه در فرانسه مشغول اجرای مجموعه گنجهای پنهان بود ، تلویزیون   فرانسه با او مصاحبه  و فرایند کارش را ثبت کرد. 

زندگي و آثار او موضوع یک فيلم مستند ساخته فیلم ساز ايراني، مجتبي ميرتهماسب بوده است.  علاوه براین ، فرایند کار او در طبیعت ، موضوع کار فیلمسازانی دیگر مثل فرگاس میکل جان فيلمساز اسکاتلندی، كاترين مك دونالد فيلمساز انگليسي و وستا ماخ آلمانی بود . علاوه بر اين فعاليتهاي هنري ، آثار و مصاحبه هاي او بارها در شبكه هاي داخلي ايران و ديگر كشورهاي جهان گزارش شده است .

در سال ۲۰۰۵ ضمن حجاری سواحل جنوب فرانسه مدال ویژه راماتوئل را از آن خود ساخت ،    و در  همان سال جایزه بزرگ دوسالانه ی بین المللی تاشکند را دریافت کرد.

در زمستان ۲۰۰۵  آثارش در موزه سبز امریکا معرفی شد و آقای سام باور در سایت             موزه سبز نوشت : "بواسطه حجاری اشکال ساده ماهی یا دیگر اشکال بر روی سنگهای          کوچک ، هنرمند احمد نادعلیان آرزو دارد که روح نادیده گرفته شده جویبارها و رودخانه های سرزمینش ایران و جهان را یادآور شود و نسل های آینده را با این گنجها سهیم کند ."

نکته ی بسیار جالب اینکه ، نادعلیان در سفرهای متعدد  ، شماری از حجاری های خود را تحت  عنوان گنجهای پنهان ، در دل خاک مدفون کرده است تا مردم هزاره های بعد را به رمزگشایی    آن فرا بخواند .

 برای آشنایی بیشتر با آثار این هنرمند ، ادامه ی مطلب را مطالعه بفرمایید .

 

                                ***********

 

  شرحی از زندگی دکتر احمد نادعلیان

 

احمد نادعلیان در سال ۱۳۴۲ در سنگسر ( مهدیشهر فعلی ) به دنیا آمد . او فعالیت های هنری خود  را از ۱۴ سالگی آغاز کرد . کارهای اولیه او در مدرسه ، اغلب طراحی های طنز آمیز بود .  نادعليان در سال ۱۳۶۲ وارد  دانشکده هنرهای زیبا شد. بين سالهاي ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۸ به     تمامي نقاط ايران سفر كرد . حاصل اين سفرها چند هزار طراحي بود كه دو مجموعه آن در      دوران دانشجوئي او به چاپ رسيد . علاوه بر این ، وی در طول سفرهای داخلی بیش از ۱۲ هزار اسلايد تهيه کرد كه در حال حاضر بخشی از آنها براي تدريس دروس مختلف نظري در         دانشگاه ها استفاده ميشود . دکتر احمد نادعلیان

نادعليان در سال ۱۳۶۷ از دانشكده هنر هاي زيباي دانشگاه تهران در رشته نقاشي فارغ التحصيل شد.  در سالهاي ۱۳۷۰ - ۱۳۶۹  در موزه ها و مراكز فرهنگي فرانسه مشغول مطالعه تاريخ هنر ايران و جهان بودسپس در سال ۱۳۷۰ به انگلستان رفت و پس از چند سال زندگی و تحصیل در آنجا ، در سال ۱۳۷۵ مدرك دكتراي فلسفه هنرپی.اچ.دی ) در زمينه تخصصي   نقاشي و تزئينات ديواري را از دانشگاه مركزي انگلستان  (UCE   ) اخذ نمود.   او تاکنون             در زمينه هاي بسيار متنوعي فعاليت داشته است. در گذشته بيشتر در زمینه ی طراحي ،    نقاشي ، كاريكاتور و عكاسي فعالیت می کرد ،  اما در سالهاي اخير بيشتر در زمينه          حجاري ، چيدمان ، هنر محيطي ، كارهاي چند رسانه اي و اينترنتي فعاليت دارد .

او در سال ۱۳۷۵ پس از اتمام تحصیل به ایران باز گشت و به صورت محدود مشغول               تدریس در دانشکده های هنری شد . از این سال تا کنون ، بهار و تابستان را اغلب در             منطقه کوهستانی اطراف کوه دماوند ( روستای پلور ) می گذراند . زندگی در طبیعت ،           فصل جدیدی در زندگی هنری او محسوب می شود . امروز دیگر نقاشی و طراحی ، روح               نو جو و نو آور او را راضی نمی کند ، زیرا نادعلیان به تدریج ازطراحی و نقاشی دست             کشیده و به کنده نگاری روی سنگ روی آورده است . دغدغه بنيادي اين هنرمند ،                  ايجاد هماهنگي بين انسان، طبيعت و جهاني است كه ما را احاطه كرده است .

در آینده باز هم از احمد نادعلیان خواهم نوشت .     

   riverart

لطفا برای خواندن ادامه مطلب ، روی ادامه مطلب کلیک کنید .

جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت www.riverart.net      مراجعه فرمایید . 

                                                  

                                                     ****************

  

 برگی از اندیشه ( ۷ )

 

 سهراب گل هاشم

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر در 1:0 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

جمعه 3 خرداد1387

شما تشریف نداشتین !!

 

    تقدیم به آنان که برای آزادسازی خرمشهر ، ازهمه چیز ، حتی بهاری ترین

    روزهای عمر خود گذشتند .

   

    اپیزود اول

 

چهارم آبان ۱۳۵۹ ــــ ساعت ۱۰ صبحبه وقت سنگسر

خرمشهر بعد از سی و پنج روز دفاع ، سقوط می کند . آخرین مدافعان با دلی خونین و تنی خسته عقب می نشینند و خود را با قایق به شرق کارون می رسانند . در آن سوی کارون ، بغض یکی از بچه ها می ترکد . به لب رودخانه می آید و رو به شهری که حالا دیگر زیر چکمه های دشمن قرار گرفته ، فریاد می کشد :

خرمشهر ، صدای منو می شنوی ؟ به بعثی ها بگو  ما برمی گردیم .  ما آزادت می کنیم .

 و از آن روز ، غربت خرمشهر آغاز می شود  . 

                                          

                                             ******************

  اپیزود دوم

 

سوم خرداد ۱۳۶۱ ـــ عملیات بیت المقدسبه وقت سنگسر

 

خونین شهر ، شهر خون آزاد شد ......

رزمنده ها وارد شهر می شوند ، شهری که تقریبا با خاک یکسان شده است . دشمن بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده ، و تیرآهن ها را دور تادور شهر کاشته است تا مانع نفوذ رزمندگان ، از سمت آسمان شود . در این میان اما ، مسجد جامع همچنان پا بر جاست . گرچه بر پیکرش آثار خشم دشمن دیده می شود ، ولی جراحاتش را به یمن حضور رزمندگان فراموش کرده است . هر کسی که وارد خرمشهر می شود ، ابتدا سراغ مسجد جامع را می گیرد . در و دیوار مسجد ، بوسیدنی شده است . رزمنده ها در گوشه و کنار مسجد به نماز شکر ایستاده اند . جای خیلی ها خالیست  ، برادران جهان آرا ، حسین فهمیده ، بهنام محمدی ،شریف قنوتی ، محمد بروجردی و خیلی های دیگر .

 

به وقت سنگسر

 ایران یکپارچه خرمشهر شده است

خرمشهر ، جمعیت : ۳۶ میلیون نفر

تمام قنادی ها ، در یک چشم برهم زدن خالی می شود . مردم دسته دسته شیرینی و گل پخش می کنند و با بوسه های شادی به هم تبریک میگویند .

سوم خرداد ۶۱ را به خاطر بسپارید  .                                                           

                                                           امروز ، روز پایان غربت خرمشهر است .     

                                           ******************   

  

   اپیزود سوم  :  کمی بعد از جنگ

  

   وقتی آبها از آسیاب افتاد ! ....

 وقتی آبها از آسیاب افتاد ، عده ای در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شدند .

به وقت سنگسر

 

چمدان هاشان پر بود از پول و کارت های اعتباری ، و درون سامسونت برخی دیگر ، پر بود از پرونده ها و مدارک تحصیلی .

 

 

آنها که وجودشان را ( لابد برای مملکت !! ) از شر این جنگ حفظ کربه وقت سنگسرده بودند،بعد از چند روز استراحت ، خیلی روشنفکرانه پرسیدند : چرا جنگیدید ؟!!!

بعضی ها که صدایشان بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد ، آهسته گفتند : ما نجنگیدیم ، ما دفاع کردیم .

بعضی دیگر که کس و کارشان را در جنگ از دست داده بودند ، گفتند : شما تشریف نداشتید ، یک عده آمده بودند خرمشهر ، و بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آنها را بیرون کند ، اما نشد . غیرتش تحمل ماندن را نداشت ، رفت .

شما تشریف نداشتید ، هویزه و سوسنگرد را که گرفتند ، چه بلا ها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند .

شما تشریف نداشتید ، شهرها را که بمباران می کردند ، بچه های کوچک زیر آوار می ماندند .

شما تشریف نداشتید ، ..............

                                                .......  ما دفاع کردیم .

       ......... و گفتگو با این جماعت بی درد چه بی حاصل بود ،

                       مانند بذری که بر بستر کویر بی آب بنشیند  .

 

                                                                                          ناصر طاهرکرد

                                                                                       سوم خرداد ۱۳۸۷

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 6:3 بعد از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 23 اردیبهشت1387

سفرنامه بهشت ( قسمت سوم )

 

       سلام یکصدو شصتمین پست وبلاگ من ، با عنوان " سفرنامه بهشت " را پیش رو دارید .

    

 

 حماسه ساز و حماسه پرداز  

 

یادمان شهید دکتر چمران را پس از دیداری مفصل ، به سوی مقصد بعدی ترک می کنیم .

پس از طی مسافتی کوتاه به جاده ی اصلی می رسیم . این جاده ، از چپ به سوسنگرد و از راست به تنگه ی چزابه و بستان می رسد . تنگه ی چزابه برای من یادآور دو نام بزرگ است : شهید حاج حسن شوکت پور * (۱)  و زنده یاد رسول ملاقلی پور .به وقت سنگسر

بعید است فیلم " سفر به چزابه " ملاقلی پور را ندیده باشید . ملاقلی پور گفته بود ، این فیلم را به منظور ادای دین به شهید شوکت پور ساخته است . رسول سینمای ایران ، که روزگاری خود را جامانده از کاروان شهدا می دانست ، تا آنجا که در رمق داشت ، در شناساندن راه ، نام و آرمان شهدا کوشید و لحظه ای از تلاش باز نایستاد .

اما اکنون ، حماسه ساز و حماسه پرداز ، دوباره در کنار همند و خاطرات ناب سالیان دفاع مقدس را مزمزه می کنند .

کسی چه میداند ، اگر ارتباط ما زمینی ها با جهان آخرت و عوالم غیب میسر می شد ، شاید می توانستیم خبرهای تازه ای از جدیدترین فیلم رسول ملاقلی پور در بهشت دریافت کنیم ! در این صورت شک نکنید که رسول ، آنجا هم در ژانر دفاع مقدس فیلم میساخت ! ، البته بدون دردسرهای رایج در سینمای بحران زده ی ایران !   تازه ، کلی هنرمند و بازیگر و متخصص  سینما هم دور و بر او جمعند و جمعشان حسابی جمع است .

    یادشان بخیر .

کجا بودیم ؟ ..... ،  سه راهی دهلاویه .

نگاهم را از روی تابلوی تنگه ی چزابه به سمت سوسنگرد می چرخانم و  حرکت می کنم.  تصمیم می گیریم ابتدا سری به سوسنگرد بزنیم  و بعد از آن به دیدار هویزه برویم .بازدید از تنگه چزابه و بستان را هم به فرصتی دیگر موکول می کنیم .

 

                                                   **************

   

      ۷ - سوسنگرد     ششم فروردین ۱۳۸۷

 

 سوسنگرد یکی از سه شهر دشت آزادگان ، با آب و هوایی گرم و خشک است . این شهر نیز تلخی های اسارت را چشیده است . مردم سوسنگرد یکی از تانکهایبه وقت سنگسر دشمن را که دیوانه وار  تا بازار شهر پیشروی کرده بود ، در همان میانه ی بازار ، به یادگار نگهداشته اند ، تا جنگ و تلخ کامی هایش را همواره به یاد داشته باشند . این غول آهنی ، از منظری دیگر ، البته یک جاذبه ی گردشگری نیز  محسوب می شود .  کمی آنطرف تر ، نگاهمان به یک منبع آب ، بر فراز ۲۰ متری زمین گره می خورد . جای سالمی روی آن نمانده ، اما با این همه زخم ، و به رغم تشنگی جانسوزش ، همچنان پابرجاست !

در شهر گشتی کوتاه می زنیم .

هنوز هم میتوان آثار جنگ را در گوشه و کنار شهر دید . اما سوسنگرد ، شهر " خوش زخمی " ست . تلاش و همت مردمان این دیار ، بسیاری از زخم های جنگ را درمان کرده است ،  ولی درمان برخی از جراحات ، که عمیق تر است ، زمان زیادی می طلبد .

میدان های سوسنگرد ، هر یک به تنهایی ، نمایشگاهی از پایداری و استقامت است . در همه ی میادین ، بدون استثناء ، نمادهای مقاومت و پیروزی ، مشاهده می شود .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

این سمبل ها می خواهند ، تو یک چیز را از یاد نبری :

    ما برای ادای تکلیف جنگیدیم . * (۲)

 

 

دیوارهای شهر از تصاویر شهدا زینت گرفته است ، بویژه شهدای زن . می گویند در آن روزها ، زنان دلاور سوسنگرد نیز در کنار مردانشان به دفاع ایستادند و خیلی هاشان به شهادت رسیدند . آمار شهدای زن سوسنگرد ، که در رزم  رو در رو شرکت داشته اند ، قابل توجه است .

به وقت سنگسر

به وقت سنگسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از ساعتی گشت و گذار و قدری خرید ، سوسنگرد و مردم مهربانش را به خاطره می سپاریم  و راه هویزه را در پیش می گیریم .

 

خداحافظ سوسنگرد  و سلام هویزه ی مظلوم

  پی نوشت :

* (۱) - شهید حاج حسن شوکت پور ، فرمانده پشتیبانی نیروی زمینی سپاه ( در دوران دفاع مقدس ) بود که ابتدا به شرف جانبازی نایل شد و پس از چند سال تحمل رنج ( ضایعه ی نخاعی ) به شهادت رسید .او اکنون در گلزار شهدای زادگاه خود درجزین ، از توابع شهرستان مهدیشهر  آرمیده است .

* (۲)- از بیانات حضرت امام خمینی رحمه الله علیه .

 

                                                    *****************

   

    ۸- هویزه  ،  ساعتی بعد

   

 هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد ، با مردمانی از نژاد آریایی و سامی که به زبان فارسی و عربی صحبت می کنند .

هر نقطه از خوزستان یاد آور یک نام است . وقتی نام هویزه را می شنوی ، بی اختیار چهره ی شهید علم الهدی در ذهنت نقش می بندد .به وقت سنگسر

۲۷ دی ماه ۱۳۵۹ بود

 محمد حسین علم الهدی و یارانش در نزدیکیهای همین شهر ، به محاصره ی کامل تانک های دشمن در آمدند . آنها در اوج مظلومیت ایستادند ، تا پرواز با قامت های افراشته را به تصویر بکشند .  دشمن حتی به پیکرهایشان نیز رحم نکرد .

در سرمای آن روز زمستانی ، بدن های مطهرشان در زیر تانک ها ...........

می گویند هویزه هنوز ۱۴۶ شهید " لشکر زرهی قزوین " را در سینه نگاهداشته است .

از بی رحمی و قساوت دشمن ، زیاد شنیده بودیم ، اما وقتی هویزه از دست رفت ، آنچه را که شنیده بودیم ، باور کردیم . اگر به دقت گوش بسپاری ، شاید بتوانی التماس های زنان و دختران بی پناه هویزه را ، از پس سالهای دور ، و از آنسوی خرابه های شهر بشنوی . در این حال ، با دردی که بر قلبت چنگ می زند چه می کنی ؟

هویزه بعد از گذشت سالها ، هنوز گرد و غبار جنگ را از سر و روی خود نتکانده است . داغ هویزه  بوی تازگی می دهد . گویی همین دیروز بود .

         ..... خاک تبدار هویزه می داند ، معنای باران فاجعه را 

         آن هنگام که

         خون گرم مردترین مردان روزگار 

          بر بسترش جاری شد .....

        یادشان سبز .

 از هویزه که خارج شوی ، یک جاده ی باریک و طولانی ، در دل صحرایی بی آب و علف ، تو را تا دروازه های طلائیه هدایت می کند . تصمیم می گیریم از همان جاده به طلائیه برویم .  اما تا چشم کار می کند ، بیابان است و بس . تابلویی هم نیست تا باقیمانده ی راه را نشانمان دهد . تقریبا ۲۵ کیلومتر از مسافت را طی می کنیم و  سر راهمان به یکی از یگان های ارتش می رسیم . احساس تشنگی می کنم . از سرباز نگهبان می پرسم : تا طلائیه چقدر مونده ؟ 

جواب میدهد : هفتاد کیلومتر .  

به اندازه ی کافی بنزین ندارم . نکند وسط راه بنزینمان تمام شود ؟ توی این بیابان ، فریاد رسی پیدا نمی شود .  یاد فیلمهایی می افتم که آدمهایش در کویر لم یزرع گرفتار شده اند ! ماکه نمی خواهیم چنین اتفاقی برایمان بیفتد ! خب پس چکار کنیم ؟  معلوم است ، برگردیم .

بله بهتر است از همین راه که آمده ایم ، برگردیم  و خود را به هویزه و سپس اهواز برسانیم .

  مقصد بعدی ، خرمشهر است .

 

                                   ********* 

 

چهارمین و آخرین قسمت از " سفرنامه بهشت " را در روزهای آتی تقدیمتان خواهم کرد .

امیدوارم بپسندید .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:54 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

فیلمساز ناراضی !

 

    مردی که زیاد می دانست

 

    ششم ماه مه ، برابر با هفدهم اردیبهشت ، سالروز تولد اورسن ولز نابغه ی سینمای هالیوود است . 

۹۳سال پیش در چنین روزی ، گوینده ، بازیگر ، سناریست ، کارگردان ، تهیه کننده و نابغه ی سینمای آمریکا پا به عرصه ی وجود گذاشت . 


 
 
پدرش ریچارد ولز صاحب چندین كارخانه
واگن سازی و مادرش پیانیست، علاقه مند
 به فعالیت های اجتماعی و از طرفداران و
 فعالان حق رأی زنان بود. والدین اورسن
 تمایل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف
جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط
 داشته باشند و دیگران آن ها را
اشخاصی برجسته بدانند !
آن ها به برادربزرگ اورسن، دیكی ولز
فشار زیادی وارد می كردند ، چرا كه
می خواستند اودر آینده شخصیتی مهم
و معروف شود ، اما از آنجا که او 
نمی توانست انتظارات والدین خود را
 برآورده كند ، سرانجام كارش به
بیمارستان روانی كشیده شد.
اورسن در سال ۱۹۱۸و در سه سالگی برای اولین بار در اپرای شیكاگو روی صحنه ظاهر شد.
مادرش به او خواندن آثار شكسپیر و نواختن پیانو را آموخت اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و  هنگامی كه اورسن  تنها نه سال داشت ، درپی یک بیماری سخت درگذشت  . 
اورسن ولز  در سال ۱۹۳۴توانست نخستین فیلم كوتاه خود به نام" قلب پیر"راكه چهار دقیقه بود ، بسازد.

ولز در سن 25سالگی با ساختن " همشهری کین " تعریف تازه ای از قابلیت ها و ظرفیت های سینما ارائه داد ، که تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل های بعد گذاشت .

این اثر تحسین شده كه در صدر فهرست آثار فاخر سینمایی جهان قرار دارد همچنان پس از سالها مورد توجه منتقدان و سینما دوستان است.

او پیش از موفقیت در سینما ، در عرصه ی تئاتر و رادیو نیز شهرت قابل توجهی به دست آورده بود.

 در طول سالهای ۱۹۳۶تا ۱۹۴۷در بیش از صد  درام رادیویی ، به عنوان نویسنده ، بازیگر و كارگردان حضور یافت و نبوغ منحصر به فرد خود را به رخ کشید . 

 

نبوغ اورسن ولز با چارچوب های محافظه کارانه ی سینمای هالیوود همخوانی نداشت ، در نتیجه اغلب فیلمهای خود را به سختی می ساخت . به همین سبب او را فیلمساز ناراضی نیز لقب داده اند .

 
 

 
ولز در كسوت كارگردانی آثاری چون : قلب پیر (۱۹۳۴) ، خیلی زیاد جانسون (۱۹۳۸) ، همشهری كین (۱۹۴۱) ، امبرسون های باشكوه (۱۹۴۲) ، غریبه (۱۹۴۴) ، بانویی از شانگ های (۱۹۴۵) ، مكبث (۱۹۴۷) ، اتلو (۱۹۵۲) ، گزارش محرمانه (۱۹۵۵) ، تماس زشت (۱۹۵۷) ، محاكمه (۱۹۶۲) ، قصه جاویدان (۱۹۶۸) ، برای تقلید (۱۹۷۵)  طرف دیگر باد (۱۹۷۵) و..... را در كارنامه خود دارد. 

اورسن ۷۰ سال زندگی کرد  و سرانجام در سال ۱۹۸۵ روی در نقاب خاک کشید .

   یادش گرامی .

                                                                   هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۷

                                       **********

 

ممنونم از خواهرم ، که مطلب زیر رو همین امروز ، به بهانه ی بزرگداشت اورسن ولز فرستاد .

اونو به پست " فیلمساز ناراضی " اضافه میکنم .                  هجدهم اردیبهشت ۸۷

 

                                               *****

  یک شنبه 30 اکتبر ۱۹۳۷- ساعت 8شب 

 رادیو :

می دانید بچه هایتان کجا هستند ؟

آن شب ، مردم امریکا با شنیدن این جمله ، گوشها یشان تیز شد .

وقتی فهمیدند مریخی ها به کره زمین حمله کرده اند ، وحشت زده به خیابانها ریختند . ترافیک سنگینی ایجاد شد وسیستم های مخابراتی به هم ریخت .

عده ای هم کنار خیابان ایستادند و به آسمان نگاه کردند ، تا شاید بتوانند  قسمتی از نبرد میان سیاره ای را ببینند ! 
اما نبردی در کار نبود ، چون هنرمند 22 ساله ، اورسن ولز با اقتباس از رمان معروف "جنگ دنیاها" این نمایش رادیویی را پخش کرده بود . اجرای او به قدری حرفه ای وباور پذیر بود که شنوندگان رادیو راحیرت زده کرد !
                  

                                     ***********

 

این هم یادداشت مهرگان در باره ی " همشهری کین " :

 از لطف ایشان بخاطر ارسال این مطلب ، و از محبت شما بخاطر مطالعه ی آن متشکرم . 

                                                                               ۲۷ اردیبشت ۱۳۸۷

 همشهری کین در زمان خودش شکست تجاری خورد : "ویلیام راندولف هرست" که در آن زمان سلطان  مطبوعات آمریکا به شمارمی رفت ، این فیلم را تصویر سازی از زندگی خودش قلمداد کرد و از آنجا که شخصیتی که از کین ارائه می شد چندان دلچسب نبود ، به مخالفتی گسترده با فیلم پرداخت . ویلیام هرست مصمم شد که با استفاده از قدرت خود جلوی توزیع فیلم را بگیرد . همشهری کین دارای تکنیک ، ساختار و روایتی بدیع و نو بود ، اما فروش خوبی نداشت . علت شکست تجاری فیلم ، علاوه بر مداخله های هرست در تبلیغ و پخش آن ، در طبیعت تجربی فیلم بود  که  برای تماشاگران آن زمان چندان قابل درک نبود .
                                                      

                                                                                                    

                                                                       پایان

 


نوشته شده توسط ناصر در 2:9 بعد از ظهر | موضوع: سینما
• لينک ثابت   • 

شنبه 14 اردیبهشت1387

در تکریم بردباری

 

        دریا و من

 به وقت سنگسر

 دریا و من چقدر شبیهیم

 گرچه باز،من سخت بی قرارم واو بی قرار نیست

 با اوچه خوب می شود از درد خویش گفت

 دریا که از اهالی این روزگار نیست

 امشب ولی هوای جنون موج می زند

 دریا سرش به هیچ سری سازگار نیستبه وقت سنگسر

 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش  

 ببین !

 دریا هم اینچنین که منم ، بردبار نیست

 

 

                                                                            چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷

                                                    

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:41 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387

سفرنامه بهشت ( قسمت دوم )

 

   سفرنامه بهشت

سلام
از روزي که قسمت اول " سفرنامه بهشت " رو نوشتم  مدت نسبتا زيادي مي گذره . 
قول داده بودم  وقفه اي  بين بخش هاي سفرنامه پيش نياد ، که متاسفانه پيش اومد !
قبل از اينکه ادامه ي ماجرا رو تقديمتون کنم ، وظيفه دارم از همه ي دوستان ، بويژه مهرگان ( شكلات داغ ) ـ که با بي صبري ، ادامه ي اين پست رو انتظار کشيد و يک بار هم تذکر آيين نامه اي فرستاد ـ و همه ي هم لينکي هاي عزيز،  از جمله رضا صفري ( موسسه پويان )، علي ( ساواشي) ، سميه و عاطفه ( يادداشت هاي گم شده ) ، سيد (پيامبراعظم )، حسين متوليان (يه غريب بي نشون ) ، استاد خوبم احسان مهديان (هجووووووم ) ، آقاسيد ( برگ سبزي تحفه ي درويش ) ، رويا (هيچكس تنهاييم را حس نكرد ) ، شايان ( هفت آسمون ) ،عباس ( من و ناگفته هام ) ، محمد حسين ( پيشاهنگ ) ، مرضيه ( پرواز در آسمان خيال ) ، يك دوست ناشناس ( عزرائيل فرشته ي مقرب خدا ) ، جاويد ( من ها) ، مصطفي (شاهرود بوستاني در كوير )، ام . جي اچ ( دنياي من ) ، حسين نورانيان ، محمد رضا ( طلبه اي از مشهد الرضا ) و  مونا ( هميشه يكي بود و يكي نبود) ، که با کامنت هاي محبت آميزشون شرمسارم کردند ، پوزش بخوام .

اما ادامه ي ماجرا :


 ۴- شوش ( پايتخت ۲۴۰۰ ساله )         پنجم فروردین ۱۳۸۷


پس از بدرود با يادمان فتح المبين در تپه هاي غرب شوش ، راه اهواز را در پيش مي گيريم ، راهي که البته از ميان شوش مي گذرد .
شوش از شهرهاي قهرمان و تاريخي استان خوزستان است که حضور نامبارک دشمن را چند صباحي در نزديکي خود تحمل کرد ، اما پس از عمليات فتح المبين ، نفس راحتي کشيد .
نمي دانم ، دشمن از اينکه توانسته بود خود را به ديوارهاي اولين خاستگاه شهرنشيني و يکجانشيني ايران برساند چه احساسي داشت ؟
چه کسي باور مي کرد شهري که ۲۴۰۰ سال مرکز و پايتخت دو امپراتوري بزرگ و متمدن دنياي باستان ، ايلام و هخامنشي بود ، روزگاري در ديد و تير مستقيم دشمن قرار گيرد ؟به وقت سنگسر
بگذريم ......   گذشت آنزماني که آن سان گذشت .
از يادمان فتح المبين تا شوش راه زيادي نيست ، شايد ۱۵ دقيقه . با عبور از يک بيشه ي انبوه و گذر از فراز رود کرخه به شوش مي رسيم .
حيف است پايت به شوش برسد ، اما به زيارت دانيال نبي نروي . در هر جاي شوش که باشي ، گنبد سفيد آرامگاه حضرت دانيال با آن شکل منحصر به فردش تو را به سوي خود مي خواند .
کاش مي توانستيم  تپه ي آکروپل ، تپه ي آپادانا ، شهر شامي ، کاخ شائور و معبد چغازنبيل( ‌قديمي ترين و بزرگترين بناي خشتي ، آجري جهان ) را هم ببينيم .  اما وقت ما کوتاه و ... خرما بر نخيل !!*
توقف ما در شوش کوتاه است ، به اندازه ي يک زيارت و ثبت چند عکس  .
راستي ! تا يادم نرفته ، اين را هم بگويم ؛ ماموران راهنمايي و رانندگي شوش برخورد متين و مودبانه اي دارند ، به گونه اي که برايم خاطره مي شود . البته از مردم شهري با قدمت چند هزار ساله ، جزاين انتظار نمي رود .
عقربه هاي ساعت ۴ بعدازظهر را نشان مي دهد .حالا ديگر وقت خداحافظي با شوش است .


* شکل دستکاري شده ي ضرب المثل   دست ما کوتاه و خرما بر نخیل !!

 

                                                      ******************

 

۵ - اهواز  ( غروب همان روز )

 یادآوری : بخش مربوط به اهواز رو توی پرانتز می نویسم ، چون تناسبی با نام سفرنامه نداره ! برای همین اسمشو می زارم درد دل !    

(  همزمان با غروب آفتاب به اهواز مي رسيم .
همه خسته ايم . در دل خدا خدا مي کنم براي يافتن اقامتگاه ، دچار مشکل نشويم .
اما چه خيال باطلي ! اهواز گردي ما تازه شروع شده است !به وقت سنگسر
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !
همينقدر بگويم که ستاد اسکان مسافران نوروزي آموزش و پرورش اهواز عليرغم همه ي پيش بيني ها و زحمت ها (از حق نبايد گذشت )، خاطره ي خوشي براي ما باقي نمي گذارد !
اگر يک کروکي پيچ در پيچ بدهند دستتان و شما را وادار کنند از غروب آفتاب تا نيمه هاي شب ، خيابان هاي اهواز را گز کنيد تا  اقامتگاه مورد نظر را پيدا كنيد ، اما  دست آخر بهتان بگويند دير رسيديد ، اتاق نداريم  ، شما ناراحت نمي شويد  ؟  آنهم بابت اتاقي كه هزينه اش را پرداخت كرده ايد .
 سرتان  را درد نياورم ، بد قولي ستاد اسکان از يک طرف و فرهنگ رانندگي رايج در خيابانهاي اهواز هم از طرف ديگر ، همه دست به دست هم داده اند تا فاتحه ي اعصابمان را بخوانند .
خودمانيم , اهواز شناسي هم  عالمي دارد  , آنهم براي آدمي مثل من ، که از مادر , نوستالژيست به دنيا آمده است ! خاطرات شيرين سالهاي دفاع مقدس در تلخي اين لحظه ها نيز  دست از سرم بر نمي دارند !!
بوق هاي پي در پي ، تيک آف ، حرکت مارپيچ وسرعت غيرمجاز ، نمونه هايي از هنرنمايي رانندگان است ، به گونه اي که مرا نيز  به مقابله ي به مثل واميدارد !! ( اين را نشنيده بگيريد !)به وقت سنگسر
 آماري در دست ندارم ، اما گمان مي کنم راهنمايي و رانندگي اهواز درآمد بالايي داشته باشد !
القصه ... گفته اند عاقبت جوينده يابنده است .
بچه ها که در سفرهاي صد در صد تفريحي , به کمتر از آپارتمان رضايت نمي دهند  ، به محض رسيدن به محل اسکان  ، روي موکت ولو مي شوند و پس از چند لحظه به خواب عميقي فرو مي روند.خيلي خسته اند .
فردا روز پر ماجرايي ست . ديدار از دهلاويه , سوسنگرد , هويزه  و اگر مجالي دست داد , طلاييه  جزو برنامه هاي فرداست  . بايد به اندازه ي کافي استراحت کنيم . )


 

                                                    ********************


 

۶ - دهلاويه      ( يادمان  شهيد دکتر مصطفي چمران ششم فروردین ۱۳۸۷

 

دهلاويه يک روستاي کوچک در شمال غربي سوسنگرد و در کنار جاده ي بستان است  که تا پيش از جنگ  کمتر کسي نامش را شنيده بود ، اما حالا هزاران زائر دارد .
همه ساله هزاران زائر به دهلاويه مي آيند تا عروج گاه کسي را نظاره کنند ، که در وجودش فقط  "خدا بود  و ديگر هيچ نبود " (*۱)
کسي که زيبايي را انعکاس خدا مي دانست و به آن عشق مي ورزيد .
کسي که خود شناسي اش حد اعلاي خداشناسي را به ارمغان آورده بود .
کسي که تا عاليترين درجات علمي پيش رفت و به والاترين درجات در پيشگاه خدا رسيد .
از تپه هاي  "برکلي کاليفرنيا " تا  " تپه هاي جنوب لبنان " و از " تپه هاي الله اکبر" تا  " دهلاويه "و از آنجا تا "ملکوت اعلي "، راه درازي ست ،  اما چمران اين راه را با پاي دل پيمود .
او راه آسمان را نه در " ناسا " (*۲) که در همين روستاي کوچک جست و بي درنگ راهي شد .
... حالا ، در همان جايگاهي  که او پرواز آخرينش را آغاز کرد  ، بناي سنگي زيبايي استوار شده است .
اين بنا از دور ، مکعب مستطيلي را مي ماند ، که بر فراز آن ، برجي به بلنداي ۱۰ متر خودنمايي مي کند . پايه هاي اين برج  در طبقه ي زيرين بنا , قتلگاه  شهيد چمران را  در بر گرفته است .به وقت سنگسر
جدار داخلي ديوارهاي برج ، کاشي نوشته هاي زيبايي دارد  ، در يک سو پيام امام خميني به مناسبت شهادت شهيد چمران  ، و در سوي ديگر ، مناجات نامه ي شهيد نقش بسته است که تورا ، با چشمهاي باراني ات ، دقايقي به خود مشغول مي دارد.
در اطراف يادمان  ، تعدادي تانک ، نفربر و ادوات غنيمتي مستقر شده است .
اميرحسين با اشتياق به سوي ادوات جنگي مي رود و از جمشيد مي خواهد  چند عکس يادگاري بگيرد . او يک نسل چهارمي زبل است .به نظر مي رسد ,آنچه در نگاه او بيشتر جلوه کرده ,سخت افزار جنگ است . اما جمشيد که يک نسل سومي ست ,به جنبه هاي معنوي و نرم افزاري جنگ بيشتر توجه دارد .
 نظر : نمي خواهم جنبه هاي سخت افزاري جنگ را کم اهميت تلقي کنم ,بويژه اينکه مي دانيم , يکي از دلايل اصلي پذيرش قطعنامه ي ۵۹۸ توسط ايران , دراختيار نداشتن تجهيزات نظامي پيشرفته در سالهاي پاياني جنگ بود که به دليل تحريم همه جانبه ي کشورهاي جهان در واگذاري تجهيزات نظامي (هر چند عمومي) به ايران و کاهش توان اقتصادي کشور براي خريد اقلام نظامي رخ نمود  و به برتری نسبی ارتش بعثی ، صهیونیستی عراق  انجامید . (*۳)
با اين وجود , بايد اعتراف کرد که تجهيزات نظامي ، تنها عامل اساسي در پيشبرد دفاع مقدس نبود ,بلکه ايمان قلبي , اعتقاد راسخ , عشق به امام و فرمانبرداري از ايشان ,شهادت طلبي و اخلاص رزمندگان و ... نيز در زمره ي  عوامل معنوي  پايمردي رزم آوران ما بشمار مي رفت كه موجب شد رزمندگان ما با كمترين امكانات نظامي ، ۸ سال تمام مقاومت كنند .

..... دورها آوايي ست , که مرا ميخواند  ....

آوايي که مارا به نزدخودخوانده , اکنون شفافتربه گوش ميرسد.آنقدرواضح,که گويي ازدرون برمي خيزد.
پا به صحن يادمان مي گذاريم . 
 

اينجا دنياي ديگري ست !
در سمت راست , عبادتگاهي ست که دست کم يک چهارم بناي يادمان را تشکيل مي دهد .  باید چند رکعت نماز عشق  به ميزباني شهيد چمران به جا آوريم . احساس مي كني فاصله ي تو با خدا به كمترين حد ممكن رسيده است .
چه حال خوبي !
نگاهت را به چپ مي چرخاني . در اين سو ، پلکاني ست که تو را به بام يادمان و برج سفيد مي رساند . روبرويت, مزار يک شهيد گمنام  بسان  نگيني زيبا در حلقه ي جوانان دانشجو مي درخشد .
در امتداد نگاهت , در آنسوي مزار شهيد گمنام , تابلوي نمايشگاه را مي بيني .
بي اختيار به سوي  نمايشگاه روانه مي شوي .به وقت سنگسر
 هرچند هوا آنقدر گرم نيست که کلافه ات کند , اما  وقتي پا به درون تالار مي گذاري , خنکاي جانبخشي  تن و جانت را مي نوازد  و احساس آرامش مي کني . بيدرنگ به خود تلنگر مي زني : اين  آرامش را مديون کساني هستي , که روزگاري در همين سرزمين مقدس , آرام و قرار خود را فدای  آرام و قرار تو  کرده اند .حواست که هست ؟ نکند یادت برود ؟
از اينجا به بعد , تو نمي روي , بلکه پاي دل است که تو را به دنبال خود مي کشد .
گرداگرد تالار با تصاوير شهيد چمران و همرزمانش زينت يافته است . از مدارک تحصيلي شهيد چمران گرفته  تا  تصاوير کودکي ,نوجواني و جواني او  و عکسهايي از دوران حضور در جنوب لبنان  و جبهه هاي نبرد حق و باطل .
هر چيزي که ممکن است الهام بخش باشد , در معرض ديد زائران قرار گرفته است .
در حين تماشا , به جايگاهي استثنايي مي رسي . اينجا غرفه ي آثار هنري شهيد چمران است . عجب !  مگر چمران هنرمند هم بود ؟  از تابلوهاي روبرويت پاسخ مي شنوي : آري  او هنرمندي تمام عيار بود .
  يکي از تابلوهاي مشهور چمران "شمع فروزان " است . این تابلو نقطه ی عطفی در زندگی چمران محسوب می شود . از راوي نمايشگاه مي شنوم : او اين اثر را در لبنان خلق کرد و  يک دختر لبناني  با دیدن اين تابلو , دل به چمران بست و  سرانجام به او رسيد .
او نه فقط يک رزمنده , يک فرمانده , يک عارف و  يک دانشمند , بلکه نگارگری چيره دست بود . تابلوهاي او تحسين هر بيننده اي را برمي انگيزد .

فضای میانی نمایشگاه ، به محل نمایش فیلم اختصاص دارد . فیلم تکان دهنده ای از لحظات شهادت شهید چمران و یارانش برای زائران به نمایش در می آید . این حادثه دقیقا در محلی اتفاق افتاده است که ما نشسته ایم ، همان فضایی که اکنون به تالار نمایشگاه تبدیل شده است . 

چمران پايه گذار ورود نيروهاي مردمي به صحنه هاي جنگ بود . نيروي مردمي که بعدها در قالب بسيج متجلي شد , ابتدا جنگ را با حضور در " ستاد جنگ هاي نا منظم دکتر چمران " تجربه کرد .
با خود مي انديشم :  چمران و چمران ها را چقدر مي شناسيم ؟
آيا وقت آن نرسيده است که  " ستاد جنگ هاي نا منظم " شهيد دکتر چمران  در "جنگ هاي منظم فکري "پياده شود ؟
خلاء فکري جامعه را چگونه بايد جبران كرد ؟
جوان ما حق دارد چمران را  دست کم  به اندازه ي آن جوان لبناني بشناسد .
مي گويند نام چمران  , نام محبوب خانواده هاي لبناني ست . بسياري از لبناني ها , اين نام  را براي پسران خود برگزيده اند . آنها هنوز داغدار چمرانند ! 


* ۱ - نام کتابي به همين نام , نوشته ي شهيد چمران

* ۲ - سازمان فضایی آمریکا

* ۳ - جنگ ايران و عراق  پرسش ها و پاسخ ها - تاليف دکتر فرهاد درويشي -                  

       مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه ـ ص ۷۰

 

                                                          ************

 

    ساعتي بعد ، همان مکان                                                             

نماز ظهر به وقت سنگسرو عصر  مهمان شهيد چمرانيم .
جاي شما خالي . نماز پر حلاوتي ست .
از آن نمازهاي شيرين که شيريني اش را با تمام ياخته هايت احساس مي کني .
اطرافت پر از زائر است .گمان ميکنم  دانشجويان زنجاني باشند . تيپ ظاهر و چفيه هايشان  مرا ياد بسيجي هاي قديم مي اندازد . راستي اگر خداي ناکرده  جنگ ديگري به ما تحميل شود , آيا آنها قادرند  همانند پدرانشان  حماسه ساز شوند ؟ 
در پاسخ ،  اين مصرع از شعر آن شاعر افغان را زمزمه مي کنم : کوه آتش به جگر دارد  اگر خاموش است !
آنها  آتفشان هاي خاموشي  هستند که اگر شعله اي درگرفت , فوران مي کنند .اينان از نسل حماسه اند .
ديدن چهره هاي معصوم جوانان , که هريک براي کشف حقيقتي  به اين ديار آمده اند , چه شيرين و لذت بخش است .
  
کمي استراحت , بعد از نماز  مي چسبد .
تا بچه ها موبايلشان را شارژ کنند , من هم  دراز ميکشم .
هواي جنوب ، در بهار هم  تابستاني ست !
 


                                                                    ادامه دارد

                                             ناصر طاهرکرد 

                                    هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷                                                                                                      

 

                                     *******************************  

   خلیج فارس     خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس    خلیج فارس   

 

 دهم اردیبهشت ، روز  خلیج تا ابد فـــارس

        بر                                                                      

                                 شـــــما                                                      

                                                      مبــــــــارک   

 

 خلیج فارس      خلیج فارس     خلیج فارس    خلیج فارس      خلیج فارس    خلیج فارس    
                                                                

                                        *****************************

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

نوشته شده توسط ناصر در 8:5 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 19 فروردین1387

سفرنامه بهشت ( قسمت نخست )

 

سلام

این هم از قولی که داده بودم :

سفرنامه ی بهشت در چند قسمت .

 

 ۱ - دزفول ( نماد مقاومت خوزستان )  ـ  پنجم فروردین ۸۷

صبح روز پنجم فروردین ماه تصمیم گرفتیم  اندیمشک را به مقصد شرهانی ترک کنیم . اما پیش از آن لازم بود حتما سری به دزفول بزنیم .  دزفول نماد مقاومت خوزستان است . دشمن ، داستان موشک باران شهرهای ما را از دزفول آغاز کرد . اما مردم دزفول حاضر به ترک خانه و کاشانه ی خود نشدند . مرحوم آیت الله قاضی  امام جمعه ی فقید دزفول که در بحرانی ترین شرایط در کنار مردم شهر ماند ، سهم چشمگیری در روحیه بخشیدن به ساکنان این شهر قهرمان داشت .

به یاد دارم آن روزها ، دزفول حتی از خط مقدم جبهه نیز بحرانی تر می شد !  رزمنده هایی که برای رفتن به پشت خط مرخصی می گرفتند ، به شوخی می گفتند : خط مقدم از دزفول امن تر است !! مگر از جانمان سیر شده ایم که مرخصی مان را به دزفول برویم ؟!

هر چند رزمنده ها این نکات را به طنز و کنایه بر زبان می راندند ، اما حقیقت این بود که آنها درست می گفتند ، ماندن در دزفول مترادف با پذیرش مرگ بود !!  دزفولی ها کار بزرگی کردند .

به هر تقدیر ، در شهر گشتی زدیم . پل قدیمی ، پل شناور ، رودخانه ی زیبای دز ، بازار و برخی محله های دزفول را دیدیم و سپس راه شرهانی را در پیش گرفتیم .

                                                      

                                                      *******************


  ۲ــ  شرهاني  (به وقت سنگسر پنجم فروردین ۸۷)

      يادمان شهداي عمليات محرم

تقريبا 10 کيلومتر از انديمشک به سمت اهواز ميروي تا به جاده دهلران برسي . سپس به راست مي پيچي و پل نادري  را پشت سر مي گذاري ( آن روزها به اين پل مي گفتيم : پل کرخه ) و با عبور از دشت عباس و عين خوش به يک سه راهي مي رسي .
از همين جا ، يک جاده ي باريک تو را به دروازه هاي آسمان مي رساند !

فلاش بک : (يادش بخير !  تابستان سال 62 در همين جاده ي باريک دو بار به شدت گرما زده شدم . هر روز فاصله بين چمسري تا عين خوش  را ، با يک موتور تريل به سرعت طي ميکردم . آنهم در گرماي 50 درجه ي تابستان !  بدون هيچ وسيله اي که سر و صورت مرا از گرما مصون نگهدارد . نتيجه اش دوبارگرما زدگي شديد با تب 41  (چهل و یک )درجه - يا بيشتر ـ بود ، که مرا تا آستانه ي مرگ کشاند . اگر بچه ها با اصرار مرا به اورژانس تیپ نمي رساندند ، ........ )به وقت سنگسر

جاده ي باريک ، در ميان تپه ماهورهاي منطقه پيچ و تاب مي خورد و تورا باخود مي برد . آنقدر مي روي تا  به بيرق هاي آشنا برسي .

اينجا شرهاني ست

              سرزمين پرچم های الوان

سرت را که بلند مي کني ، دور تادور گنبدي کوچک و طلايي ، در يک شعاع وسيع ، صدها پرچم به اهتزاز در آمده مي بيني .
شرهاني مقر تفحص لشکر 14 امام حسين (ع) بود و حالا به يادمان شهدا بدل شده است .
کسي چه مي داند ؟ اگر شرهاني زبان باز مي کرد ، مي توانستي هزاران راز ناگفته را از زبانش بشنوي . 

به وقت سنگسر

 تپه هاي روبرو را که مي بيني ، اشک از چشمانت سرازير مي شود .
تانک هاي سوخته ، نفربرهاي منهدم شده ، سيم هاي خاردار ، خاکريزها ، کانالها ، ادوات جنگي و ..... با تو سخن مي گويند . آنها حماسه هاي فرزندانمان را به چشم ديده اند .  
به سمت همسر و  پسرانم جمشيد و اميرحسين رو مي گردانم تا برايشان درباره ي اين محور توضيح دهم ، اما باديدن قطرات اشک بر گونه هايشان ، سکوت ميکنم . بگذار گريه کنند .. چند لحظه بعد ، بغض من هم مي ترکد ........     

دلم مي خواهد با صداي رسا به شهدايي که آنسوتر آرميده اند ، سلام کنم .

     ....... کجایند مردان بی ادعا ؟!


                                              
                                               *********************

 

 ۳ ــ فتح المبین   ( همان روز )

یادمان شهدای عملیات فتح المبین - بلندی های غرب شوش

از شرهانی خداحافظی می کنیم ، در حالیکه دل کندن از آن بسیار دشوار می نماید . در راه بازگشت ، فضای داخل اتومبیل را سرود " یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه " کویتی پور پرکرده است .  تا رسیدن به جاده اصلی ، هیچکس کلامی بر زبان نمی آورد . با سکوت خود ، حلاوت دیدار از شرهانی را مزمزه میکنیم . خدا خدا می کنم  هیچکس چیزی نگوید تا این حس زیبا و دست نیافتنی خط خطی نشود . ..... در این لحظات، کویتی پور همچنان می خواند :  هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ......  

به جاده ی اصلی که میرسیم ، پسرانم کم کم به زبان می آیند . خب ، حالا کجا بریم ؟ می گویم: یادمان فتح المبین استقبال می کنند  و ساعتی بعد ، با عبور از عین خوش ( سرزمین خاطراتم در سالهای دفاع مقدس ) و دشت عباس ،  از سه راهی قهوه خانه به سمت راست می پیچیم تا به قطعه ای دیگر از بهشت برسیم .

در غرب شوبه وقت سنگسرش منطقه ی وسیعی را حفاظت کرده اند تا یاد سلحشور مردان فتح الفتوح را زنده نگهدارند . هیچ چیز تغییر نکرده است . تانک های سوخته ، نفر برهای واژگون شده ، قتلگاه های شهدا ، شیارهای عبور رزمنده ها  و........بدون هیچ دخل و تصرفی در معرض دید مردم قرار گرفته است . حتی از افکت هم به خوبی کمک گرفته اند تا نبرد های رزمندگان اسلام را شبیه سازی کنند . صدای بیسیم چی ، شلیک گلوله ها ، انفجار خمپاره ها ، گردش شنی تانکها و  بمباران هوایی، لحظه ای قطع نمی شود . گهگاه صدای گرم و آرام بخش شهید آوینی نیز گوش تو را می نوازد و تو حس می کنی در متن حادثه قرار گرفته ای . 

دو روز از فروردین ۶۱ گذشته بود که عملیات فتح المبین آغاز شد . می گویند در استخاره ی محسن رضایی که برای انجام عملیات انجام شد ، ابتدای سوره ی فتح آمد . به همین دلیل نام عملیات را فتح المبین گذاشتند .

در مرحله ی اول عملیات ، رزمنده ها از شیارها عبور می کردند که به کمین عراقی ها خوردند . در همین شیارها خیلی ها شهید شدند . شهر شوش از آن نقطه به خوبی دیده می شود . دشمن تا نزدیکیهای شبه وقت سنگسروش و اندیمشک پیش آمده بود !

موقع حرکت روی تپه ها و درون شیارها مرتب به خود تذکر میدهم : مراقب گامهایت باش!این خاک ، مطهر به خون شهیدان است . شاید همینجا محل عروج شهیدی باشد .

      آب دریا را اگر نتوان کشید

     هم به قدر تشنگی باید چشید

عظمت عملیات فتح المبین در این مختصر نمی گنجد . اما تو ناچاری به همین مختصر بسنده کنی . حساب زمان رااز کف داده ای و نمی دانی چند ساعت در این بهشت رویایی  پرسه زده ای . اما به هر حال ، هر آغازی پایانی دارد  و اکنون ، نوبت خداحافظی است . 

 " خداحافظ شهدا "  این جمله رابا حروف درشت ،در قسمت خروجی یادمان نصب کرده اند .

به جوانی که وظیفه ی حراست از آن نقطه را بر عهده دارد می گویم :

 بگویید بنویسند سلام شهداکسی که با پای دل بیاید ، شهدا را پیدا می کند .

حالا موقع سلام کردن به شهداست ، نه خداحافظی .                    

                                                                                              

                                                                                                ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۱۹/۱/۱۳۸۷

                                                                                                   ادامه دارد .....

 


           برگی از اندیشه (۶)

برگی از اندیشه

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:59 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 13 فروردین1387

تولد دوباره

 

   آدما چند بار متولد می شن .

 در نخستین تولد ، خودشون هیچ نقشی ندارن ، اما تولد های بعدی ، به هر تعداد و به هر کیفیت، بهخواست و اراده ی خودشون بستگی داره .

   شما چند بار متولد شدین ؟

عيد ديدني امسال با عيد ديدني سالهای پیش تفاوت داشت .
امسال تصميم گرفتم  همراه با خانواده ، به عيد ديدني بچه هاي بهشت برم .
يعني قرار گذاشتیم يه "راهيان نور خانوادگي " راه بیاندازیم  .
بعد از سالها ، که ديدن مناطق دفاع مقدس و تجدید خاطرات جبهه برام یه آرزو شده بود ، بالاخره توفيق يار شد و از سوم فروردين بارو بنديل سفر رو بستيم و به سرزميني رفتيم که وجب به وجبش بوي حماسه و ايثار و خلوص و وارستگي ميداد . سفری دور و دراز که ۳۵۰۰ کیلومتر مسافت رو در بر داشت .
از شرهاني و شرح مظلوميت رزمندگان گرفته تا دشت فتح المبين و داستان جواناني که از بهاري ترين روز هاي زندگي شون گذشتند ،از دهلاويه و مشهد شهيد دکتر چمران گرفته تا هويزه و حکايت دردناک شهادت مظلومانه ي دانشجويان پيرو خط امام ، و از پاسگاه زيد گرفته تا شلمچه  رو به تماشا نشستیم ، نه با چشم سر ، که با چشم دل

اما اين شلمچه ، خود حکايتي ست در ماجراي 8 سال دفاع مقدس .  

 دیدار از شلمچه تقریبا 5 ساعت طول کشید و من و همسرم تمام مدت گریستیم . هم برای مظلومیت بچه های جنگ و هم برای فراموشی خود ، که چه راحت بدهکاری به ولینعمت هامون رو به باد نسیان  سپردیم  و چه آسان ، دچار دنیا زدگی شدیم  !

مهمانی خوبی بود . دلمون حســـــابی از حضور جاری شهدا سیراب شد . شاید حتی به خواب هم نمی دیدیم که روزی زائر آسمون بشیم و از دست زنده های جاوید ، جرعه جرعه شهود بنوشیم .  دلهای کویری بسیاری ، به زلال یاد شهدا دخیل بسته بودند تا به برکت یادشون، سر سبزی بهار رو تجربه کنن .
شلمچه دقيقا در مرز ايران و عراق قرار گرفته ، با دو ردیف خاکریز به موازات هم ، که تا دوردست ها امتداد پیدا می کنه  . اما مقايسه ي اين سو و آنسوي خاکریزهای مرزی حيرت انگيز بود .
در اين سو ، هياهوي هزاران انسان مشتاق شنيده مي شد که اومده بودند خاک پای بهترین انسانهای زمانه رو سرمه ی چشم هاشون کنن و  سند افتخار رزمندگان رو از نزديک ببينن . 

 اما در آنسو ، فقط سکوت بود که به شدت آزارت ميداد .
با خودم گفتم :راستی!  اونها چي دارن که بهش افتخار کنن ؟ از اين جنگ هشت ساله چه چيزي نصيبشون شد ؟ اين همه کشته و مجروح رو براي چه هدفي دادن ؟
 

     ما چه کردیم ؟

 ما ايستاديم . از بهترين سرمايه هاي خودمون مايه گذاشتيم . مظلوميت ها رو تحمل کرديم ، زخم زبانها رو شنيديم و خم به ابرو نياورديم . به تعبير شهيد بهشتي ، خون داديم و  خون دل خورديم ، شهادت بهترين و عزيزترين کسانمون رو تاب آورديم ، اما نگاهمون به افق هاي روشن دور دست بود .
افقي که روشن و روشن تر شد تا سرانجام نورش همه جا رو در نورديد و حقيقت نمايان شد .
ما ملت بزرگي هستيم .
اين يک ادعای صرف نيست . حقيقته .
اين حقيقت رو ميتونيم در پشت خاکريز جبهه هاي افتخار ، با تمام وجود مون لمس کنيم .
من تاثیر شگرف این سفر معنوی رو به عینه در فرزندانم دیدم .

اگه شما به این سفر مشرف نشدین ، توصیه می کنم حتما برید .

امسال نشد ، نوروز سال دیگه . آغاز سال بهترین فرصت برای تازه شدنه .
 دیدن اون مناطق ، یه تولد دوباره س.

 سلسله پست های سفرنامه بهشت ( نگاهی گذرا به یادمان های شهدا در مناطق عملیاتی ) 

  رودر روزهای آینده پیشکش می کنم .  برگی از اندیشه هم به قوت خود باقی ست .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:49 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 29 اسفند1386

به نام چهارشنبه سوري ....


 

اين چهارشنبه ي آخر سال عجب حکايتي ست  !!
کم کم دارد به يک بحران ملي تبديل مي شود . بحراني که اگر برايش چاره جويي نشود , ما را به پرداخت هزينه هاي سنگين مادي و معنوي  وامیدارد  .به وقت سنگسر

همه ساله به نام چهارشنبه سوري ، چه بسيار چشم ها که ، براي هميشه نعمت بينايي را از کف مي دهند .
به نام چهار شنبه سوري , چه قامت هاي بلندي که ، تا هميشه زمينگير مي شوند .
به نام چهارشنبه سوري , چه بسيار پاهايي که  راه رفتن را  از ياد می برند و چه بسيار دستها که تا ابد , داغ جراحات آن شب شوم را به ياد می سپارند . 
به نام چهار شنبه سوري , چه داغ ها که مهمان دلها مي شود ، تا  هفت سین سفره ی دلشان ، با سین سوانح و سوختگی کامل تر شود .

 به نام چهار شنبه سوري ، چه چهره ها که زیبایی و طراوت خود را ، فقط با چند لحظه هیجان دروغین معاوضه می کنند .
نه , نه ........  اين عاقلانه نيست , عادلانه هم نيست .
چند لحظه هيجان طلبي افسار گسيخته , و اين همه هزينه ؟
نارنجک دستي , توپچه , ديناميت , انفجار , دود , آتش و دیگر هیچ .......

  آن هم به نام چهارشنبه سوري ؟

  

     فلاش بک  ( flash back )

در ايران رسم بر اين بود !  ( رسم بر این بود ــ مایه ی ناخشنودی ست که ناچار به استفاده از فعل ماضی ام !) که پيش از غروب آفتاب در آخرين سه شنبه ي سال , خانواده ها بوته هاي خار و چوب را روي بام يا حياط خانه و يا  فضاي عمومي کپه مي کردند و آنگاه زن و مرد , پير و جوان از روی آتش افروخته می پریدند و  مي خواندند : زردي من از تو , سرخي تو از من .......

آنها باور داشتند ، پریدن از روی آتش ضعف و ناتوانی را از بدن دور می کند و سلامت و سرخی وشادابی می بخشد . 
اما مي بينيد سنتي که قرن ها راه پيمود و سينه به سينه ، چونان امانتي گرانبها , از نسلي به نسل ديگر انتقال يافت و به ما رسيد ، به چه روزي افتاده است !؟
مي بينيد برخی از ارزشهاي ملي به دست همین مردم،چگونه رنگ باخته و بی هویت شده است ؟!
نه ..... اين آشوبها هيچ نسبتي با چهارشنبه سوري ندارند . بهتر است نام برازنده تری برای آن بیابیم .  مثلا :  فرهنگ سوزي !!!   فرهنگ سوزي !!!   فرهنگ سوزي !!!  




 

توضيح 1 : در سال 1385 روي هم رفته 1662 نفر در آشوب هاي افسار گسيخته ي چهارشنبه ي آخر سال ( در سراسر کشور ) دچار سوختگي شدند .
شصت درصد آنان دانش آموز بودند . فرهنگيان کلاه خود را بالاتر بگذارند !!

توضيح 2 : آمار 1386 اگر بيشتر نباشد , کمتر نيست .

 


به وقت سنگسر

            

       چشمتان

           به بهار

              و نوروز ۱۳۸۷

                  روشن .

 

 

                                          

                                     

                                      سا ل نو  مبارک              

                                                                      

 


 

     برگی از اندیشه  ( ۵ )

 

برگی از اندیشه

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:31 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

شنبه 18 اسفند1386

پيام بهار ، فرکانس فطرت ، امواج عشق و حیرت

 

        صدای پای شگفتی !

  

 صبح امروز خبرگزاري نسيم پيام مهمي رابه سراسرجهان مخابره کرد .

قسمتي از متن پيام که گفته مي شود با دستخط بهار نوشته شده ، به اين شرح است :

"به نام باغبان هستي وهستي بخش باغستانهاي آفرينش"

بهار فصل تامل در آفرينش خداوند است .
پس بر روي زمين سير کنيد و مخلوقات خداوند را با ديده ي بصيرت بنگريد .
نگاه کنيد به لاله که چگونه روز و شب ، حديث عشاق واله را در گوش باد نجوا مي کند .
به اقاقيا نظر کنيد و ببينيد که خداوند چگونه عطري دلاويز را خوشه کرده و از درخت آويخته است .
آيا به نرگس نگاه نمي کنيد که چگونه آفريده شده است ؟
اگر تمامي مردم دست به دست هم بدهند ، تا آيه اي مثل نرگس بياورند ، هرگز نمي توانند .
و تازه ، اين نرگس با همه ي زيبايي خيره کننده اش ، در برابر يک جفت چشم شيوا ، چه حرفي براي گفتن دارد ؟

 

اينک از شراب رايحه ي نارنج مست

شويد و خدا را سپاس گوييد که چنين

مستي مشروعي را درآفرينش رقم

زده است ......"


 اين پيام مرتبا بر روي فرکانس فطرت و امواج عشق و عرفان و حيرت منتشر مي شود .
به گزارش خبرگزاري  نسيم ، ستاد باز سازي دل هاي خزان زده و انجمن ترميم قلب هاي شکسته ،مشترکا حمايت و پشتيباني خود را از اين پيام اعلام کرده اند .

در اين گزارش ، به نقل از بهار تاکيد شده است :هرگونه اشکال دردريافت اين پيام ، به نقص گيرنده هاي شما مربوط ميشود . تا فرصت باقي ست ، آن را اصلاح کنيد .

 

                       


     برگی از اندیشه ( ۴ )

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 5:49 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

شنبه 11 اسفند1386

يادداشت هاي گم شده



                  شعری از زنده ياد " قيصر امين پور "

                   یاد داشت های گم شده


    پس کجاست ؟
    چند بار به وقت سنگسر
    خرت و پرت هاي کيف باد کرده را
                          زير و رو کنم  :
   پوشه ي مدارک اداري وگزارش اضافه کار و کسرکار
    کارت هاي اعتبار
 
    کارت هاي دعوت عروسي و عزا
    قبض هاي آب و برق و غيره و کذا

    برگه ي حقوق و بيمه و جريمه و مساعده
    رونوشت بخشنامه هاي طبق قاعده

    نامه هاي رسمي و تعارفي
    نامه هاي مستقيم و محرمانه ي معرفي

    برگه ي رسيد قسط هاي وام 
    قسط هاي تا هميشه ناتمام .....

    پس کجاست ؟به وقت سنگسر
    چند بار 
    جيب هاي پاره پوره را
                           پشت و رو کنم :

    چند تا بليت تا شده 
    چند اسکناس کهنه و مچاله
                       چند سکه ي سياه
    صورت خريد خوار و بار
    صورت خريد جنس هاي خانگي .....

    پس کجاست ؟
    ياد داشت هاي درد جاودانگي * ؟

 

* اشاره به کتابي است از " اونا مونو " فيلسوف ، شاعر و نويسنده اسپانيايي  که بهاء الدين خرمشاهي  به همين نام ترجمه کرده است .

 


     

       برگی از اندیشه (۳)

برگی از اندیشه

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:0 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 8 اسفند1386

آن صدای نرم و مخملی

 

 هشتم اسفند ، سالروز خاموشی استاد موسیقی و آواز ایران

 

استاد غلامحسین بنان در سال ۱۲۹۰شمسی در خانواده ای هنرمند دیده به جهان گشود . تحت تعلیم پدر ، با رموز موسیقی آشنا شد و استعدادش در موسیقی ، از سنین جوانی آشکار گشت .

بنان در سال ۱۳۲۱ شمسی خوانندگی در رادیو ایران را آغاز کرد و پس  از تاسیس انجمن موسیقی ملی ، در سال ۱۳۲۳شمسی در این انجمن به تدریس و تعلیم هنرجویان مشغول شد .

استاد غلامحسین بنان نه تنها در موسیقی و آواز سنتی و کلاسیک ایران استاد بود ، بلکه بر نغمات جدید و موسیقی مدرن ایران نیز تسلط کامل داشت . 

حاصل همکاری بنان با رادیو ایران بیش از ۴۵۰ (چهارصدوپنجاه )ترانه  است که مانند سایر آثار ارزنده و گرانبهای او ، در عرصه ی موسیقی ایران به یادگار مانده است . او در سال ۱۳۳۶ بر اثر سانحه ی رانندگی ، بینایی چشم راست خود را از دست داد و چهار سال بعد ، به عنوان اعتراض به هرج و مرج در بازار موسیقی ایران ، از خوانندگی کناره گرفت .

استاد بنان که در سالهای پایانی عمر خود ، به بیماری گوارشی دچار شده بود ، سرانجام در هشتم اسفند ۱۳۶۴ ( در ۷۴ سالگی ) بدرود حیات گفت .

 

مزار سرد استاد ، اینک در امامزاده طاهر شهر کرج ، چشم انتظار دوستداران صاحب " آن صدای نرم و مخملی" است . صدایی توانمند و چند وجهی که گاهی با لطافتی حیرت انگیز  از " الهه ی ناز " می گفت و گاهی با شور حماسی کم نظیر ، ندای  " ای ایران ای مرز پر گهر "  سر می داد .

                        

                                                       

                               یادش گرامی و نامش بلند

      لطفا نظرات خود را در ذیل تابلوی " برگی از اندیشه (۲)" مرقوم بفرمایید .    متشکرم


      

       اربعین سرور فداکاران و سالار شهیدان کربلا ، حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)

      بر سوگواران تسلیت باد .

        برگی از اندیشه  (۲)

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:59 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

جمعه 26 بهمن1386

یادی از یک استاد

  

 یاران سلام

 

    از این پس به همراه هر پست تازه  ،  فرازی از افکار یک اندیشمند ، در قالب تابلویی با عنوان " برگی از اندیشه " تقدیمتان خواهد شد .

                       تا چند قبول افتد و چه در نظر آید .

 

 

                      

 


 

       

        

       یادی از "پدر تئاتر ایران"

 

 

     ذکری  از سید علی نصر ؛ در حاشیه ی باز سازی تئاتر نصر

 

شنیده شد  تئاترنصر که در زمره ی آثار ملی قرار دارد ؛ در دست مرمت وباز سازی است .

شنیدن این خبر، شادمانی اهالی تئاترایران و دوستداران این هنر والا را به دنبال داشت .

امروز بیست و ششم بهمن ماه ؛ مصادف با سالروزدرگذشت سید علی نصر بنیانگذار تئاتر ایران است.

سید علی نصر فرزند سید احمد نصرالاطباء ؛ در سال 1270 در تهران دیده به جهان گشود . پس از اتمام تحصیلات و فرا گیری زبان فرانسه ، به تدریس زبان فرانسه و ریاضیات پرداخت .

او بعدها وارد امور دولتی شد و مسئولیت های کلان دولتی را پذیرفت .

 وزیر پست و تلگراف ، سفیر کبیر ایران در چین و هند و نیز نماینده ی ایران در سازمان ملل متحد تعدادی از مسئولیت های وی درامور دولتی است .

نصر در آغاز مشروطیت به کار نمایش و تئاتر روی آورد و تئاتر ملی را بنیان نهاد . او برای آموختن فن تئاتر به اروپا رفت و پس از بازگشت ، کمدی ایرانی را به سبک تئاتر اروپایی تاسیس کرد .

ایجاد هنرستان هنرپیشگی  و تدریس تاریخ تئاتر، به منظور گسترش این فن ، از خدمات شایان نصر است .

سید علی نصر را به سبب تلاش های  فراوانی که در عرصه ی تئاتر و نمایش  به انجام رسانده است ، به عنوان" پدر تئاتر ایران" میشناسند .

پدر تئاتر ایران در طول عمر هفتاد ساله ی خود تالیفات و ترجمه های متعددی را به یادگار گذاشته است :

علم الاشیاء در 6 جلد ، تاریخ ایران و دنیا ، تاریخ عمومی  و تاریخ مختصر ایران  از جمله تالیفات  ـــسیروس و اشتباه لپی از جمله نمایشنامه ها  ـــ  تاریخ یونان  و انقلاب فرانسه از جمله ترجمه های اوست .

سید علی نصر عاقبت در سال 1340 شمسی  ـ  درسن هفتاد سالگی  ـ  بدرود حیات گفت و در امام زاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد .

 

   

 

                  یادش گرامی و نامش پاینده

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 3:37 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

شنبه 20 بهمن1386

سازه های متنافر

 

      به بهانه ی پخش دفاعیات "خسرو گلسرخی" در بیدادگاه رژیم پهلوی                

 

رسانه ی ملی در دومین سال پیاپی ، قسمت هایی از دفاعیات زنده یاد خسرو گلسرخی در بیدادگاه رژیم طاغوت را در معرض دید مخاطبان خود قرار داد .

ساختار برنامه از دو بخش تشکیل شده بود : ابتدا پخش دفاعیات و سپس سخنرانی جناب استاد رحیم پور ازغدی .

اما همزمانی و همراهی این دوبخش ، با چه هدفی صورت گرفت و آیا ترکیب این دو سازه ، کارآمدی مورد نظر را دارا بود ؟

در پست حاضر ، به دنبال پاسخی برای این پرسش ها هستم . بدون شک نظرهای سازنده ی شما دوستان نیز می تواند راهگشا باشد .

   

 آغاز سخن :

آگاهی از این موضوع لازم است که زنده یاد خسرو گلسرخی در شمار مبارزینی قرار داشت که  گرایش مارکسیست ، لنینیستی داشته و در سال ۱۳۵۲ دستگیر ، محاکمه و به اعدام محکوم شد . البته دفاعیات او در بیدادگاه رژیم پهلوی ، از چرخش ۱۸۰ درجه ای او و فاصله جستن از گرایش فکری پیشین و تمایل به اندیشه های دینی خبر می دهد . آنجا که با شجاعت تمام ، از پیرو علی (ع) و حسین (ع) بودن خود دم می زند و در کنار نقلی از مارکس ـ اسطوره ی فکری کمونیسم ـ در رد سرمایه سالاری ، به حدیثی از حضرت علی (ع) استناد می جوید . یا آن هنگام که در چرایی مبارزه ی خود با ستم ، به راه و منش حسین (ع) در قالب حدیثی دست می یازد و از پایگاه اندیشه ی دینی به مصاف ستمکاران دربار پهلوی می رود .

به نظر می رسد گروه هدف اصلی رسانه از پخش این دفاعیات ، نسلی است که ما در ادبیات شفاهی خود به نام نسل سوم یا چهارم انقلاب می شناسیم ، نه نسلی که انقلاب و تمامی حواشی آن را رقم زد . بنابر این می توان دریافت که رسانه ی ملی ، از سر احساس تعهد اخلاقی ، برای جلوگیری از استحاله ی فکری آنها در روبرو شدن با سیمای این قهرمان مبارزاتی ، بی درنگ به پخش سخنان دانشمند فرزانه ، دکتر رحیم پور ازغدی پرداخته است .

 البته نگرانی فوق نگرانی به حقی است . اما باید پذیرفت ، در نگاه کلان امنیتی که به ترسیم خطوط قرمز فکری و فرهنگی جامعه می پردازد ، تبلیغ و ترویج افکاری  جنجال برانگیز و حساس تلقی می شود که زنده و تولید کننده باشد . در حالیکه تفکرات ماتریالیستی ، احزاب کمونیستی و جنبش های خلقی در ایران و سراسر جهان مرده اند و آنچه از این تفکرات در کشورهایی مانند کوبا ، چین ، کره شمالی و روسیه باقی مانده است ، مترسکی بیش نیست و نا کار آمدی آن به اثبات رسیده است .( فرو پاشی حقارت بار اتحاد جماهیر شوروی را به یاد بیاورید .  پیر فرزانه ی انقلاب اسلامی ، حضرت امام خمینی ( رضوان الله تعالی علیه ) در یک پیش بینی قاطع ـ که بیشتر به معجزه شبیه بود ـ مرگ کمونیسم را به میخاییل گورباچف ، رهبر شوروی وعده داده بود . ) 

 

حال باید دید  آیا ترکیب دفاعیه و سخنرانی ، کارایی مورد انتظار را داشته است ؟

به عبارت دیگر آیا سیاست گزاران رسانه ی ملی به هدف خود از پخش این دفاعیه رسیده اند؟

شنیدن دفاعیات یک مبارز ماتریالیست که از پایگاه تفکرات دینی به نبرد طاغوت می رود ، بیش از آنکه اغوا کننده باشد ، برای هر مسلمانی غبطه برانگیز و روشنگر است . به جرات می توان گفت شاید هیچ دفاعی از کیان اندیشه های مبارزاتی دین ، به اندازه ی نمایش این دفاعیات ، در روشن کردن راه درست مبارزه ی حقیقی با ظلم  کارا نبوده باشد . راه روشنی که از میان فهم زندگی مبارزاتی امامان شیعی می گذرد . واین نکته ی مهمی است که زنده یاد گلسرخی در اندازه های درک خویش به آن دست یافته بود .

برای هر شنونده ی اهل حقیقتی ، شنیدن دفاعیه از دین و دین مداری ، در حالیکه گوینده ی آن دفاعیه ، خود هیچ نسبتی با دین و اهل دین ندارد ، دلپسند تر و قابل پذیرش تر است . مگر آنکه گوینده ی دفاعیات را در بیان این مطالب ذی نفع بدانیم و در صدق گفتارش تردید کنیم . اما بیان این مطالب در بیدادگاهی که دین ، دین مداری و دین مداران را سدی بزرگ در برابر بیدادگری های خود می شمارد ، چه نفعی برای گوینده ایجاد می کند ؟

در ترکیب دو سازه ی مورد بحث ، نوعی تنافر به چشم می خورد . یک برنامه ساز باید بداند ، کنار هم قرار دادن سازه هایی که با یکدیگر کارکردی متضاد دارند ، نتیجه ی دلخواه به همراه نخواهد داشت . برای مثال در کلام جناب آقای رحیم پور ازغدی در توصیف افکار و شخصیت مبارزینی چون خسرو گلسرخی ، از کلماتی مانند مستضعف فکری استفاده شده بود . کلامی که به تحقیر او می انجامید . به بیان دیگر ، در پی یک قهرمان سازی ناگهانی ، به یک باره ورق برگشته و دست به قهرمان زدایی زده می شود ، قهرمان زدایی از سیمای کسی که خود رسانه ، اندکی قبل او را در جایگاه یک قهرمان نشانده بود . ساختن یک اسطوره و بعد تخریب آن ، پیش از آنکه بهره ای از این اسطوره سازی برده شود ، آن هم در حالی که گفته های آن اسطوره ، اینگونه در خدمت آموزه های اسلامی است ، جای پرسش دارد .

البته ذکر این نکته هم لازم است که سخنرانی استاد ازغدی برای عده ای از دانشجویان ، در زمان و مکان خاصی صورت گرفته و به یقین با ایشان هماهنگی قبلی مبنی بر پخش سخنانش بعد از محاکمه انجام نشده است . شاید اگر چنین اطلاع رسانی دقیقی صورت می گرفت ، ایشان با آگاهی از کارکرد های اسطوره سازانه ی رسانه ، در توصیف راه مبارزاتی او و افکارش دقت بیشتری به خرج می داد .

     پایان سخن :

بی شک در آغاز هر مسیر و شروع هر ابداع و خلاقیتی ، انتقادات و اشتباهات بسیاری وجود دارد . اما آنچه مهم است جسارت و سیاستی است که مدیران رسانه ی ملی در پخش این محاکمه به خرج دادند . جسارتی که بی شک حاصل نگاه مثبت و بی طرفانه ی مدیران ارشد رسانه ی ملی به رویدادها و آدم های انقلاب است .

لذت دیدن چنین برنامه ای و استقبال عامه ی مردم از آن ، شاید بهترین پاداش برای مدیران این رسانه بوده باشد . 

     دست مریزاد .

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:27 بعد از ظهر | موضوع: رادیو و تلویزیون
• لينک ثابت   • 

جمعه 12 بهمن1386

یکی بود یکی نبود

 

      

       یک قصه ی واقعی 

         

انقلاب اسلامی ما یک قصه ی واقعی است که " یکی  بود " آن با آزادی جویان و پابرهنه ها  و " یکی نبود " آن با مستکبران و زورمداران شروع شد .

"یکی بود ها " صاحبان این انقلابند .

 همان ها که به دور از دنیای" دو نبش ها" و " سر قفلی ها " قیام کردند .

همان ها که رنگ سفره شان در طول این 29 سال ، اگر کمتر نشده باشد ، دست کم یکنواخت باقی مانده است . همان ها که به جای " چندین برج " صاحب  "چندین قبر" در مزار شهیدان هستند و با حقوق"سربرج " شرافتمندانه زندگی می کنند .

همان ها که همیشه بدهکارند ، اما از انقلاب طلبی ندارند و هنوز هم خود را مدیون انقلاب می دانند .

اینان ، مایه ی دلگرمی انقلابند و انقلاب با وجود شان بیمه می شود .

 

 

اما"یکی نبود ها " بر دو دسته اند :

"یکی نبود های دیروز" و"یکی نبود های امروز".

 

یکی نبود های دیروز را به زباله دانی تاریخ فرستادیم .

  اما یادمان باشد ، قصه ی یکی نبود ها ، غصه ی همیشگی تاریخ است . آنها همه جا و همه وقت هستند . دوچهره و منافقند  ، به همین دلیل  شناخت شان دشوار است . 

"یکی نبود ها " انگل این مردمند و باعث و بانی سفره های بی رنگ .

همان هایی که کیسه هایشان را به قیمت جیب های خالی این مردم پر می کنند .

همان هایی که بر سکوی اول بی دردی ، فاتحانه می ایستند و حسرت اجرای عدالت را بر دل پابرهنگان می گذارند .

اینان با ارز می بینند ، با سکه های طلا می شنوند ، با زبان لمس می کنند ، هر چیزی را با طعم سرمایه می چشند و جهت وزش باد را خوب می شناسند .

 با این حال ، همه ی اینها روزی سکته خواهند کرد ;

آن روز که آقای اصلی انقلاب با قدمهای سبزش ، ریشه ی پلیدی ها را زرد کند .

 

 

 یاد بهمن 57 و یاد امام خوبی ها ، او که در زهد و پارسایی و بی طمعی و بی اعتناعی به دنیا و راستگویی در ادعاها ، سرآمد بود  بخیر .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:1 بعد از ظهر | موضوع: جامعه
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 4 بهمن1386

برگهایی از تاریخ (آخرین قسمت)

 

 

         

  

       سلام دوستان

اکنون بر آنم تا با این پست ، مجموعه پست های برگهایی از تاریخ ( ویژه ی قیام عاشورا ) را به پایان برسانم . برای نگاشتن این مطلب ، از کتاب ماندگار و ارزشمند " قیام حسین علیه السلام " تالیف زنده یاد "دکتر سید جعفر شهیدیبهره برده ام . امید که مقبول واقع شود .

امیر مومنان علی علیه السلام می گوید : روزی که مظلوم حق خود را می ستاند ، سخت تر است تا روزی که ظالم بر مظلوم ستم می کند .

                                                       **********

زمان جنایتکار است ، اما جنایت پیشه نیست . زمان نیز مانند تاریخ که خاطره ی زمان را نگاه می دارد ، جنایت می کند . اما کمتر جنایتی را بی مکافات می گذارد .

هیچ عملی در طبیعت بی عکس العمل نخواهد ماند . عکس العمل ممکن است فوری پدید شود و ممکن است دهها سال مدت بخواهد ، اما بالاخره پدید خواهد شد . این سنت آفرینش است . این قانون خداست که دگرگون نخواهد شد ستمکار باید به کیفر خود برسد .

کوفیان پیمان شکن ، دست از یاری فرزند فاطمه (س) کشیدند و به لانه های خود خزیدند . آنها نسبت به مصائبی که بر خاندان پیامبر (ص) رفت بی تفاوتی پیشه کردند و اجازه دادند حسین و یارانش در نهایت مظلومیت به شهادت برسند و خاندانش به اسارت بروند .

حکومت دمشق و دست نشانده ی او در کوفه پنداشتند پیروز گشته اند .                                         

حسین که از میان رفت ، دیگر چه کسی قدرت مخالفت با آنان را دارد ؟!                                           

اما آنان حساب یک چیز را نکرده بودند ، حساب مکافات را !

یزید در سال ۶۴ ـ سه سال بعد از ریختن خون حسین ـ در گذشت . او در این سه سال حتی یک لحظه روی آرامش ندید . نگرانی کشنده ای او را تا واپسین روزهای عمر در بر گرفت و شورش ها و انقلاب های مردمی ـ که از مدینه آغاز شد و تا مکه نیز گسترش یافت ـ خواب راحت را از چشمان او ربود .

با مرگ یزید ، کوفه به کانونی از آتش تبدیل شد . آتش انتقام .

از نو قتلگاه ، بلکه قتلگاه های دیگری به راه افتاد . اما این بار قربانیان آن پاکان و عزیزان خدا نبودند . دژخیمانی بودند که دستانشان تا مرفق در خون آزادگان ، رنگ شده بود .  امروز ، وقتی ما داستان  انتقام " مختار ثقفی " را می خوانیم ، ممکن است چنان انتقامی را تا حدی خشن بدانیم و بگوییم چرا چنان کردند ؟  ما این داستانها را می خوانیم و در آن نوعی قساوت می بینیم . اما باید دانست ، هنگامی که خشم انقلاب زبانه زد ، معیارها دگرگون می شود . انقلاب معمولا با خشم و قساوت همراه است ، بلکه اگر خشم با انقلاب همراه نباشد ، انقلاب نیست .

شمر ، عبیدالله بن زیاد ، عمربن سعد و پسرش ، خولی و دهها تن از سران لشکر کوفه چنین کیفرها دیدند . اما تاریخ به همین جا بسنده نکرد ، این آخرین انقلاب یا آخرین انتقام نبود . انقلابی از پس انقلاب دیگر پدید شد .

سر حسین بن علی (ع) را نزد عبیدالله بن زیاد  آوردند ، سر عبیدالله بن زیاد را نزد مختار ، سر مختار را نزد مصعب بن زبیر و سر مصعب پیش روی عبدالملک مروان نهاده شد . همه ی این حوادث در کمتر از ۱۰ سال رخ داد . در این ۱۰ سال ، چنانکه پسر پیغمبر (ص) آن مردم را بیم داده بود ، کوفه روی آرامش ندید .

امنیت از کوفه و بصره و بلکه سراسر عراق رخت بر بست . این نفرین حسین بود که گریبانشان را گرفت . چهارده سال پس از شهادت حسین ـ که طی آن کوفه حتی ۱۴ هفته آرامش نداشت ـ سرانجام آخرین وعده ی حسین (ع) عملی گردید : فردی خون ریز  به زمامداری کوفه رسید .  حجاج بن یوسف حاکم کوفه شد .بار دیگر دستگاه تفتیش عقاید ، جاسوسی ، اتهام ، دستگیری ، زندان ، شکنجه و قتل و سرانجام حکومت اختناق به راه افتاد .

این است سزای نامردمانی که به نعمت خدا کفران ورزند ، مصلحت جویان و خیر اندیشان خود را به دست خویش بکشند ، از خدا رو برگردانند و شیطان را قبله ی خود سازند .

 

                                                                                                     پایان

                                                                                               ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۴ / ۱۱ / ۱۳۸۶ 

 

   

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:36 قبل از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

شنبه 29 دی1386

غروب دلگیر عاشورا

             

        بی سوار     " از افسانه شعبان نژاد  "

 

صبح : asb

         او شیهه می کشید و غمی انبوه

       آن سوی دشت خیس نگاهش بود

       تصویر چند خیمه و یک لشکر

       در چشمهای پاک  و سیاهش بود

 

ظهر :

        او با سوار تشنه جلو می تاخت

       نهری زلال و صاف , جلوتر بود

       می رفت با شتاب , ولی هر سو

       دیوار تیر و دشنه و خنجر بود

 

غروب :

         او بی سوار و ساکت و آشفته

       یک مشک پاره پاره , کنارش بود

       زخمی و سر به زیر و پر از اندوه

       در جستجوی دست سوارش بود

 

                                 

 

                                              

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 6:40 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

جمعه 28 دی1386

برگهایی از تاریخ (5)

   

           

     شب تجدید بیعت

مردان عاشورایی ، شب عاشورا تا صبح ، خواب را از دیدگان خود راندند و به عبادت و خلوت با خداوند گذراندند .
شب عاشورا ، شب تجدید بیعت یاران امام حسین (ع) بود . هم آنان که حسین در وصفشان گفته بود : یارانی بهتر و خویشانی با فضیلت تر و نیکو کارتر از شما ندیدم .
گفته اند که در همین شب 32 نفر از مردان سپاه عمر بن سعد از اردوگاه باطل بریده و به اردوگاه حق پیوسته اند .
 

     صبح عاشورا

لشکر عمر بن سعد با دریافت نامه ی عبید الله بن زیاد ، آماده ی جنگ با امام حسین می شود .
امام آخرین تلاشها یش را برای پیشگیری از جنگ به کار می بندد . ابتدا یکی از یارانش را نزد دشمن می فرستد تا آنان را از عاقبت شوم جنگ آگاه کند . اما بی فایده است .
او سپس ، خود به نزدیکی سپاه دشمن می رود و خطابه ی پر شوری را ایراد می کند : ...... وقتی پریشان بودید ، ما را به یاری خود خواندید  و آنگاه که با شتاب به فریادتان رسیدیم  ، همان شمشیری را که قرار بود  در یاری ما به کار گیرید ،برای کشتن ما کشیدید و آتشی را برای سوزانیدن ما برافروختید ، که ما خود برای سوزانیدن دشمنان مشترکمان شعله ور کرده بودیم .  ناگواری بر شما ببارد ! ما را تنها گذاشتید .......
امام آنگاه روبه آسمان کرد و گفت :  پروردگارا ! فقط بر تو توکل می نماییم و به سوی تو انابه می کنیم و سر انجام به سوی تو روانه می شویم .
وبه این سان ، حجت را بر سپاه دشمن تمام کرد.

 

  تیرها ؛ پیغامهای مرگ

عمر بن سعد ، که از هم اکنون خود را بر تخت حکومت ری می دید ، تیری در کمان گذاشت و با افتخار ، همه را بر این کار گواه گرفت . سپس زه را کشید و اولین تیر را به سوی سپاه حق روانه کرد .
تیر کمی آنسو تر ، در لشکر گاه حسین به زمین نشست . حسین تیر را برداشت و به یارانش فرمود : .... مرگ را گریزی نیست . این تیر پیغام مرگ است !
تیری که پسر سعد پرتاب کرد ، تنها حسین و یارانش را نشانه نگرفت . این تیر همه ی دستاوردهای آیین محمدی (ص) را نشانه رفت .
دشمن می پنداشت ، با از میان برداشتن حسین ، راه و هدف او نیز به فراموشی سپرده خواهد شد .
براستی چه سری است ، که دشمنان حق ، همواره از میان بی خردان برمی خیزند ؟!

 

آغاز دفاع مقدس حسینی

نبرد هنوز آغاز نشده است .
جای یک نفر در سپاه حق خالی است .
تا او نیاید ، نبرد آغاز نمی شود .
تاریخ ، نام او را به عنوان اولین فدایی حسین ثبت کرده است .او نخستین کسی است که راه را بر حسین بست و مانع از بازگشت وی و یارانش شد ، حال می خواهد نخستین کسی باشد که در راه حسین  جان می سپارد !
او " حر بن یزید ریاحی " است .
اندکی بعد حر نیز می آید .
ـ .... قربانت گردم ! من همان کسی هستم که نگذاشت برگردی و راهت را بست . به خدا قسم ، گمان نمی بردم  تا این حد بخواهند به تو ستم روا دارند . من از عمل خود به درگاه خدا توبه می کنم . آیا توبه ام پذیرفته می شود ؟
ـ بلی ، خداوند توبه ات را می پذیرد . اینک از اسب فرود آی و دمی بیاسای .

حر آرام و قرار ندارد . از امام اجازه می خواهد تا نخستین فدایی اش باشد .
امام رخصت می دهد .  حر به میدان می رود ، آزادمردانه می جنگد ، تا آن هنگام که به شهادت می رسد .
و این ، آغاز ماجرای شورانگیز عاشوراست .
                
                                               

                                                 ********************

حادثه ی عاشورا ، بزرگترین ، شگفت انگیزترین و پر ارج ترین بخش تاریخ اسلام و تاریخ شیعه است .

و جغرافیای کربلا ، جغرافیای کشف همه ی زیبایی ها ، عظمت ها و بایسته های زندگی انسان است .


                                                 ********************

      کیست که حسین را یاری کند ؟ 
                                     

 گفته اند ، از لحظه ی به پرواز در آمدن روح حر تا لحظه ی شهادت حسین (ع) هشت ساعت به طول انجامیده است . و در این هشت ساعت ، خاندان رسول خدا (ص) مصائب عظیم و دردناکی را از سر گذراند .
دردناکترین مصیبت ، شاید آن لحظه ای باشد که حسین برای خداحافظی با طفل شش ماهه اش به کنار خیمه ها می آید .
از هیاهوی صبح خبری نیست . همه به قافله ی شهدا پیوسته اند :
حضرت ابوالفضل علمدار سپاه حسین ، حضرت علی اکبر فرزند ارشد سید الشهدا ، حضرت قاسم برادر زاده ی امام ، حر ، بریر ، عبدالله بن عمیر ، مسلم بن عوسجه  ، سعید بن عبدالله ، زهیر ، جون بن حوی  و بسیاری دیگر .
در لشکرگاه حق ، سکوت دردناکی حکمفرماست .
      حسین تنها و بی یاور است .
    کیست که حسین را یاری کند ؟
امام عزم میدان می کند .
اما پیش از روانه شدن ، به کنار خیمه ها می آید تا وداع آخرین را به انجام برساند . در آن لحظات ، آخرین وصایا را به اهل خیمه می گوید و سپس از آنان می خواهد " علی اصغر " را بیاورند .
گویا دلش برای نگاههای معصومانه و خنده های دوست داشتنی فرزندش تنگ شده است .
مگر عواطف پدری می گذارد که بدون وداع به میدان برود ؟
کودک را در آغوش می گیرد، صورت بر صورتش می گذارد و لبهای خشک و عطشناکش را بر گونه های طفل می نهد .
قطره اشکی بر گونه ی کودک می چکد . تشنگی امان همه را بریده است . علی اصغر بی تاب شده و به سختی می گرید .
- گریه نکن عزیز دل بابا !
- گریه نکن فرزند دلبندم ! مگر نمی دانی که من طاقت شنیدن گریه هایت را ندارم؟........
کسی نمی داند حسین در آن دیدار آخر به کودکش چه گفت .
وقایع نگاران از بیان این لحظه از روز عاشورا صرف نظر کرده اند . او پدر است و سرشار از عواطف پدری . باید عمیق ترین محبت ها را نثار فرزندش کند و عشق پدرانه را در زیباترین شکل به نمایش بگذارد .
البته بعید نیست واگویه های تنهایی اش را نیز با علی اصغر در میان گذاشته و از بد عهدی کوفیان پیمان شکن سخن گفته باشد .
 

دشمنان ، از کمی دورتر ، صحنه را نظاره می کنند .
آنها که از هر فرصتی برای تضعیف روحیه ی حسین و یارانش بهره جسته اند ، وقت را مغتنم می شمارند .
حرمله بن کاهل ، تیرانداز ماهری است و تیرهایش کمتر به خطا می رو د . او به سرعت تیر را در کمان می گذارد .
هدف : سفیدی گلوی علی اصغر
تیر ، زوزه کشان به پرواز در می آید ، هوا را می  شکافد و لحظاتی بعد ، بر گلوی طفل می نشیند .. .  . . . .
حسین با دیدن این صحنه به سختی می گرید . اما در همان حال فریاد می زند : هر مصیبتی بر من برسد ، تحمل آن برای من آسان است ، چرا که در پیش چشم خداست . .  . . . . . 
    
                                          

                                                ************************

 

    آن که گفت : نه ....

ساعتی بعد حسین نیز در نبردی نابرابر به شهادت می رسد . خورشید عاشورا در حالی غروب می کند ، که در سرزمین کربلا جز خیمه های سوخته ، پیکر های چاک چاک ، تیرها و نیزه ها و سپرهای پراکنده و زنان و کودکان آواره ، تصویر دیگری به چشم نمی خورد .

     حسین ، رسالتش را با نثار خون ، به انجام رساند .

     السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

      از فردا پرچم پیام رسانی قیام عاشورا ، بر دوش زینب(س) قرار می گیرد .  

  

                                                                                        ناصر طاهرکرد

                                                                                        ۲۸/ ۱۰/ ۸۶

                                                                                         ادامه دارد....

نوشته شده توسط ناصر در 11:20 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 26 دی1386

برگهایی از تاریخ (4)

 

         

           هفت روز از ورود حسین و یارانش به وادی کربلا می گذرد .

در آن سو  جبهه ی باطل ، با حداکثر ساز و برگ نظامی و حداقل ایمان ، و در این سو ،جبهه ی حق ، با حد اقل سلاح و حداکثر اعتقاد و ایمان ، ایستاده است .                                             دشمن مترصد مجالی است ، تا حمله را آغاز کند . سکوت رازناک شب عاشورا ، از فاجعه ای بزرگ خبر می دهد . بوی خون می آید .

 در این سو ، حسین در تاریکی شب ، یارانش را گرد هم آورده و با آنان سخن می گوید :

.....بار خدایا ! من خاندانی نیکوتر ، پاکتر و بی ریاتر از خاندانم ، و یارانی نیک تر از یارانم نمی شناسم . شما می بینید که بر من چه آمده است . اینک از قید بیعت من آزادید . مرا بر گردن شما بیعتی ، وشما را بر من پیمانی نیست . اکنون شب شما را در بر گرفته است . از خلوت شب بهره گیرید و در سیاهی شب پراکنده شوید ، که این گروه تنها مرا می جویند و اگر بر من چیره شوند ، از جستجوی دیگران دست بر می دارند ..........

       این ، بخشی از خطابه ی حسین (ع) در شب عاشورا است .

حسین برای رقم زدن حماسه ای بی نقص و زلال ، به یارانی آزاده می اندیشد . او منزل به منزل، به پالایش نیروها و همراهان پرداخته ، تا هر کس دلبسته ی خویش است و دل به رشته های دنیا بسته  ، جان خویش بردارد و برود ، و هر کس که دلبسته ی حق است ، بماند .

آن شب ،  دینداران واقعی نمره ی قبولی گرفتند . اما آنها که در گفتار و کردار خود صادق نبودند ، در تاریکی شب گم شدند و به جای مرگ با عزت ، زندگی ننگین را انتخاب کردند .  

امام ، به یاران وفادارش  که بر ماندن تا مرز شهادت ، پای فشردند فرمود :  برخیزید و از این آب ( آبی که در آن شب ، برخی یاران به فرماندهی علی اکبر از فرات آورده بودند ) بنوشید ، تا آخرین بهره ی شما از این جهان باشد . برخیزید و وضو سازید و غسل کنید و لباس هایتان را بشویید ، که کفن های شما خواهد بود .

                                                        *************

ساعاتی پیش از آن اما ( غروب روز نهم ) ، شمربن ذی الجوشن که از تصمیم عمربن سعد  برای آغاز نبردی سهمگین آگاه بود ، خود را به نزدیک خیمه های حسینی رساند و فریاد زد : فرزندان خواهرم کجایند ؟  (منظور او حضرت عباس و سه برادرش ، عبدالله ، جعفر و عثمان بود که فرزندان فاطمه ی ام البنین(س) بودند . ام البنین از قبیله ی بنی کلات و با شمر ، هم قبیله بود .)

امام که صدای شمر را شنید ، به برادرانش امر کرد : پاسخ شمر را بدهید . اگر چه او فاسق است ، اما با شما قرابت و خویشی دارد .

حضرت عباس به همراه سه برادرش به نزد شمر رفت .  شمر برای آنان امان نامه ای آورده بود ، مشروط بر اینکه ، از یاری حسین دست بردارند و سپاهش را ترک گویند !

عباس پاسخ دندان شکنی به شمر داد : بریده باد دست های تو و لعنت باد بر امانی که برای ما آورده ای ، ای دشمن خدا !  ما را امر می کنی که دست از برادر و مولای خویش برداریم ؟ ........

شمر از شنیدن این پاسخ قاطع ، خشمناک شد و به لشکرگاه خود بازگشت .

     ........... و فردا عاشورا  است . 

     زمان آبستن حادثه ای تلخ است ....

 

                                                                                     ادامه دارد .....

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:58 قبل از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 24 دی1386

برگهایی از تاریخ (3)

      

 

         

 

پس از آنکه عبیدالله بن زیاد ، لشکریان فراوانی برای نبرد با ابا عبدالله الحسین (ع) به کربلا گسیل داشت ،نامه ای به عمربن سعد ، فرمانده سپاه کربلا نوشت و به او فرمان داد ، به محض رسیدن نامه ، از حسین برای یزید بیعت بگیرد .

او در نامه ای دیگر ، به عمربن سعد تاکید کرد : میان حسین و آب فرات فاصله بیاندازید و اجازه ندهید او و خاندانش از آب فرات استفاده کنند !

عمربن سعد بلادرنگ " عمروبن حجاج زبیدی " را با پانصد سوار ، مامور کرد تا مانع دسترسی امام و یارانش به آب شود . این حرکت ناجوانمردانه ، سه روز پیش از شهادت حسین (ع) صورت گرفت .

سیاهی شب های فرات ، قامت رشید ابوالفضل (ع) را به یاد می آورد ، که چگونه دست از جان شسته ، به قلب دشمن میزد تا برای خیمه ها آب ببرد .

بنا بر روایتی ، حضرت علی اکبر نیز با پنجاه نفر ، در شب عاشورا ، برای خیمه ها آب کافی آوردند ، اما از بامداد تا شامگاه عاشورا ، حتی یک قطره آب برای یاران امام وکودکان کاروان مهیا نشد .

آنان در شدت گرما و عطش ، متحمل مصائب این روز عظیم شدند .

 

            

 

امام حسین (ع) که به هیچ وجه راضی به وقوع نبرد و خونریزی میان مسلمانان نبود ، بسیار تلاش کرد ، تا از بروز جنگ و درگیری پیشگیری کند .

امام تا آنجا که توانست ، کوشید وجدان خفته ی این مردم دین به دنیا فروخته را ، با سخنانی که سراسر خیرخواهی و دلسوزی و روشنگری بود ، بیدار سازد . او به آنها گفت که این آخرین فرصتی است که برای انتخاب زندگی آزاد ، به آنها داده می شود . اگر این فرصت را از دست بدهند ، دیگر هرگز روی رستگاری نخواهند دید .

در تاریخ آمده است که امام با عمربن سعد نیز ملاقات ، و او را از جنگ و خونریزی بر حذر داشت .

با عنایت به خوی ددمنشی دشمنان ، هر چند بعید به نظر می رسد ، اما گفته اند که عمربن سعد به سرعت ، نامه ای به عبیدالله بن زیاد نوشت و از امکان مصالحه با حسین ، خبر داد .

عبیدالله بن زیاد به تحریک " شمربن ذی الجوشن " نامه ی شدید اللحنی به عمربن سعد نوشت و به او دستور داد با حسین به شدت و سختی برخورد کند . او از آن بیم داشت ، که  سخنان خیر خواهانه ی حسین ، بر دل سپاهیان اثر کند .

روانشاد " دکتر سید جعفر شهیدی " در کتاب خود " قیام حسین علیه السلام " می نویسد : " شمربن ذی الجوشن " ، از نوع مردمی بود که از آزار آزاد مردان لذت می برند و شادی آنان هنگامی است که نهال عمر مردی با تقوی و شرف را به دست خود ببرند ، و متاسفانه در طول تاریخ ، تعداد آنان را کم نمی بینم .

 

                    

                                                                               ادامه دارد ....

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:54 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 23 دی1386

برگهایی از تاریخ (2)

 

 

 

              

 

 

عبیدالله بن زیاد با سخنان تند و تهدیدآمیزش در مسجد کوفه ، رعب و وحشت عجیبی در دل مردم کوفه انداخت . او کوفیان را به خوبی می شناخت . استاد جعفر شهیدی - که صبح امروز دار فانی را وداع گفت - در کتاب خود " قیام حسین علیه السلام " می نویسد :

" تاریخ نشان می دهد که در این سرزمین ( کوفه ) آنچه به کار مردم نمی آمد و به گوششان فرو نمی رفت ، سخنی بود که از واقع بینی و خیرخواهی برخیزد. و آنچه را به جان می خریدند و از این گوش به گوش آن می رساندند ، گفتاری بود که یا عاطفه و احساس را تحریک کند ، یا گوینده ی آن با هیجان و حرارت بیشتر ، آن سخنان را ادا کند . "

عبیدالله بن زیاد با سخنان تهدیدآمیزش خیال خود را از بابت قیام یا حرکت احتمالی کوفیان برای یاری امام حسین (ع) آسوده ساخت ، اما برای اطمینان بیشتر ، سپاه خود را مامور کرد که هرگونه ورود و خروجی را در دروازه های شهر زیر نظر بگیرند و مانع حرکت مردم کوفه برای یاری رساندن به حسین(ع) شوند .

 

 

              

 

 

حبيب بن مظاهر از ياران امام حسين (ع) با موافقت حضرت ، شبانه و مخفيانه  به سوي طايفه  بني اسد رفت ، تا هم قبيلگان خود را به ياري امام فرا خواند.

او توانست ۹۰ مرد را بسيج کند ، اما لشکريان عمر سعد متوجه شدند و با ۴۰۰ سوار به مقابله ي اين مردان شتافتند.

گروه بني اسد چون ديدند ياراي مقاومت در برابر اين ۴۰۰ تن را ندارند پيش از رسيدن به امام پراکنده شدند و به سوي قبيله ي خود بازگشتند .

مي گويند ، قبيله ي بني اسد همان شب ، از خوف حمله ي شبانه ي سپاه ابن سعد  از جايگاه خود به جاي نا معلومي کوچ کرد .

 

                                                                                        ادامه دارد . . . .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:25 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

شنبه 22 دی1386

برگهایی از تاریخ (1)

   

 

   سلام دوستان 

 پست تازه ی روز شمار محرم را پیش رو  دارید . در این پست ، پا به پای کاروان کربلا ، تا واقعه ی عاشورا پیش خواهیم رفت . هدف من ، بیان وقایع قبل و بعد از  حادثه ی عاشورا است . این حادثه آنقدر گویا و روشن است ، که ما را از هر گونه تحلیلی بی نیاز می سازد .

             

             روزشمار محرم

 


 

 

 

 

 

 

پس از آنکه والی مدینه ، امام حسین را برای بیعت با یزید تحت فشار قرار داد ، آن حضرت به مکه رفت و پس از مدتی ، در روز هشتم ذی الحجه سال 60 قمری از مکه به سوی سرزمین عراق مهاجرت کرد .

در اوایل ماه محرم سال 61 قمری ، لشکریان عبیدالله بن زیاد به فرماندهی حربن یزید ریاحی با آن حضرت مواجه شده و مانع پیشروی آن حضرت به سوی کوفه شدند .

حربن یزید اگرچه ماموریت داشت با حسین و یارانش به شدت برخورد کند ، اما رفتار او با امام توام با مدارا بود . از این رو حر و لشکریانش در نماز جماعت امام حسین (ع) نیز شرکت می کردند .

این دو سپاه چند روز بدون هیچ مشکلی در کنار هم بودند .

از آن سو ، عبید الله که در جنگ با حسین (ع) اصرار فراوان داشت ، نامه ای به حر نوشت و او را مامور سختگیری بر حسین نمود .

حر نیز به ناچار ، طبق فرمان ، راه را بر امام و یارانش مسدود و آ نان را به سوی منطقه ای خشک و بی حاصل بنام کربلا هدایت کرد و آنان را در محاصره ی کامل قرار داد .

قافله ی امام حسین به کربلا رسید ، حضرت پرسید : این سرزمین چه نام دارد ؟

گفتند : کربلا

حضرت فرمود : این ، موضع کرب و بلا و محل محنت و عنا است . فرود آیید که اینجا منزل و محل خیمه های ماست و این زمین ، جای ریختن خون ماست .

 

به گواهی تاریخ ، حسین و یارانش در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 قمری در کربلا فرود آمدند و خیمه ها را افراشتند .

 

سپاهیان حر نیز در مقابل آن حضرت خیمه زدند و در انتظار فرمان عبید الله بن زیاد نشستند ......

 

 

 

   

 

 

 

پس از آنکه حر ، حسین و یارانش را در سرزمین کربلا به محاصره در آورد ، عبید الله بن زیاد ، عامل یزید در کوفه، فرماندهی سپاه یزید را بر عهده ی عمر بن سعد گذاشت .

عمر در روز جمعه سوم محرم سال 61 به همراه 4 هزار نیروی جنگی وارد کربلا شد و خود را برای جنایت بارترین حادثه ی تاریخ آماده کرد .

عمربن سعد پیش از واقعه ی کربلا ، منصب حکومت "ری" را از عبیدالله گرفته بود . اما عبیدالله با مشاهده ی مخالفت حسین با یزید و امتناع از بیعت با او و حرکت آن حضرت به سوی کوفه ، از فرصت استفاده و حکومت ری را مشروط به خاتمه بخشیدن به قضیه ی امام حسین (ع) نمود .

عمر به طمع دستیابی به حکومت ایالت ری فرماندهی سپاه یزید را پذیرفت و راه کربلا را در پیش گرفت .

از روزی که عمر بن سعد وارد سرزمین کربلا شد ، پیوسته لشکریانی از سوی عبیدالله بن زیاد برای وی اعزام می شد . بنابر روایتی ، تا ششم محرم ، متجاوز از بیست هزار نفر در سپاه عمربن سعد سازماندهی شدند .

این فرمانده ی طماع که در رویای حکومت ری ، بر سر خون حسین و یارانش با عبیدالله معامله کرده بود ، هرگز بر تخت حکومت ری تکیه نزد !

 

 

  

 

عبیدالله ، حاکم کوفه به منظور ایجاد شکاف میان مردم کوفه و امام حسین (ع) در سخنرانی تندی خطاب به مردم این شهر ، آنها را ، در صورت یاری رساندن به حسین و نزدیکانش ، به قتل و اعدام تهدید نمود . او همچنین دستور داد تمامی راههای ورودی و خروجی کوفه مسدود شود .

 

 

 

...ادامه دارد                                                                                                  

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:24 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 17 دی1386

چرا همه دارند می میرند ؟!

 

        تنها جمله ای که بعد از شنیدن خبر درگذشت حمید عاملی از زبان پسرم شنیدم ،این بود :

        چرا همه دارند می میرند ؟!

 

          حمید عاملی آخرین قصه ی زندگی اش را در یک بامداد برفی روایت کرد .

بابا عاملی بچه ها ، نویسنده و قصه گوی مشهور رادیو ، بامداد دیروز - یکشنبه ۱۶/۱۰/۸۶ -    درپی تحمل یک دوره بیماری سخت ، در سن ۶۶ سالگی بدرود حیات گفت .

 او از سال ۱۳۳۴ فعالیت ادبی خود را با نوشتن داستانهای کوتاه برای کودکان ، در مجلات کیهان بچه ها ، اطلاعات هفتگی و روشنفکر آغاز کرد و در طول ۵۲ سال فعالیت هنری ، بیش از ۱۰۰ عنوان کتاب قصه را به رشته ی  نگارش در آورد .

عاملی از سال ۱۳۳۷ پس از درگذشت استاد صبحی ـ قصه گوی رادیو ـ به  رسانه رادیو  پیوست و کار قصه گویی را با هدف زنده نگهداشتن فرهنگ قصه گویی ادامه داد . او در این باره می گوید : قصه گویی در رادیو با استاد صبحی شروع شد و ما آن را با هدف زنده ماندن فرهنگ قصه گویی ادامه دادیم .

زنده یاد عاملی در رادیو  ۳۳ سال  قصه گفت .  طنین صدای " قصه گو قصه می گوید " طنینی آشنا برای ۷ تا ۷۰ ساله های این روزگار است .

او که جایگاهی رفیع در عرصه ی قصه گویی ایران داشت ، معتقد بود : قصه ها از زبان افراد سفید موی بیشتر پذیرفته می شوند . بنا بر این  قصه گوها باید دارای جایگاه و موقعیت اجتماعی باشند تا قصه گویی ، همیشه زنده بماند .

حمید عاملی که نیم قرن از زندگی خود را صرف حفظ فرهنگ قصه گویی کرده بود ، حق داشت برای نسل امروز نگران باشد . او در یکی از مصاحبه هایش با لحنی گلایه آمیز  می گوید : بچه های این سالها ، با بچه های سی ، چهل و پنجاه سال پیش فرق دارند . بچه های این دوره با دکمه های کیبورد گل می زنند ، گل می خورند ، آدم می کشند و..... نمی دانم واقعا حوصله ی نشستن پای قصه ی دیو و پری و خاله سوسکه را دارند یا نه ؟  فکر می کنم دارند . اتفاقا بچه های این دوره ، درک بهتری از مسائل دارند .

این قصه گوی سپید موی ، شش روز پیش برای شرکت در مراسم نکو داشت خود ، از بیمارستان به استودیوی ۸ رادیو تهران رفت ،تا  به بهانه ی ۵۲ سال تلاش در عرصه ی قصه گویی ، مورد تشویق قرار گیرد . آن روز خیلی ها آمده بودند . مریم نشیبا  قصه گوی دوست داشتنی و توانمند رادیو ، پیوسته اشک میریخت . منوچهر آذری یکی از یادگارهای دوران طلایی رادیو به دست بوسی استاد آمد . ژاله علو ، بانوی ارجمند رادیو ، تئاتر و سینما ، مجری و گرداننده ی مراسم بود . دکتر خجسته معاون صدا ، صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ، تهیه کنندگان باسابقه ی رادیو ، گویندگان ، نویسندگان وارادتمندان استاد  گرد هم آمدند تا بگویند : می خواهیم سنت شکنی کنیم !

وبه این ترتیب ، قصه گوی ۶۶ ساله ،کمتر از یک هفته پیش از مرگش مورد لطف قرار گرفت . و سنت نکو داشت بعد از مرگ شکسته شد ! 

او در این مراسم صمیمی و بی تکلف ، آنقدر امیدوار شد که گفت : رادیو همه چیز من استمن از خرداد تا کنون ، هفت بار در بیمارستان بستری شده ام . بعد از این مراسم هم به بیمارستان می روم . می روم تا خوب شوم و دوباره برگردم و باز هم قصه بگویم .

  

         اما ..... تقدیر چنین  نبود .........

           او رفت ، تا خاطره ی قصه هایش در ذهن ۷ تا ۷۰ ساله های ما  ماندگار شود .

            یادش گرامی                                           

                                                            ناصر طاهرکرد

                                                            ۸۶/۱۰/۱۷

               
 
 
 

 

نوشته شده توسط ناصر در 5:55 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 16 دی1386

تو را من چشم در راهم ....

 

 

  نکو داشت بنیانگذار شعر نو فارسی

   سالها پیش ، از معلم شوخ طبع ادبیاتمان پرسیدم : شعر نو چیست ؟

لبخندی نمکین تحویلم داد و ـ به مزاح ـ گفت : ابدا چیز پیچیده ای نیست . کافی است یک انشاء به نثر ساده و خودمانی بنویسید ، بعد چشمانتان را ببندید و ـ بی هدف ـ روی برخی از کلمات خط بکشید . سپس چشم خود را بگشایید و کلمات مخدوش شده را حذف و بقیه را  با نظمی خاص باز نویسی کنید . آنچه باقی می ماند ، شعر نو است !!

واضح است که حقیقت شعر نو ، یعنی آنچه که نیما بنیان نهاد ، با  تعریف طنز آلود آن معلم شوخ طبع ، فرسنگها فاصله دارد . هر چند دور از ذهن نیست که برخی از نو قلمهای عرصه ی شعر نو ، در خلق آثارشان ، شیوه ی طنز آمیز پیش گفته را اتخاذ  کنند . 

 

        امروز ـ شانزدهم دی ماه ـ مقارن با درگذشت "علی اسفندیاری" معروف      

                   به نیما یوشیج  " بنیانگذار شعرنو فارسی" است .  

 

نیما در سال ۱۲۷۶ شمسی در روستای" یوش"  مازندران چشم به  دنیا گشود .جوانی اش با انقلاب های اجتماعی سالهای ۱۳۰۰ و ۱۳۰۱ توام شد . اما نیما به دلایلی که بر ما پوشیده است ، ترجیح داد از مردم کناره بگیرد و به زندگی در دامان طبیعت و میان جنگل روی آورد .

زندگی در چنین حال و هوایی ، نیمای جوان را که رگه هایی از استعداد شاعری  در خود یافته بود ، دگرگون کرد و به درکی تازه و عمیق در حوزه ی شعر و هنر رساند . او تا بدانجا پیش رفت که در عرصه ی پربار ادب پارسی ، شیوه ای نوین را بنیان نهاد .

نیما یوشیج شعری را به صحنه ی ادب فارسی عرضه کرد ،که به رغم  دارا نبودن قافیه و ردیف ، دارای وزن و هجا بود . این سبک منحصر به فرد ، به " شعر نو  " یا "شعر نیمایی" شهرت یافت و  بعدها افراد بیشماری ،به پیروی از شیوه ی او ، ذوق آزمایی کردند .

شعر آزاد نیمایی تفاوت های آشکاری با شعر سنتی داشته و بیشتر جنبه ی انسانی و اجتماعی دارد . در این سبک ، تخیل و صور خیال هر شاعر  از تجربه ی شخصی او سر چشمه می گیرد .

نیما هر کلمه ای را در شعر نو به کار می برد ، با این شرط که با کلمات همجوار ، بیگانه و ناساز نباشد .او معتقد بود وزن باید تابع احساسات و عواطف شاعر باشد .

از نیما یوشیج به جز مجموعه اشعار ، آثار دیگری از جمله : داستان ها ، آثار تحقیقی ، یادداشت ها و نامه ها و .... به چاپ رسیده است .

پدر شعر نو فارسی سرانجام در شانزدهم دی ماه ۱۳۳۸ شمسی  در تهران بدرود حیات گفت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد . سی و چهار سال بعد ـ در دی ماه ۱۳۷۲ ـ مردم یوش و  نور ، پیکر نیما را از امامزاده عبدالله به زادگاهش " یوش " انتقال دادند .

 

  ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
و زان  دلخستگانت  راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام. در آندم  که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 
        زمستان۱۳۳۶

             لطفا برای مطالعه ی آثار نیما به سایت آوای آزاد   مراجعه فرمایید .

                         

 گلچینی از اشعار نیما:

 لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید .
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر در 7:26 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

جمعه 14 دی1386

آنهابه خبرنگاران شلیک می کنند !


  

     یک تراژدی انسانی

 

در سال ۲۰۰۷ میلادی  مجموعا ۱۷۱ خبرنگار در مناطق بحرانی جهان کشته شده اند .
این تازه ترین آمار ، درسال نوی میلادی است .
هرچند رقم یاد شده ، نسبت به سال ۲۰۰۶ کاهش ۵/۳ درصدی را نشان می دهد ، اما فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران را بر آن داشته ، تا در واکنشی تازه ، کشته شدن روزنامه نگاران را یک تراژدی بی حد و اندازه ی انسانی بنامد .
اگر علاقمند به حرفه ی جذاب ، اما فوق العاده زیانبار خبرنگاری هستید ، توصیه می کنیم فکر رفتن به عراق ، پاکستان و سومالی را از سر بیرون کنید ، چون این کشورها خطرناکترین مناطق برای فعالیت روزنامه نگاران هستند .
فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران نیز ، ضمن تایید این موضوع ،عراق رامرگبارترین کشور معرفی کرده است .

آمارها می گویند : از زمان نزول اجلال مدعیان دموکراسی آمریکایی به این کشور ، ۶۵ روزنامه نگار بی دفاع کشته شده اند .

بعید نیست عراقی های بحران زده ،حداقل به این بهانه ، مفتخر باشند که در صدر جدول قرار دارند !

خبرنگاران به دلیل تهیه ی گزارش ، یا پوشش خبری مسائل حساس ، یا فعالیت در مناطق بحرانی هنگام پوشش خبرهای فوری (flash) جان خود را از دست می دهند   .

 عکس روبرو راببینید !

 کدام قوی تر است ؟ ابزار دست خبرنگار یا سلاح  متجاوز ؟

  بگذریم . راستی "سنگر سازان بی سنگر" را بخاطر دارید ؟
  در سالهای دفاع مقدس این اصطلاح را برای " جهاد گران " به کار میبردند .
   

                  اما شما بگویید ! برای خبرنگاران چه اصطلاحی  را باید به کار برد ؟

                  لطفا کامنت های خود را تا پایان دی ماه برای همین پست بگذارید .

 

 


 

نوشته شده توسط ناصر در 2:3 بعد از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 11 دی1386

شرمنده ام قربان !

 

                   سوال 

         شعری از عبدالرضا فرید زاده - شاعری از بروجرد

 

    

 

      شرمنده ام قربان کمی باران ندارید

      در خود پلاسیدم شما گلدان ندارید ؟

      اینقدر بد اخمید! پس لبخندتان کو

      جز این نگاه سرد، یخبندان ندارید ؟

 

    قربان چرا وقتی که می بینید ما را

    در ذهنتان تصویری از انسان ندارید ؟

   گیرم که ما زشتیم ، این آغازمان نیست

   باشد ، شما زیبا !   ولی پایان ندارید ؟

                     

    

     آه این تکبر...این تکبر شرک محض است

     در خود مگر ، یا نوح ، یا توفان ندارید ؟

     البته می بخشید ، اما مطمئنید

    مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید ؟!

     

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:25 قبل از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 10 دی1386

کریستین سن " خاورشناس خستگی ناپذیر "

     

   

      پنجاه سال تحقیق و نگارش پیرامون فرهنگ ایران

 

 ۱۳۲ سال پیش در چنین روزی ـ ۳۱ دسامبر ۱۸۷۵ میلادی ـ آرتور امانوئل کریستین سن در کپنهاک ، پایتخت دانمارک دیده به جهان گشود . او در دوران تحصیل متوسطه به زبان شناسی و امور مشرق زمین علاقمند شد و پس از فراگیری زبانهای فرانسه و لاتین و تاریخ ، به آموختن زبانهای فارسی ، عربی ، سانسکریت و ترکی پرداخت .

آرتور پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی ، به منظور نگارش رساله ی دکترای خود در باره ی عمر خیام نیشابوری به کتابخانه های لندن ، پاریس و اسپانیا و نقاط دیگر سفر کرد و برای نخستین بار با ابنیه و آثار تاریخی تمدن شرق واسلامی در اسپانیا روبرو شد .

او در سال ۱۹۱۴ میلادی راه ایران را در پیش گرفت و در باره ی فرهنگ ، دین و زبان ایران به تحقیق و نگارش پرداخت .نتیجه ی این سفر و سفرهای بعدی او به ایران ، کتب گوناگونی است که در تحقیق  لهجه ها ، گویش ها و فرهنگ مردم ایران نگاشته است .

کریستین سن در مطالعات لهجه شناسی خود ، تنها از منظر زبان شناسی به لهجه ها نمی نگریست ، بلکه در ضمن تحقیق ، مسائل و تحولات تاریخی و قومی را نیز در نظر داشت و هدفش این بود که صورت کنونی لهجه های مختلف را با بررسی دقیق ، تصویر کند و درک روشنی از وضع تحول و تطور زبان های ماد ، پارت ، فارسی باستان ، فارسی میانه و زبان ساسانیان به دست آورد .

از این شرق شناس شهیر دانمارکی ، بیش از ۳۰۰ عنوان کتاب ، رساله و مقاله به جای مانده است که   "تتبعات انتقادی بررباعیات خیام " ، " شعرا و فلاسفه ی اسلامی " ، " داستان بهرام چوبینه " ، " ایران در دوران ساسانیان " و ......  از آن جمله اند .

او دانشمندی فیلسوف مآب و اهل اندیشه ، با پشتکارمثال زدنی بود و بیش از ۴ دهه از عمر خود را به تحقیق و مسافرت و نگارش گذراند . وی به درس های غم انگیزی که از تاریخ بشر آموخته بود با تاثر و اندوه می نگریست و معتقد بود :

                 بشر هنوز دارای نقص روحی و فکری است .

 

آرتور دارای طبع شعر بود و اشعاری نغز و لطیف به زبان دانمارکی می سرود و حتی ترجمه ای از رباعیات عمر خیام نیشابوری و ترجمه ی قسمتی از شاهنامه ی فردوسی را به زبان دانمارکی به نظم در آورد .   این خاورشناس خستگی ناپذیر در تالیفات خود نهایت دقت و تعمق را آشکار می ساخت و در مورد آنچه می نوشت ، احاطه ی کامل داشت .

پروفسور کریستین سن  سرانجام در سی ام مارس ۱۹۴۵ میلادی ، پس از نزدیک به نیم قرن تحقیق پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران ، در سن ۷۰ سالگی در گذشت .

او وصیت کرد ، کتابخانه ی شخصی اش که حاوی صدها جلد کتاب در باره ی مظاهر مختلف تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران و هزاران جلد کتاب در زمینه های گوناگون بود ، به کتابخانه ی دانشگاه کپنهاک بخشیده شود .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:36 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 9 دی1386

تغییر ذائقه

 

  زمستان و header زمستانه 


از آنجا که صاحبنظران علم ارتباطات , تکرار را آفت تبليغ دانسته و در همين راستا هرگونه حرکت تکراري را به شدت محکوم نموده اند ! , ما نيز آستين ها را بالا زده و براي پيشگيري از آفت زدگي ! دست به کار شديم .
در اولين اقدام , صلاح را در آن ديديم که دستي به سر و گوش
header بکشيم .   فلذا به نظر مي رسد با اين تغيير و نوآوري اساسي ! تا مدتها نيازي به سموم دفع آفات و از اين قبيل نباشد.
ناگفته نماند
header بهاره ،ان شا الله در آغاز سال نو با طرح منحصر به فرد بر پيشاني وبلاگ خواهد نشست .

 

 

 قبلی  header                                                  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:43 قبل از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

جمعه 7 دی1386

اکبر رادي : " مرگ در نيمه شب زمستان "

 

   نويسنده ي "مرگ درپاييز" ، "مرگ در زمستان " را برگزيد .


دیروز با شنيدن خبر خاموشي " اکبر رادي "به ياد حرفي از محسن مخملباف افتادم .
مخملباف چندي پيش به بهانه ي بزرگداشت شادروان "قيصر امين پور " گفته بود :  [ ما مردم ايران مردم بزرگي هستيم . ۷۰ ميليون جمعيت داريم . ۷۰ ميليون عدد کمي نيست .
ما مردم ايران مردم ثروتمندي هستيم ، نفت داريم .
ما مردم ايران مردم تحصيل کرده و باهوشي هستيم .
اما ما مردم به اين بزرگي ، يک عيب هم داريم ، وآن ، مرده پرستي است !
نخبگان ما وقتي مي ميرند ، تازه به گونه اي شناخته مي شوند ! ]
 


....و اين بار نوبت به رادي رسيد ، تا شناخته شود !!

 

  استاد اکبر رادي که بود ؟

او يکي از بزرگترين نمايش نامه نويسان و يکي از ستون هاي درام نويسي ايران بود .
در سال ۱۳۱۸ در رشت به دنيا آمد . در تهران رشد و نمو يافت و در ۱۸ سالگي  ، پس از آشنايي با آثار "صادق هدايت " به داستان نويسي علاقمند شد .
در ۲۰ سالگي طعم شيرين اولين جايزه ي داستان نويسي را چشيد و بخاطرداستان" باران "در بين ۱۱۴۸ نفر ، حائز رتبه ي نخست شد .
اکبر رادي پس از خلق چند اثر داستاني بلند ، از جمله : " افسانه ي دريا "- " مسخره "- " جاده " - " سوء تفاهم " - " کوچه " و ......از داستان نويسي کناره گرفت  و از سال ۱۳۳۹ پس از مطالعه ي آثار شيلر به نمايش نامه نويسي روي آورد .
بزرگترين نمايش نامه نويس ايران در طول نيم قرن فعاليت هنري خود ، آثاري را آفريد که  سالها بر صحنه هاي تئاتر ايران درخشيد و مخاطبان بي شماري را به سالنهاي تئاتر کشاند .
بي ترديد نسل فردا  با بازگشت به آثار ماندگار او ، مفهوم واقعي نمايش و اصول نمايش نامه نويسي را باز خواهد شناخت .

  برخی از یادگارهای استاد :


روزنه ي آبي  ـ  افول  ـ  محاق  ـ  از پشت شيشه ها  ـ  ارثيه ي ايراني  ـ  صيادان  ـ  لبخند با شکوه آقاي گيل  ـ  در مه بخوان  ـ  هاملت با سالاد فصل  ـ  مرگ در پاييز  ـ  پلکان  ـ  از دست رفته  ـ  آهسته با گل سرخ  ـ  منجی در صبح نمناک  ـ  آمیز قلمدون  ـ  شب روی سنگفرش خیس  ـ  آهنگ های شکلاتی  ـ  پایین گذر سقاخانه  و...از جمله نمايش هاي  ماندني رادي هستند .


رادي در ۵ دي ماه ۸۶  در سن ۶۸ سالگي به آخرين ايستگاه زندگي خود رسيد .


" به وقت سنگسر " خاموشي زود هنگام تاريخ تئاتر کشور و اسطوره ي تئاتر ايران ، روانشاد    اکبر رادي  را به جامعه ی هنری ، اهالی تئاتر و بازماندگان  تسليت مي گويد .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 0:17 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 5 دی1386

فرزند تئاتر

 

        پنجاه و چهارمین سالروز خاموشی  فرزند تئاتر

 سرنوشت در درون آدمی جای دارد ، نه در خارج از وجود او . 

 ششم دی ـ برابر با ۲۷ نوامبر ـ سالروز درگذشت یکی از پر افتخارترین نویسندگان جهان :

 یوجین اونیل

یوجین اونیل صاحب آثاری چون : سفر دور و دراز به وطن ، روزهای بی پایان ، تشنگی ، اخطار و مه و طناب و... در شانزدهم اکتبر ۱۸۸۸ میلادی در نیویورک      و در یک خانواده ی هنرمند چشم به جهان گشود . هفت سال نخست زندگی اش در سیر و سفر گذشت ،چون پدرش عضو یک گروه تئاتر سیار بود . این نویسنده ی پر آوازه که بعدها ۳ بار موفق به دریافت " جایزه ی ادبی پولیتزر " ویک بار مفتخر به اخذ" جایزه ی ادبی صلح نوبل" شد ، تحصیلات نامرتبی داشت و به رغم ورود به دانشگاه ، بعد از مدتی ، از ادامه ی تحصیل انصراف داد ـ اخراج شد ـ  و به نمایش نامه نویسی روی آورد .

نخستین تجربه های او در نویسندگی نمایش نامه ، ۲ اثر کوتاه در سال ۱۹۱۶ میلادی بود که هر دو روی صحنه رفت . به فاصله ی اندکی " آن سوی افق " نخستین نمایش نامه ی بلند اونیل ، با استقبال کم نظیر علاقمندان مواجه شد و برای او شهرتی به همراه آورد .

یوجین راه خود را یافته بود . از آن پس  دست از تلاش نکشید و کار به آنجا انجامید که در سال ۱۹۲۲ میلادی نخستین" جایزه ی ادبی پولیتزر" را نصیب خود ساخت .

اونیل در ادامه ی کارهای ادبی خود ، رمان های مشهوری به رشته ی تحریر در آورد و سر انجام به اخذ    " جایزه ی ادبی نوبل" در سال ۱۹۳۶ میلادی  نائل شد .

مجموعه آثار اونیل ، به سبب تجربه های فراوان و برخورد با خصوصیات اخلاقی افراد گوناگون و ـ در عین حال ـ آمیختگی آثارش با روح شاعرانه ، از تنوع بسیار برخوردار است و در همه ی آنها فکر ، روح و حس انسان دوستانه ـ که با خواست ها و جریانات عصر او متناسب است  ـ انعکاس دارد .

اونیل در تئاتر آمریکا سهم بزرگی دارد . به همین سبب اورا " فرزند تئاتر " لقب داده اند .

استادی خیره کننده در فنون نمایش ، تازگی بیان و توانایی در نفوذ به عمق روح بشر امروزی ،بی تردید اونیل را در شمار بزرگترین نمایش نامه نویسان قرن بیستم  قرار داده است .

فرزند تئاتر ، یکی از بزرگترین نمایش نامه نویسان و رمان نویسان قرن بیستم ، برنده ی جایزه ی ادبی نوبل  و برنده ی ۳ جایزه ی ادبی پولیتزر  سرانجام در ۲۷ نوامبر ۱۹۵۳ میلادی ـ در ۶۵ سالگی ـ  درگذشت .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 11:51 قبل از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 2 دی1386

سلام بر من ، روزی که زاده شدم ....

  

          روح الله

  .......و یاد کن روزی را که عیسی به دنیا آمد .

و یاد کن آن هنگام را که جبرئیل مریم را ندا داد : این نوزاد را بر گیر و نزد اهل بیت خود برو و ......

مریم نوزاد را بر گرفت و نزد قوم خویش به بیت اللحم آورد ، در حالیکه به امر جبرئیل ، روزه ی سکوت اختیار کرده بود .

آنان او را به سختی شماتت کرده ، گفتند :" ای مریم ، کاری قبیح کرده ای "

ـ " ای خواهر هارون ! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت ....."

    هریک چیزی  گفتند و خشم خود را به گونه ای  ابراز کردند .

مریم با چشم به فرزندش اشاره کرد . " یعنی بهتر است با او سخن بگویید . "

آنان خشمگین شدند و بانگ بر آوردند : او ما را بریشخندگرفته،

  چگونه با نوزادی که در گهواره است سخن بگوییم ؟

    ناگاه نوزاد به امر خدا لب به سخن گشود :

من بنده ی خدایم ، خداوند مرا پیامبر گردانیده است ...... سلام بر من ، روزی که زاده           شدم و روزی که می میرم و روزی که دیگر بار زنده و برانگیخته می شوم ......

 


 ۲۵ دسامبر  ـ برابر با چهارم دی ماه ـ زاد روز فرخنده ی حضرت عیسی مسیح (ع) پیامبر بزرگ الهی بر هموطنان عزیز مسیحی و پیروان صادق حضرت در سراسر گیتی مبارک .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 1:31 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

شنبه 1 دی1386

آرزوهای بزرگ

 

        یک فیلمنامه در دو سکانس

      توضیح : این طرح در سال ۱۳۸۰ نوشته شده است .

هر روز حوالی ظهر ، مدرسه ها که تعطیل می شد ، هیاهوی بچه ها از مدرسه به خیابان و از             خیابان به کوچه های محله امتداد می یافت . آنها مانند سیلی که از بالا دست جریان یابد و به              شعبه های کوچکتر تبدیل شود ،در دسته های چند نفره ، از سر و کول هم بالا می رفتند ،           

آواز میخواندند ،لگد می پراندند وبا کیف و کتاب به سر و روی هم می کوبیدند .              

    و این صحنه ها هر روز تکرار می شد .

در میان این خیل پر جنب و جوش ، کودک آرام و متینی هم بود که اغلب ، به تنهایی رفت و آمد            می کرد و کار هر روزش این بود که در راه بازگشت به خانه ، مدتها در برابر ویترین اسباب بازی             فروشی بایستد و به اشیای رنگارنگ درون آن خیره شود ....... 

 


                                                                                   

   سکانس ۱

   تهران ـ مهر آباد جنوبی ـ دیروز


   روز ـ خارجی ـ فروشگاه اسباب بازی

 

کودک در مقابل ویترین ایستاده و با حسرت به قطار برقی مورد علاقه اش زل زده است .                       رفت و آمد پرشتاب ماشین ها و عابران ، هیچیک نمی تواند اورا از دنیای افکارش بیرون بکشد .             بین پسرک و آرزوهای کودکانه اش ، تنها یک شیشه ی سرد و بی روح فاصله است . او اولین بار      نیست که به اینجا می آید وبه یقین ، آخرین بار هم نخواهد بود .

آرزوها معمولا در قیاس با ابعاد روح آدمها و طول و عرض دنیایشان اندازه گیری می شوند . اما هر          چه باشد او کودک است و حاصل ضرب طول و عرض دنیای او مساحت چندانی ندارد !                        به هر تقدیر ، آرزوی پسرک ـ چه بزرگ ، چه کوچک ـ داغ حسرتی است که شاید تا مدتها در دل     کوچکش لانه کند .

    آیا او به اسباب بازی محبوبش خواهد رسید ؟

 

    سکانس ۲

      مهدیشهر ـ خیابان ولیعصر ـ امروز


      روز ـ خارجی ـ فروشگاه اسباب بازی

 

کودک با بسته ی نسبتا بزرگی از فروشگاه بیرون می آید . روی پا بند نیست و گویی دنیا را به او   بخشیده اند .شادمانی اش بی بهانه نیست ، زیرا برای بدست آوردن قطار برقی محبوبش ، مدت ها انتظار کشیده است .  

اندکی بعد ، پدر نیز از فروشگاه بیرون می آید . او هم شادمان است، اما نگاهش حکایت دیگری دارد .     عمق شادی آدمها را معمولا می توان از برق نگاهشان دریافت . ولی برق نگاه پدر کجا و برق نگاه پسرک کجا ؟   پسرک خود را روی صندلی عقب خودرو ولو می کند و با بی صبری از پدر می خواهد حرکت کند . نگاه پدر اما ، روی چهار ضلعی ویترین فروشگاه قفل شده و به دنبال چیزی می گردد .  او در وهم خود ، دالان زمان را به سوی گذشته ای نه چندان دور طی می کند و در قطعه ای از زمین و زمان متوقف میشود : تهران ـ ۱۳۵۴ ـ مهر آباد جنوبی

احساسات نوستالژیک کودک درونش آنقدر قدرت دارد که او را چند لحظه میخکوب کند . در همین حال می توان تبسم تلخ را از خطوط لبها و نگاه غم آلودش حس کرد .

رفت و آمد پر شتاب ماشین ها و عابران  ، هیچیک نتوانست پدر را از دنیای افکارش بیرون بکشد ....          

 او نمی دانست که برای خرید آن اسباب بازی، باید  ۲۶ سال صبر کند !!

                                                                                                              

                                                                                                    پایان

                                                              ناصر طاهرکرد

                                                                                               ۱/ ۱۰ / ۱۳۸۶

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 2:38 بعد از ظهر | موضوع: سینما
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 25 آذر1386

روزها می آیند و می روند

 

       روزها می آیند و می روند

        

                                               برای هیچکس نمی ایستند

                                              نه برای من

                                             نه برای تو

                                           از ماندن خبری نیست

                                          روزها می آیند و میروند

                                        تو هم برو !

                                       نمان   نمان !                                                                                                                                    

                                      درست مثل روزها ،  رو به فردا .....

                                فردا.....................                                                                                                                                saat      

                                                                                                      

 

 

 

                                     روزها      روزها می آیند و میروند.............. 

                                

نوشته شده توسط ناصر در 12:22 بعد از ظهر | موضوع: هنر و ادبیات
• لينک ثابت   • 

شنبه 24 آذر1386

او با گوش دل تصنیف میکرد

      

         شانزدهم دسامبر - برابر با ۲۵ آذر ـ زاد روز  

             " لودویک وان بتهون "    موسیقی دان مشهور آلمانی (۱۷۷۰ میلادی)

  " لودویک وان بتهون " آهنگساز و موسیقی دان    برجسته ی آلمانی در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۰در شهر "بن " دیده   به جهان گشود .دوران کودکی و نوجوانی او با مشقات فراوان سپری شد .

او با وجود همه ی مشکلات  توانست به کلاس درس دو موسیقی دان بزرگ عصر خود موزارت و هایدن راه یابد و    این ، اولین قدم در راه موفقیت های هنری بتهون جوان بود .

    اگر به" فرانس هایدن " "پدر سمفونی" لقب داده اند  بتهون در تاریخ موسیقی به "پادشاه سمفونی " معروف است .

هایدن ۱۰۴ سمفونی و موزارت ۵۰ سمفونی تصنیف کرد .اما بتهون تنها ۹ سمفونی در کارنامه ی خود دارد ،        که همین ۹ سمفونی از  آثار سایرین با ارزش تر و ماندگار تر است .

بتهون که مدتها از ضعف شنوایی رنج میبرد از ۴۹ سالگی به بعد  ، بکلی ناشنوا شد  .

از سمفونی های نهگانه ی بتهون که همگی در شمار مشهورترین آثار کلاسیک جهان                    است  ، سمفونی پنجم به دلیل روح حماسی آن  ، جایگاه ویژه ای دارد .

نکته : برجسته ترین آثار بتهون  مربوط به دوره ی ناشنوایی اوست .

                                         او با دل می نوشت و با دل می شنید .                  

 " لودویک وان بتهون " سر انجام در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ میلادی در ۵۷ سالگی درگذشت .

 

  

نوشته شده توسط ناصر در 1:47 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر جهانی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 20 آذر1386

تب مولانا در سال مولانا - قسمت سوم

 

    " پرده ی سوم "

 

   چند نمونه از  سرقت ها و حمله های فرهنگی :

 

۱ـ چندی پیش همسر رییس جمهوری ترکیه ، آثار مکتوب مولانا را به همسر رییس جمهوری آمریکا  هدیه داد تا مولانای فارسی زبان را، که حتی یک بیت شعر ترکی هم ندارد، به عنوان       یکی از مفاخر ترکیه معرفی کند!!

۲ـ کمی پیشتر، ترکیه مدعی شده بود مقبره ی شیخ ابوالحسن خرقانی - از عرفای نامی ایران -        در شهر" قارس " ترکیه قرار دارد . البته متاسفانه  این ادعا تا حدودی توانست نظر گردشگران     را جلب کند ! در حالیکه من حاضرم دست شما را بگیرم و به روستای " خرقان " از توابع       شهرستان شاهرود  ببرم تا از نزدیک مقبره ی "شیخ ابوالحسن خرقانی" را زیارت کنید .

۳ -جالب است که در این گیر و دار، آذربایجان شوروی هم به صرافت افتاد تا ایرانی بودن "محمد      حسین شهریار "  شهریار شعر ایران زمین را در روز روشن و در برابر چشم های شگفت زده ی       همگان انکار کند !  باز خدا پدر کمال تبریزی را بیامرزد که سریالی برای مرحوم شهریار ساخت .

۴ ـ    یک پروژه ی سینمایی بین المللی در حال شکل گیری است که به تولید فیلمی در باره ی      زندگی مولانا منجر میشود . مطمئن باشید چنین فیلمی هرگز تصویری را که از مولانا                        می شناسیم و می پسندیم ، ارائه نخواهد داد . حتی به قول یکی از دوستان ، دور از ذهن نیست  فارسی زبان بودن و مسلمان بودن اورا هم انکار کنند.

ای کاش به این اکتفا کنند . اما می ترسم  جنبه های غیر اخلاقی هم به شخصیت مولانا بچسبانند .  آنها به مسیح پیامبر  رحم نکردند!!، میخواهید به مولانا  رحم کنند ؟!

۵ - با دیدن فیلمهایی مانند ۳۰۰  و اسکندر و نظایر آن، برآشفتیم و فقط به جار و جنجال بسنده       کردیم !  مناقشه های بعد از نمایش عمومی این فیلمها نه تنها چیزی عایدمان نکرد ، بلکه                موج گسترده ی تبلیغاتی هم براه انداخت، تا آنها که از ماجرا بی خبر بودند ،باخبرشوند .           بعد از آن باز هم دست روی دست گذاشتیم و فکر یک اقدام مشابه در حد و اندازه های     جهانی  را به مخیله مان راه ندادیم .

آیا باز هم اجازه میدهیم فرصت ها از دست بروند ؟

راستی ! کی میخواهیم از این موقعیت ممتاز جهانی استفاده کنیم ؟

 

                      نتیجه گیری کاربردیبه قول اطباء ، هر زهری  پادزهر مخصوص ، 

                                     و به قول نظامی ها ، هر تکی  پاتک مخصوص میخواهد .

 

                                                                              با احترام : ناصر طاهرکرد

                                                                                             ۲۰/ ۹/ ۱۳۸۶

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:16 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

دوشنبه 19 آذر1386

تب مولانا در سال مولانا - قسمت دوم

 

      " پرده ی دوم "

 

   مفاخرمان را چقدر میشناسیم ؟

 

"مفاخر شناسی" پیشکش  آیا " مفاخر شماری " بلدیم ؟ تا دست بر قضا اگر بچه مان خواست    چند تا از بزرگان قدیم و جدید ایران زمین  را معرفی کنیم ، بتوانیم چند نمونه را فقط اسم ببریم .

   به دست روی دست گذاشتن عادت کرده ایم !

دوست دلسوزی میگفت : باید برای درست شناساندن مشاهیرمان به مردم دنیا دل بسوزانیم .

     باید  آداب دیپلماتیک جلب توجه جهانی به بهانه ی تعیین سال مولانا را یاد بگیریم . 

     باید .....

در عین حال اظهارات یکی از مقامات فرهنگی در نوع خود کم نظیر است . ایشان در جلسه ی         هم اندیشی برای برنامه های سال مولانا ،مشغول نقد مولانا میشود و میگوید : به هر حال    بعضی از اشعار او قابل دفاع نیستند و تفکر صوفیانه به طور کامل ........!!!

حیرت آور است که به جای استفاده از این موقعیت جهانی در تجلیل از یک شاعر فارسی زبان،  مطالبی مطرح میشود که ـ ولو درست و کارشناسانه ـ جای بیان آن  یک محفل دانشگاهی و  تخصصی است ، نه جلسه ای که بهانه ی تشکیل آن ، یافتن راهکارهای معرفی مولانا در    بعد جهانی است .

در چنین شرایطی نباید شگفت زده شدکه مفاخرمان را یک به یک از ما بربایند و                       هویت ایرانی شان را منکر شوند .

 

نتیجه گیری کاربردی ۱: هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد را از یاد نبریم .                نتیجه گیری کاربردی ۲ :برای پیدا کردن پرتقال فروش جایزه بگذاریم .

 

   پرده ی سوم در راه است . حتما بخوانید ....لطفا .

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:53 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 18 آذر1386

تب مولانا در سال مولانا

 

         "  پرده ی اول "

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست        بگشای لب  که  قند فراوانم  آرزوست

 ای آفتاب حسن   برون آ  دمی ز ابر         کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

 

چند روز پیش پسرم - امیر حسین - دیوان گرد گرفته ی شمس را با ولع خاصی گشود و                   پس از جستجویی کوتاه ،‌ همانند شاعری که پشت تریبون شب شعر قرار گرفته باشد ،‌                    شروع به خواندن کرد : بنمای رخ ............ و چه زیبا هم خواند !

با خود گفتم : عجب !  بالاخره سال مولانا موثر افتاد و متولیان آموزش و پرورش هم باب بازشناسایی مولانا را باز کردند !!

اما این شگفتی دیری نپایید ! پس از پرسش و پاسخی کوتاه ،‌ کاشف بعمل آمد که از این               خبرها نبوده،‌  بلکه امیر حسین در یک سفر اردویی ،‌ یکی از ابیات مولانا را در یک رستوران             دیده و به آن علاقمند شده است !!

 

نتیجه گیری کاربردی :    معرفی مولانا و سایرمفاخر ملی رابه"رستورانها"

                                      و "فست فود ها" بسپاریم !! آنها موفق ترند !!!

                                         

 پرده های بعدی را هم بخوانید . ماجرا جذاب تر میشود !

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 12:8 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 14 آذر1386

به ياد مسافران هواپيماي c-130

     پانزدهم آذر ۱۳۸۴ -ساعت ۴۰/۱۳   . . . . .پرواز آخر

کساني را که دوستشان داريم با اشک بدرقه نمي کنيم .
. . . لبانشان خندان بود ، پس هزاران خنده بدرقه راهشان که مسافران عالم بقا بودند .
رفتند ،  رفتنشان در پاييز
اما انديشه شان به قوت تابستان بود .
و ما را در خصلت سرد و بي روح زمستان
با سفيدي وجودشان تنها گذاشتند .
حيراني حرفهايشان ،‌ لطافت وجودشان را در خود نهفته داشت .

ياد خبرنگاراني که خود خبر شدند ،
ياد مسافران هواپيماي c-130 که از فرودگاه مهرآباد تهران ،يکسره به عرش رفتند بخیر .
 

* چنانچه مایلید درباره ی چگونگی سقوط هواپیمای C-۱۳۰ اطلاعات بیشتری بدست بیاورید لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناصر در 11:16 بعد از ظهر | موضوع: در گذر تاریخ
• لينک ثابت   • 

یکشنبه 11 آذر1386

موج نو - سينماي روشنفکري - گاو

 


نمايش غافلگير کننده ي فيلم " گاو " از شبکه ي سوم سيما ( ۹/۹/۸۶) فرصتي بود تا با يکي از تاثيرگذارترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران تجديد ديدار کنيم .

" گاو " دومين ساخته ي داريوش مهرجويي است که تحت تاثير موج نوي سينماي اروپاي بعد از جنگ جهاني دوم - به ويژه فرانسه و ايتالیا - موجي نو در سينماي ايران به راه انداخت .این فیلم  اگر چه مورد استقبال سينمارو هاي آن روزگار ( اوخر دهه ي ۱۳۴۰ ) - که از سينما فقط کلاه مخملي ، پيراهن سفيد و کت و شلوار مشکي را مي شناختند - قرار نگرفت و حتي طعم توقيف را هم چشيد ،اما در جشنواره هاي معتبر بويژه جشنواره ي ونیز و   شيکاگو توجه منتقدان را جلب کرد و برنده ي جايزه شد . (۱۹۷۱ )
" گاو "مفاهيم و اصطلاحات تازه اي را در ادبيات سينمايي کشورمان مطرح کرد : موج نو ، سينماي روشنفکري و . . . مفاهيمي بود که با " گاو " به دايره ي واژگان سينماي ايران وارد شد .

اما موج نو  کي و از کجا آغاز شد ؟


موج نو که در حقيقت از رئاليسم شاعرانه ي فرانسه ( سالهاي دهه ي ۱۹۳۰ ) الگوبرداري کرد ، يکي از اولين حرکتهاي مهم سينماي بعد از جنگ جهاني دوم بود که در ايتاليا پديد آمد .
لوکینو  ويسکونتي  با " وسوسه " و " زمين ميلرزد "

 روبرتو روسيليني با " رم شهر  بي دفاع " و   " آلمان سال صفر

ويتوريو دسيکا  با " واکسي "    و    " دزد دوچرخه " و چند سينماگر ديگر  ، از  پيشگامان    اين  موج نو خاسته بودند .
آغازگران واقع گرايي نو در ايتاليا يک ويژگي مشترک داشتند :  همگي اولين گروه دانش آموخته ي سينما بودند و اين هنر صنعت را به زبان آکادميک مي شناختند . داريوش مهرجويي پيشگام موج نوي سينماي ايران نيز از اين ويژگي برخودار است .

آياموج نوي سينماي ايران يک موج تمام عيار،با همه ي مختصات سينماي واقعگراي نو بود ؟

 شاید یک مقايسه ي ساده بين اين موج و نسخه ي اصل آن ،  نتايج جالبي به دست دهد .
الف : وجوه افتراق

    ۱- موج نوي سينماي ايتاليا بطور طبيعي وتحت تاثير شرايط خاص پس از جنگ و ناملايمات ناشي از آن شکل گرفت .
اما ايران اواخر دهه ي ۱۳۴۰ سالهاي به ظاهر آرامي را سپري مي کرد و از جنگ خبري نبود . اگرچه مي شد گرد فقر را از دوردست بر چهره ي آن ديد .
   ۲- کارگردانان پيرو مکتب واقعگرايي نو از بازيگران حرفه اي استفاده نمي کنند ، چرا که خواهان ارتباط مستقيم با واقعيات جامعه هستند ، لذا به سراغ نابازيگران مي روند .
اما مهرجويي حرفه اي ترين و برجسته ترين بازيگران ( انتظامي - نصيريان - مشايخي - جعفر والي - زنده ياد پرويز فني زاده و . . . ) را گرد هم آورد تا ضمن اطمينان از نتيجه ي کار ، خيال خود را از بابت گيشه نيز راحت کند . 
    ۳- مهرجويي براي ساختن گاو از کمک هاي دولتي استفاده کرد .                                          اما پيروان نئورئاليسم نه تنها از کمکهاي دولتي بهره اي نداشتند ، بلکه اغلب بدليل متهم شدن    به سياه نمايي  ، با موانع جدي در ساخت آثارشان مواجه مي شدند .

وجوه اشتراک :

گاو در چند ويژگي با ژانر سينماي واقعگراي نو اشتراک دارد .
    ۱- اين گونه فيلمها معمولا در فضاهاي واقعي شهرها ، خيابان ها و کوچه ها ساخته مي شوند .    " گاو " نيز در فضاي واقعي روستا جلوی دوربین رفت .
     ۲- اغلب سازندگان اين آثار گرايشات چپ دارند . " گاو " نيز بر اساس يکي از داستان هاي کوتاه غلامحسين ساعدي نويسنده ي " چپ گرا "‌ ساخته  شد .
     ۳- بسياري از اين آثار به نمايش بيکاري ، بدبختي ، فقر و نظاير آن تمايل دارند . " گاو " نیز به خوبي توانست شرايط نکبت بار  آن روز ايران را به تصوير بکشد .
داريوش مهرجويي عقیده دارد : فيلم گاو در دو مقطع از تاريخ سينماي ايران تاثير گذار بود :
يکبار قبل از انقلاب ، هنگامي که توقيف و سانسور شد ، اما در جشنواره ها جايزه گرفت .
وبار دیگر پس از انقلاب اسلامي ، هنگامي که تلويزيون ايران  فيلم را نمايش داد و  اتفاقا  امام  آن را  پسندیدند و گفتند :       ما با سينما مخالف نیستيم .
مهرجويي فيلمساز برجسته اي است . اولين فيلم موج نوي تاريخ سينما ی ایران را ساخته  و  رکورد  یکی از پرفروشترین فیلمهای تاريخ  سينماي ايران  را  با " اجاره نشين ها " در اختيار دارد .

 هرگاه حال و روز  سينماي فعلي ایران را مي بينم ، مي گويم : اي کاش مهرجويي موج نوي

   سينماي ايران را با نام ديگري  به جز " گاو " آغاز مي کرد !               

                                                                                         ناصر طاهرکرد 

                                                                                            ۱۱ / ۹/ ۸۶

: جالب است بدانيد " گاو " نيز به مذاق حکومت وقت خوش نيامد و مدتي در محاق توقيف گرفتار شد . اما سرانجام با پاره اي تغييرات ، اجازه ي نمايش گرفت .

 :   " گاو " موفق شد با سرمايه ي حکومت وقت !! واقعيت هاي تلخ جامعه را که ناشي ازبي عدالتي دستگاه حاکم بود بيان کند .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 4:46 بعد از ظهر | موضوع: سینما
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 1 آذر1386

بررسي راهبردهاي قانونمندانه به منظور حل مشكل كتابخواني !! (قسمت آخر)

 

سرگيجه 

اندر احوالات كتاب و كتابخواني
سلام
در پست پيشين  در باب تاريخچه ي تكوين كتاب و كتابخواني به تفصيل سخن گفتيم . اينك همانطور كه وعده كرده بوديم به واكاوي افت و خيزهاي آن ميپردازيم .
در اين رابطه "شيخ اجل سعدي" سخن پر مغزي دارد :

                                        من يار مهربانم               دانا و خوش بيانم !!!
  با توجه به نقد كلاسيستي انديشمند برجسته ي فوق الذكر كه يك راهبرد بسط يافته ي پسامدرن را در تحليل نظرات كتابخوانان مي جويد ، به نظر ميرسد حركت طرفداران كتابخواني سه دوره ي مشخص تاريخي را طي كرده باشد . دوره ي اول  از ماقبل تاريخ شروع ميشود و مي آيد ميرسد به دوران پارينه سنگي و بعد ميان سنگي . دوره ی دوم از آخر دوران اول شروع ميشود و به دوران سوم كه ميرسد  ختم ميشود !!! دوره ی سوم از همان اول خودش شروع مي شود و هنوز هم ادامه دارد .
البته . . .
البته اين طوري هم نيست كه اين دوره ها بدون افت و خيزبوده باشند .چنانچه يكي از صاحبنظران نامدار و انديشمندان معاصر و محققان ارجمند و از مفاخر عالم بشريت* كه ضمنا يكي از فلاسفه ي معاصر نيز مي باشند ، مي گويد : نخير ، افت و خيز داشته اند .
نظر ايشان عينا از كتاب " الامكان و المكان في التحول والتطور الپروسه " نقل مي شود كه فرموده اند : " نخير ، افت و خيز داشته اند ."
اينكه اين تطورات تحت چه مكانيزم هايي يك نظام انديشه ورز كارآمد را بنا نهاده اند ، مسئله اي است كه براي تبيين آن بايد به شاخه هاي صنعت چاپ توجه كرد .
" كيت اسپندر سوزان ليمون مارگارت ميلد غياث آبادي " در كتابي تحت عنوان " به خاطر يك مشت كتاب " یا "کتاب سوراخ شده " در اين باره مي گويد :برو بابا دلت خوشه ، فكر نون باش    كه خربزه آبه !!!
پس براي ما روشن شد كه كتابخواني و سير تكامل آن ، همچين بدون افت و خيز نبوده است !           والسلام نامه تمام

* نویسنده ی وبلاگ حاضر !

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:23 بعد از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 1 آذر1386

آن روز که تکنولوژی به ایران آمد . . . .

 

دوم آذر سالروز درگذشت استاد درویش خان

غلامحسين درويش
معروف به "درويش خان " در سال ۱۲۵۱ شمسي در تهران به دنيا آمد .در يازده سالگي وارد دسته ي موزيك مدرسه ي دارالفنون شد . او داراي طبعي لطيف و ذوقي سرشار بود . در نوازندگي تكنيك خاص و بديع داشت و با ابتكارات خود موسيقي ايراني را تا حدي از يكنواختي خارج ساخت . او با ابداعات خود  تحولي عميق در موسيقي ايراني ايجاد كرد . پيش در آمد را از نو آوريهاي درويش خان در عرصه ي موسيقي سنتي ميدانند . او سرانجام در دوم آذر ۱۳۰۵ شمسي بر اثر تصادم با اتومبيل ( كه آنروزها تازه وارد جامعه ي ايراني شده بود ) درگذشت . درويش به هنگام مرگ تنها ۵۴ سال داشت ...

 

            درویش خان نشسته نفر اول از چپ

بد نیست بدانید در کشور ما درویش خان اولین فردی است که در حادثه ی رانندگی جانباخته است .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:2 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه 30 آبان1386

نوستالژي

 


به ياد مهرباني هاي برادرم: شهيد " جمشيد " ، او كه خلاصه ي همه ي خوبي ها بود .

اين روزها به بوي پيراهنت نيز آرام نمي شوم . اين چفيه ي توست كه مثل دستهاي كودكيت ، بر گردنم دست نهاده .
تا كي ببويم اين چفيه را و تا كي يعقوب پيراهن تو باشم . . .؟ كجاست دستهايت تا آرامم كند ؟
۲۴ سال گذشته . . . امروز كه سالها را شمردم ، ۲۴ سال بر من رفته است در نبود تو !

يادت مي آيد ، براي آخرين بار كه مي رفتي ، مادر پهناي صورتت را بوسيد و ناگهان گل بوسه اش را بر حنجره ات نهاد ؟ آن هنگام بر من حتم شد كه ديگر نمي آيي .یادت هست برای آخرین بار که میرفتی  راه نمیرفتی که پرواز میکردی! و من حيرانم از خود ، كه چطور ۲۴ سال را طاقت آورده ام ؟  ۲۴ سال بي تو نفس كشيدن ؟ بي تو زنده بودن ؟
نگاهت را نمي فهمم . خيره نگاهم نكن ! ملامت نكن اين دل را اگر مي نالد ، اگر بي تابي مي كند .
تو هم بودي طاقت نمي آوردي .
حيف نگاه توست كه فراموش بشود .
حيف شبهاي توست كه از ياد برود .
 حيف صداي توست كه ديگر طنين نيندازد . . .
اما ببين ، چقدر فراموش شده اي  . . .!؟
ديگر كسي احترام چفيه را ندارد . ديگر در سالگرد تو ، گل بر مزارت نمي گذارند و خيلي راحت تو را به فراموشي مي سپارند .

مهم نيست ؟
براي تو شايد
. . .
اما من تاب نمي آورم كه دوستان ديروز من و تو ، امروز دل بدهند به پول و پست و پارتي .
دل بسپرند به يك ميز و صندلي . دل بسپرند به يك خانه ، به يك ماشين ، آن هم به قيمت فراموش كردن ديروز ها ي ما .
تو شهيد نشدي كه زنهاي ما امروز ، خنده هاي خود را حراج كنند .
تو ذره ذره نشدي كه امروز روي پاره هايت پا بگذارند و بگذرند .
دل تو هم خون است ؟ حق داري . اين روزگار به جز خون دل چه هديه مي دهد به ما ؟
نه ، ما هديه اي جز خون دل نگرفتيم . مي دانم كه خون دل خوردن چاره نيست . گامهاي حق نشناس ، بر خون دل ما قدم مي زنند .همان طور كه بر خون تو قدم گذاشتند و گذشتند . حالا ، من هستم ، تو هستي و اين "قلم" ...
شايد قلم اولين قدم باشد .


نام زميني: جمشيد طاهركرد
نام آسماني :  شهيد
تاريخ طلوع : ۱۳۴۳
تاريخ پرواز : سحرگاه ۲۹ آبان ۱۳۶۲
بهانه ي پرواز: عمليات والفجر۴ 

علت پرواز : اصابت مستقیم راکت هلیکوپتر دشمن 
همسفران: بسيجيهاي لشگر ۱۷ علي بن ابي طالب (ع) گردان موسي بن جعفر(ع)

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 8:36 قبل از ظهر | موضوع: دفاع مقدس
• لينک ثابت   • 

شنبه 26 آبان1386

بررسی راهبرد های قانونمندانه به منظور حل مشکل کتابخوانی !!

 

        اگه اهل طنز هستیدلطفا کمی تامل کنید !

مطالعه ی این پست را به همه ی کسانی که قلبشان برای کتاب می تپد توصیه می کنم .


 درمورد اينكه اصولا كتابخواني از چه زماني رایج شد و در نزد ایرانیان چگونه  محبوبيت يافت ! اختلاف نظرهای فراواني وجود دارد .گروهي يك عقيده دارند و  گروهي ديگر درست با اختلاف ۳۶۰ درجه(! - م)نسبت به گروه اول،طورديگري     فكر میكنند .

در اين ميان ، گروه سومی هم هستند كه نه عقيده ي گروه اول را قبول دارند و نه عقيده ي گروه دوم را .
پس همان گونه كه واضح و مبرهن است ، نظر گروه سوم از آن دوتاي ديگر  منطقي تر ، مستدل تر ، متين تر ، قانونمند تر و هزار تا تر و خشك ديگر است ! و بعيد به نظر ميرسد كه از لحاظ علمي ، هيچ مويي بتواند در درز آن داخل شود !
" الين شوالتر ويرجينيا دوبوار ولف شيرازي اصل مقدم " نيز در تاييد نظرسوم مي گويد : اين ميشود يك راهبرد به لغتي كه ريشه دارد در  approach   به چيزي در فيل يا اجاق گاز اثرکتيو در سوبژه . . . . !!!
بنابراين روشن مي گردد " الين . .( الي آخر) " نيز نظر سوم را به مراتب از نظر اول و دوم بهتر مي داند . پس حالا كه دستتان آمد تاريخچه ي تكوين كتابخواني چه بوده است!! ، در پست بعدي به بررسي افت و خيزهاي آن مي پردازيم .
شاعر ميگويد : من يار مهربانم         دانا و خوش بيانم ......

 


 

نوشته شده توسط ناصر در 11:23 بعد از ظهر | موضوع: طنز
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه 24 آبان1386

درد بی درمانی به نام کتابخوانی !

 

۲۴ آبان روزكتاب و كتابخواني

سقراط ميگه :" جامعه وقتي فرزانگي و سعادت مي يابد كه خواندن ، كار روزانه اش باشد ."
برعكس كاري كه ما مي كنيم . معمولا بيشتر از هر كار ديگه اي ، فقط حرف مي زنيم .
واقعيت
اينه كه براساس آخرين بررسي هاي انجام شده ، مردم ايران خيلي كم كتاب مي خوانند .(همون عدد معروف ۸ دقیقه در روز !!!  )

احساس نياز به مطالعه در بين مردم ما كمه . شايد به اين دليل كه مي بينند كتاب خوندن به طور عيني تاثيري بر زندگي شون نمي گذاره . يعني مردم بايد ببينن كه با مطالعه ي بيشتر ، زندگي بهتري پيدا مي كنن و فرصت و ميدان بيشتري به دست مي يارن .
متاسفانه  مردم به اين نتيجه رسيدن كه صلاحيت ها و دانش بيشتر ، در تقسيم مسئوليت هاي اجتماعي تاثير زيادي نداره .

شايد بعضي ها بگن اگر اصرار به مطالعه ، به خاطر رسيدن به كمال و ارتقاء داناييه ، خوب من اين دانايي بيشتر رو از طريق تلويزيون ، راديو ، اينترنت و پديده هايي از اين قبيل به دست مي يارم . اصلا چه اصراري به مطالعه ي كتابه ؟
با طرح اين مسئله قدري به جايگاه كتاب بينديشيم .

آيا پديده هاي جديد ارتباطي كه هر كدومشون بخشي از كاركرد كتاب و مطالعه رو در درون خودشون دارن ، مي تونن جايگزين كتاب بشن ؟ از طرف دیگه بهتره از خادمان نشر بپرسیم :
براي جهت دادن به سليقه ي مطالعاتي جوانان چه كار كرديم ؟ تا مثلا دخترها فقط به سراغ رمانهاي پر سوز و گداز عاشقانه نرن و پسر ها هم فقط به فكر كتابهايي با مضمون " يك شبه ره صد ساله را پيمودن-آيين دوست يابي يا عناوين مشابه اون نباشن و حوزه ي ديدشون رو وسعت بدن؟

در سالهاي اخير تيراژ كتابهايي با محتوا و عناوين غير جدي و سطحي افزايش چشم گيري پيدا كرده . یعنی خیلی از کتابخون های ما هم مطالعه ی جدی وعمیق ندارن !!!  آيا نگران كننده نيست ؟
يادمون باشه در اوايل انقلاب كه دوران طلايي كتاب خواني نام گرفت ، تيراژ كتابها به شش رقم رسيد ( ۱۰۰ هزار به بالا ) آيا اون روزهاي اوج دست يافتني اند ؟

درد کتابخوانی رو چطور باید درمان کرد ؟ نظر شما چيه ؟ حتما جواب بدين . منتظرم .

  راستی ! روز کتابخوانی رو به اهالی واقعی کتاب و کتابخوانی تبریک میگم .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:45 بعد از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 22 آبان1386

يكي از طبقات جهنم جديد !!

 

شطحيات احمد عزيزي

اين روزها به زحمت مي توانم خودم را پيدا كنم .
گاهي مشغول تمرين يك تصنيف پاييزي ام .
گاهي در يك خيابان مه گرفته قدم مي زنم .
گاهي به سرعت مرگ به يك كوچه ي بن بست مي پيچم
و با كله به يك خاطره ي فراموش شده به مي خورم .
گاهي خودم را از طريق عينيكم
و آدرسم را به واسطه ي بارانيم پيدا مي كنم .
كوچه ها تند تند فراموشم مي شوند .
تند تند از وسط خاطره ها مي گذرم
و مرتب با منظره هاي غير منتظره روبرو مي شوم .

 

امروز صبح يك قوري چيني مرا به خود جذب كرد
و يك قالي كاشان برايم چاي آورد .
امروز صبح علي رغم ضعف قواي دماغي ام
چند نفس عارفانه و چند آه عاشقانه كشيدم .
امروز صبح به جاي چند ماه گذشته مسواك زدم
و براي اولين بار در طول ساليان اخير
حوله ام را لب ايوان تنهايي ام پهن كردم .
امروز . . . .   
      

                                                                                     ادامه دارد. . .

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 10:2 بعد از ظهر | موضوع: اندیشه
• لينک ثابت   • 

سه شنبه 22 آبان1386

درگذشت "سعيد نفيسي" نويسنده ، مترجم و مورخ معاصر

 

             یادی از یک استاد

سعيد نفيسي در سال ۱۲۷۴ در تهران و در خانواده اي اهل علم و دانش به دنيا آمد .
خاندان پدري او تا ۱۱ پشت پزشك و از مشاهير طبيبان به شمار ميرفتند .
سعيد نفيسي پس از پايان دوران تحصيلات ابتدايي و متوسطه راهي اروپا شد و پس از بازگشت به كشور ، در موسسات علمي گوناگون به تدريس پرداخت . وي علاوه بر تدريس در دانشكده حقوق و ادبيات دانشگاه تهران و پرداختن به امور روزنامه نگاري ، براي تدريس در دانشگاههاي كابل ، قاهره و سن ژوزف به كشورهاي افغانستان ، مصر و لبنان سفر كرد و مدتي نيز در راديو به اجراي برنامه هاي علمي پرداخت .
او به مدت بيش از بيست سال ، ضمن تحقيق مستمر در متون ادبيات فارسي ، به تدريس در دوره هاي فوق ليسانس و دكتراي دانشگاه تهران در رشته ي ادبيات اشتغال داشت و شاگردان متعددي پرورش داد .
آخرين يادگار نادر شاه ، ايران در ۱۷۰ سال اخير ، تاريخ ادبيات روسي ، ستارگان سياه ، نيمه راه بهشت ، ترجمه ي ديوان شعر و . . . . از جمله آثار استاد سعيد نفيسي است .
استاد نفيسي سرانجام در ۲۲ آبان ۱۳۴۵ شمسي در ۷۱ سالگي بدرود حيات گفت .

                                                يادش گرامي

 

 

نوشته شده توسط ناصر در 9:51 بعد از ظهر | موضوع: مفاخر ملی
• لينک ثابت   •